اعتراف می کنم این روزها دیگر سردفتر نیستم

فاز اول: صبحگاه

وارد دفتر می شوم. یکراست سمت میز اپراتور می‌روم و کوله ام را روی میز می‌گذارم و مستقیم می‌روم می نشینم پشت سیستم اپراتور دفتر. این روزها از نگرانی اینکه نکند اپراتور، یادش برود مرتب تلاش کند تا با سامانه سند تنظیم کند و اینکه مطمئن بشوم تمام مراحل تنظیم سند با دقت و اطلاع انجام می شود و بی اطلاعی وارد پروسه ِ تنظیم سند نمی شود خودم سکان تنظیم سند در سامانه را به دست گرفته ام. همینطور که دگمه‌ی روشن کامپیوتر را می‌زنم با دست دیگرم پرینتر را نیز روشن می‌کنم به امید اینکه امروز دیگر بتوانم سندهایی که در نوبت مانده و نتوانسته‌ام با سیستم ثبت آنی به انجام برسانم تنظیم شود و حتی یک پرونده از روی میزم کمتر شود. همینطور که منتظر بالا آمدن سیستم هستم پرونده‌های چیده شده روی میز را نیم نگاهی سرد و یخ زده می‌کنم و نفس عمیقی می‌کشم و سعی می‌کنم تصور نکنم چهره و اعصاب ارباب رجوع هایی که از دقایقی دیگر از راه می رسند و زل می زنند توی چشمانم و هی التماس می کنند که کی سندشان آماده می شود. سند اول را باز می کنم. ثبت اولیه شده است و برای نهایی شدن نیازمند ورود به مرحله ی بعدی است. دایره ی پرطمطراق شروع می کند به چرخیدن و چرخیدن. دایره ای که هی دور می زند و دور می زند. دایره ای که این روزها توی فکر فرو رفته ام که پیشنهاد بدهم بجای اینکه همه اش از یک طرف بچرخد گاهی هم برعکس بچرخد تا هم چشمهای من که خیره می ماند به مونیتور، از کوره در نرود و هم ارباب رجوع که زل زده به چشمان من و عکس چرخیدن این شی دوار را از توی انعکاس عینک من نظاره گر است بیشتر از معمول عصبی نشود! یا حتی گاهی بجای چرخیدن شروع کند به نورافشانی یا یک حرکتی که ذهن آدم را از دور خودش چرخیدن کمی دور کند!

فاز دوم نیمروز:

بالاخره صفحه باز می شود. کم کم خواب چشمانم را فرا می گیرد. گلویم خشک شده است. از بس از ارباب رجوع عذرخواهی کرده ام از بس برای همه توضیح داده ام که دارم تمام تلاشم را می کنم که سندشان تنظیم شود از بس با ارباب رجوع کلنجار رفته ام که چرا نمی توانم سند تنظیم کنم از بس نفس گیر شده این روزها، دیگر واقعن نفسم خشک می شود میانه ی روز. برمی خیزم و می روم داخل آشپزخانه. یک لیوان چایی برمی دارم و از پشت پنجره ی مات زل می زنم به پهنه ی گسترده و افتاب خورده ی کوههای البرز که تمامش را آفتابی خشک و زرد پوشانده و انگار آنها هم به نفس نفسی خشک و خسته افتاده اند...

فاز سوم بعدازظهر:

ارباب رجوع هی سوال می کند. آخرش می گوید اجازه میدهید من نگاهی به سیستم شما بیندازم؟ من مهندس ارشد نمی دانم چی چی هستم. تخصصم برنامه های کامپیوتری است. بگذارید یک نگاهی بیندازم به این چم و خم ثبت آنی که این روزها نقل و نبات رسانه ها شده است. همینطور که پشت سیستم نشسته ام و روبرویم ایستاده از بالای عینک به چشمانش نگاه می کنم و بدون اینکه دعوتش کنم این سوی میز، مونیتور را کمی به سمتش می چرخانم و می گویم اتفاق خاصی نیست. یک سامانه ی نوپاست. سریع می گوید: "وی پی ان کانکشن شما کو؟ سر در نمی آورم مگر می شود کانکشن برقرار باشد و سامانه رو براه باشد و نتوانید با آن کار کنید" و در تمام این مدت به چرخیدن علامت دوار روی صفحه خیره مانده و سریع می گوید یک جای این صفحه کلیک کنید. حتمن هنگ کرده و بعدش شروع می کند به توضیح دادن اینکه سیستم با وی پی ان چطور کار می کند و چه اشکالاتی ممکن است برای چنین برنامه هایی پیش بیاید و بعدش یکهو می گوید خانم می شود این مونیتور را بچرخانید؟ چه اعصابی دارید. این چرا اینطوری می شود؟ اما آخر مگر می شود؟ و در حالی که اخمهایش را توی هم کشیده غرغر کنان سمت صندلی پشت سرش می رود و گوشی اش را در میآورد و شروع می کند با ناخنهایش با گوشی اش ور برود...

