/ 3 نظر / 22 بازدید
نوبخت

انگار آدم‌ها یک جایی تمام می‌شوند، حتا اگر خودشان نفهمند، حواس‌شان نباشد. انگار باید چشم‌هایت را بپوشانی با دست‌هایت، درست وقتی که رنگ رخسارشان، صدای‌شان، آن‌جور بودن‌شان، این‌جور نبودن‌شان خبر می‌دهد ار تمام‌شدن‌شان، از آِینده‌ی محتومِ شوم و بی‌خاصیتی که بالاخره یک روز باید می‌آمد، گیرم نروند، نروی، بمانند، بمانی، سماجت کنند و بمانند و بمانی. انگار باید حواست باشد، یک روزی، شبی، بی‌وقتی خودت آدم‌ها را برای خودت تمام کنی. یعنی بشینی با خودت به دودوتا‌چهارتا که وقتش شده، که آن لحظه‌ی لعنتیِ کذایی با تمامِ سنگینیِ بی‌خاصیتش فرا رسیده، که تمام امیدهایت به تمام فرداها و ذوق‌کردن‌ها و خوشی‌ها و کیف‌ها را بیندازی دور، بعد نفسِ راحتی از سرِ دل‌تنگیِ ابدی بکشی، با خودت بگویی که این هم از این، این هم از این، این هم از این....

شکوهی 18 مهاباد

با سلام و عرض ادب دوست من با تز ارائه شده تان موافق نیستم ولی بقول خودتان گاها" مجبوریم بدان گونه رفتار نمائیم ،بشرطی که این نوع نگرش و افکار و ذهنیات برایمان به صورت عادت در نیاد،معتقدم که هر انسان پویا ومعتقد باید نحوه نگرش خود را هر روز از زاویه دیگری نظاره کند ،و به اطراف و محیط بنگرد ،هر لحظه از زندگی واقعی پر ازماجرا کشفیات تازه است ،بسیک تابلو نقاشی که رنگهای تیره آن در تضاد با رنگهای روشن آنند .با تشکر

گرمستانی

و گاهی باید به بعضی ها بیشتر از این بگوئی ...