خسارت ازدواج؟

مدام می نشیند و برمی خیزد. مدام میان این سالن دفتر از این سو به آن سو می رود. چادر ایرانی که به سر دارد آزادنه جلوی جریان هوای تند کولر باد می خورد و هنگام گام برداشتن های کلافه وارش موج و تاب براق برمی دارد. در انتهای صدر سالن بزرگ دفتر در حالیکه تکیه ام را توی صندلی رها کرده ام نظاره گر مشاجرات دو خانواده هستم. دفتریارم نزدیکشان و از پشت میز روبرویشان پدرمآبی می کند و سعی در آرامش را برقرار کردن و به توافق رسیدنشان دارد. زیرچشمی ارباب رجوعهای دیگر را که شاهد سرویسهای طلا و حلقه و انگشتری و سکه ها و طلاهای چیده شده روی میز میان دفتر هستند و ورقه هایی که پر است از ارقام و اعداد که بین طرفین رد و بدل می شود زیر نظر دارم. غیر از دو خانواده، سایر اهالی دفتر اعم از ارباب رجوع و بچه های دفتر و دفتریار همه غرق در بهت و سکوتند. زن جوان همچنان از این سو به آن سوی دفتر قدم می زند و از صورت برآشفته نیمه صورتی رنگ شده اش، فشاری که تحمل می کند هویداست و مرد جوان در منتها الیه دیگر دفتر به دیوار تکیه زده و با لبهایی که از هر دو سو آویزان است با نگاهش زن جوان را تعقیب می کند.

اعداد و ارقام روی ورقه های روی میز مرتب شرح و بسط داده می شوند و بالاخره آرامش برقرار می شود. طرفین یکی یکی بسته های طلا و یک پاکت پول را روی میز می گذارند. احساس انقلاب تلخی درون دلم می پیچد. پدر دختر رو به پدر پسر می گوید بنظرتان کل خسارتی که از ازدواج پسرتان با دخترمان به شما وارد شده محاسبه و جبران شد؟ مرد همانطور که سکه های روی میز را یکی یکی برمی دارد و نگاه می کند به نشانه ی تایید سری تکان می دهد و سهم هریک از طرفین از طلاها و ساعت و حلقه و انگشتری و غیره که به انضمام قران نفیسی است که لابد هدیه ی سرسفره ی عقد است کنار میز چیده می شود. نفسهایم سنگینی می کند. عمق تلخ نفسهای سنگینی در دفتر سایه انداخته و بچه های دفتر که به جز دفتریار،همه از من جوان ترند؛ غرق در سکوتی غریب شاهد داستان در جریان اتفاق هستند. اسناد و مدارکشان را برای هزارمین بار از داخل پاکت بیرون می آورم و درون اسناد ازدواج و مدارک هویتی شان گم می شوم. احساس می کنم انگار سالهاست در رفت و آمد به این دفتر ممارست داشته اند از بس که در طول این هفته برای این اقدامات نهایی و ثبت درخواستهای دو طرف به دفتر آمده اند و رفته اند. برای یکبار دیگر به شناسنامه ها و کارت ملی هایشان نگاهی می کنم . طاقتم تمام می شود. مدارک را می بندم. روان نویسم را روی صفحه ی بزرگ دفتر رها می کنم و در حالیکه سعی می کنم تظاهر به آرامش کنم از پشت میز برمی خیزم و از میز جدا می شوم و با گامهایی که سنگین پیش می رود طول دفتر را که حالا انگار امروز از میان این صف عریض و طویل این دو خانواده و اینهمه هیاهو هزار برابر شده است طی می کنم و می روم تا کمی در تراس دفتر رو به آسمان دور دست شهر نفسم را از بوی اینهمه سر و صدا و حرف و طلا و حدیث تلخ جدایی تازه کنم. نفسهای تلخ رایج این روزها. تلخی ای که این روزها شامل حداقل سه چهار مورد ثبت شرایط طلاق و تلخی است/ اقسام متنوع و پیچیده. ساده و غیر ساده. یک طرفه یا دوطرفه و توافقی و غیر توافقی و آرام و جنجال دار و حتی گاهی توام با هیجانات کودکانه ی فرزندهایی که میانه ی این بحران درون دفتر بازیگوشی و هیاهو می کنند...

تکیه ام را به شیشه ی اتاق رها می کنم و از تراس کوچک رو به شهر گرم به افقهای تیره و غبار زده خیره می مانم و با خودم به این می اندیشم که درخواست بسیار بسیار بار برای بخشیدن و بذل و ابرا مهریه و ثبت قرارداد ها و شروط ضمن عقد و وکالت طلاق بلاعزل و مقولات این چنینی را دیده بودم اما درخواست جبران خسارات وارده ناشی از ازدواج از سوی خانواده پسر از خانواده دختر برای حاضر به طلاق شدن را تابحال ندیده بودم !

حالا این روزها از بس و به کرات شاهد تلخیهای مکرر و عجیب میان زوج ها اعم از جوان و میانسال و پیر هستم با خودم زیاد به این می اندیشم که اگر پدر دختر جوانی بودم این روزها، هرگز حاضر نمی شدم رضایت به ازدواجش بدهم شاید...

/ 1 نظر / 24 بازدید
هادی

هر نکاحی را که ثبت می کنم هزار بار باید توضیح بدهم که عقدنکاح و ازدواج یک رابطه مالی نیست از بس که بر سر مسائل مالی صحبت می شود.به کجا می رویم با این شتاب. چرا از روز اول طرفین به فکر مسائل مادی هستند؟