فاز چهارم: انتهای روز کاری

ساعت اداری به اتمامش نزدیک می شود. امروز تمام مدت برای وارد کردن تاریخ اسناد، برنامه ایراد گرفته است و هر بار با تذکر اینکه تاریخ آینده را نمی توانی انتخاب کنی (درحالیکه تاریخ امروز را انتخاب می کردم)دست رد برای تکمیل سند به سینه ام زده است. و در آخرین بارها هم با اخطاری که با ضربدر قرمز بزرگی در کنارش کنار هم نشسته بدرقه ام می کند. و سر می خورم درون افکارم. که با وجود تماسهای مکرری که با شماره های راهنمایی کننده سامانه داشته ام و با صبر و حوصله جواب مشکلاتم را داده اند و بعد هر بار کمک خواستن همراهی خوبشان را شاهد بوده ام اما باز هم نتوانسته ام به نتیجه نهایی تنظیم اسناد روزانه برسم تلخ و گس می شود کامم. 

ناخودآگاه سیستم را خاموش می کنم درحالیکه به این فکر می کنم که دیگر سردفتر نیستم. به این فکر می کنم که دیگر نمی توانم هر روز و هر ساعت برای مردم توضیح بدهم که چرا با اینکه تابلوی دفترخانه دارم اما در عمل دفترخانه نیستم. به این فکر می کنم که مثل بچه های دیگر که می گویند از صبح تا اخر وقت یک ضرب کلیک می کنند و کلیک می کنند و آنقدر کلیک می کنند تا اسناد صادر شود طاقت و تحمل ندارم و لابلای تمام این کلیک کردنها ترجیح می دهم به وظیفه و تکلیف ذاتی سردفتری خود نیز بپردازم و به احراز هویت و اصالت مدارک اسناد جدید و کنترل اسناد قبلی و مشاوره های مکرر به مردم و پاسخ به مطالبات و طلبکاریهای شکوامسلکانه ی بسیاری از مردمی که قبلن سند تنظیم کرده اند و حالا یادشان آمده که فلان قسمتش را نمی خواسته اند یا طرف مقابلشان از سندشان سو استفاده کرده و  ... نیز بپردازم و فرصت بیکاری برای آنهمه کلیک مکرر را ندارم به همکارهایی فکر می کنم که خارج از ساعت اداری و شب و نیمه شب با هیجان به دفاترشان می روند و سعی بر تنظیم سند در سامانه ثبت آنی دارند و اینکه نمی فهمم تصورشان از اینکار چیست و تاکی توان اینکار را دارند که اینطور بی پروا به اقدام در چنین روشی می کنند و... و بعدش بغضم می گیرد از فروریختن آنهمه هیجانی که برای شروع به کار سامانه داشتم. برای روزهایی که چه مکرر و با ذوق سند در سامانه آزمایشی تنظیم می کردم به اینکه چه تند و تند اقسام اسناد را تست می کردم و اینکه بیش از 200 سند در سامانه آزمایشی در طول این چند روز ثبت کردم و تقریبن یک به یک اسناد و خدمات را تست کردم و تمرین کردم و تصورم این بود که سامانه که نهایی شود چقدر مسلط خواهم بود به تنظیم سند در سامانه ثبت آنی. و چقدر خوشحال بودم از اینکه روزهای خوبی پیش روست...و به این فکر می کنم که منی که به تمام زیر و بم پیچیدگی سامانه و در حد معمول و معقول به اینترنت و سیستم کامپیوتری و برنامه دفتر مسلط بوده و هستم نمی توانم این روزها برای تنظیم سند در سامانه کاری از پیش ببرم پس بقیه چه می کنند؟... و بعد یادم به همکاری می افتد که می گفت آمار تنظیم سند این روزهایش بد نیست اما سه کارمند را بر سر سه سیستم نشانده و مرتب از صبح تا پایان ساعت اداری به صورت متراکم و متمرکز در حال تلاش برای تنظیم سند و کلیک مکرر هستند تا اینکه در پایان روز هفت هشت سند بتوانند نهایی کنند و با خودم می گویم سه کارمند و کلیک مستمر و هفت هشت سند؟! و بعدش فکرم پر می کشد به روزهای قبل و بعد و یکهو دلم ناگهان خالی می شود از اینکه نزدیک به ده روز از ماه می گذرد و هنوز درآمدی نداشته ام و یاد چک ماه قبل اجاره ام می افتم که به واسطه اینکه در چند روز آخر ماه نشد سندی تنظیم کنم کسری موجودی دفتر تامین نشد و چک برگشت خورد و بعدش نگران بیست روز دیگر و چک پیش رو می شوم و بعدش در حالیکه به خودم دلداری می دهم که فردا حتمن روز متفاوتی است و حتمن از فردا همه چیز درست می شود و تند و تند در سامانه سند تنظیم خواهیم کرد از افکار تلخ فاصله می گیرم اما تا به خودم می آیم می بینم سرخورده ام درون افکار ناملایم خودم و اینکه بهتر است حالا که دیگر عملن سردفتر نیستم و قادر به تنظیم سندی برای مردم نیستم به مرخصی دراز مدتی بروم شاید اوضاع آرام تر بشود و بتوانم دوباره روزی که سردفتر باشم به کار برگردم...

 

بعدن نوشت:

دوست بزرگواری که پیام گذارده اید مبنی بر اینکه برای این نوشته و عاقبت و اثرش نگرانید و فرموده‌اید نگران دلخور شدن بزرگواران ثبتی از چنین نوشته هایی هستید و بازرسیهای روزهای اخیر دفاتر را مرتبط با اعتراضات به ثبت آنی و معترضان سامانه دانسته‌اید، با تشکر از نگرانی شما اما معتقدم هنوز روزگار آنقدر متعصب و لجاجت بار و سرسخت و نابسامان نشده که روزنوشته‌ى معمولی‌ای که به سیاق تمام روزنوشته‌های همیشه‌ى این وبلاگ است بخواهد نشان تلخی باشد و نتیجه‌ای در دنیای واقعی داشته باشد. این فقط روزنوشته‌ای از یک روزکاری دفتر نسیم صبح است متلاطم با افکار روزمره‌ى دست به گریبان آن. همین. پس نگران نباشید.

 

/ 6 نظر / 7 بازدید
نصیری - زنجان

باسلام و خسته نباشید بنده نیز به تبع دستور ریاست محترم جامعه زنجان در دوره کارگاه آموزشی ثبت آنی شرکت نمودم و این قرعه بنام بنده زده شد و ناگزیر مسئول آموزش این سامانه ! در استان زنجان گردیدم . اما اتفاق جالب و قابل تاملی افتاده و بعضی همکاران محترم و دوستان عزیزم در جواب اصرار ارباب رجوع ایشان را به دفتر بنده راهنمائی نموده اند وحتی یکی از ایشان در بدو ورود به دفتر نسبت به ثبت اینترنتی نمودن اسناد چنان بر بنده خرده گرفت و مورد نکوهش قرارداد که همکاران و سایر مراجعین از تعجب نظاره گر و سر درگریبان !!! و تنها لبخندی بر وی نثار کردم و منتظر پایان فرمایش آن شهروند ماندم !!و خدا را شکر که یک شهروند محترم دیگری ایشان را تاحدودی مجاب نمود که مسئله از کجا آب میخورد و .... نمیدانم چه خواهد شد هرچه هست خداوند ختم به خیر کند . کم کم کاسه صبر ارباب رجوع ها لبریز میگردد و ..... وبقیه قصه ....

کاربر ثبت آنی

با سلام و احترام وصف حال این روزهای سران دفاتر و کارمندان آنان را به خوبی شرح فرمودید . این وصف حال تقریبا تمامی دفاتر است و البته دریغ از حداقل اعتراض به شرایط پیش آمده . بازهم گلی به جمال شما که درد دل های سران دفاتر و البته ارباب رجوع یان را صریحا مطرح فرمودید

کاربر ثبت آنی

با سلام و احترام وصف حال این روزهای سران دفاتر و کارمندان آنان را به خوبی شرح فرمودید . این وصف حال تقریبا تمامی دفاتر است و البته دریغ از حداقل اعتراض به شرایط پیش آمده . بازهم گلی به جمال شما که درد دل های سران دفاتر و البته ارباب رجوع یان را صریحا مطرح فرمودید

...

فاز پنجم هم در راه است

کاویار

ای بابا. قصه و غصه ظهور تکنولوژی در ایران

کیومرث

با سلام خدمت سرکار خانم همکار محترم این که ما دچار این وضعیت شده ایم بعلت بی خیالی وعدم اتحاد خودمان است به قول شاعر (از ماست که بر ماست ) اگر ما سردفتران به عنوان عضوی از جامعه که متاسفانه همگی حقوقدان هستیم نسبت به حق وحقوق خود واقف بودیم اینچنین دچار این همه گرفتاری نبودیم و هر سازمان واداره و موسسه ای برای ما تصمیم گیری نمیکرد علی الخصوص کانون محترم خودمان که به هر خفت وخواری تن میدهد وبا سازمانها وادارات تفاهم نامه مینویسد وافتخار هم میکند