دفترخانه ی زنانه؟

در داخلی آسانسور را یک جورهایی خراب کرده اند که بسته نمی شود. یعنی از در آهنی سنگین که وارد می شوی در کشویی همانطور باز می ماند و آسانسور بین طبقات به پرواز در می آید و عبورت از جلوی دیوارهای مخوف بین طبقات یک جورهایی یاد گور و خوف و رجای مرگ و فضاهای دست نیافتنی را صبح اول صبح جلوی چشمانت وادار به رژه می کند.


همیشه در فضای میان طبقات که در حال عبورم ازین آسانسور، با خودم به این فکر می کنم که توی این آسانسور کوچک، با این دیوارهای عریان مخوف، آدم گیر اگر بیفتد قبل از تمام شدن هوا، لابد از ترس هرچه جک و جانوری است که دورش جمع می شوند سکته می کند! همیشه تا به اینجای تصوراتم می رسم آسانسور رسیده به طبقه 5 و سریع در سنگین و نافرمان را باز می کنم و از آن خودم را پرتاب می کنم بیرون تا تصوراتم هم باطل شود یکجا و قبل از وارد شدن به دفتر.


هنوز خیلی اول صبح است و فقط من و دخترها فقط رسیده ایم و هرکدام مشغول کارهایمانیم و آقایان دفتر هنوز نرسیده اند. دخترها پرونده های در نوبت را بررسی می کنند و من پرونده سندهای روز قبل را کنترل می کنم. در را که باز می کند اول با احتیاط دور و برش را نگاه می کند و بعد با ذوق عجیبی وارد دفتر می شود با یک شیطنت ساده و مخصوص آدمهای میانسال رو به مسن اما خسته.

 

و درحالیکه به سمت میز دخترک می رود می گوید اینجا شما مشکلات حق و حقوق زنان را حل می کنید؟ گوشهایم ناخوداگاه تیز می شود و زن کنجکاوانه همزمان به دیوار و سقف و ته اتاق ته راهرو نگاه می کند. همینطور که می چرخم به سمت پنجره و سر می خورم میان کوههای ردیف و برف گرفته اما لابلای دود گم شده ی دور دستهای روبرو، زیر چشمی به زن نیم نگاه سریعی می کنم و لبخند کم رنگی از نحوه بیان مشکلش بر لبم می نشیند. اولین بار است با این جمله مواجه می شوم و گوینده اش برایم اهمیت پیدا می کند.


متوجه ی منظورش نمی شوم اما لابلای فرم پر کردنها و نشست و برخاست های مکرر و توضیحاتی که برای ثبت دادخواستش برای دخترها می دهد از تلخی زندگی و نارضایتی عمیقش از مرد زندگیش می شنوم. می گوید دادگاه مرا برای پیگیری شکایتم فرستاده اینجا. چه قدر خوب که یک جایی هست که کارهای دادگاهی زنان را زنها پیگیری کنند. یک کمی نگاهش می کنم. دور است نسبت به من و مراقب می شوم که دخترکان در خصوص ضرورت مشورت کامل گرفتن زن از وکیل برایش توضیح بدهند.

دادخواست مطالبات مهریه و نفقه اش را تند و تند می نویسد و برای دخترها توضیح می دهد. نگاهم روی کنترل امضاهای اسناد داخل پرونده ی جلوی دستم هست و گوشهایم لابلای کلمات زن آن سوی دفتر... خسته است بسیار. و رمق کلماتش سرشار است از درد و رنج.

فرمهای آخرین دسته ی سندهای انتقال ماشین را که دسته میکنم و زیر پوشه می گذارم صدای زنگ در واحد چشمانم را تا نزدیک زن که کنار در نشسته می برد. زن سریع برمی خیزد و می گوید من باز می کنم... در را باز می کند و همینطور که دو دستی در راچسبیده و لای در ایستاده و سوالش را می پرسد خیره مانده به من...
احساس می کنم زمان ثابت مانده تا من این لحظه را ثبت کنم. با یک دستم چانه ام را میان انگشت سبابه و شستم گرفته ام و با دست دیگرم آرنج آن یکی دستم را توی سینه ام نگه داشته ام و حیرت تمام چشمانم را و لبخند کشدار و عمیقی تمام لبانم را فرا گرفته و زن با حیرت منتظر جواب من و دخترهاست...

هنوز در را محکم گرفته و تکرار می کند بگم بره؟آخه یک آقاست؟ راهش بدهم؟ بیاید تو؟ نمی دانم چطور چنین تصوری کرده که دفتر محیطی کاملن برای خانمهاست و باید برای ورود آقا نگران باشد...


همه مان سکوت عمیقی کرده ایم یک آن به خودم می آیم و دست راستم را محکم روی مقنعه ام می کشم و انگار که موهایم را به سمت عقب مرتب کرده باشم دستم میانه ی سرم ثابت می شود و همچنان در حیرت و سکوت باقی می مانم.

تا من به خودم بیایم دخترک اذن ورود به مرد داده و مرد با حیرت تمام وسط دفتر ایستاده است. زن با روسری گل گلی ریز قرمز و مشکی اش که محکم پوشیده، و مانتوی ساده و متوسط وسط دفتر ایستاده و بد جوری خیره خیره به مردی که وارد دفتر شده نگاه می کند. انگار چشم به راه است مرد چیزی بگوید و حسابش را برسد.
حرکت می کنم به سمت میز دخترک. زن را صدا می کنم و می گویم مدارکش را بردارد و منتظر بنشیند تا کارش تمام شود. بلکه کمی از آن حس و فیگور و حال و هوا خارج شود. ...

کارش که تمام می شوم همان طور ریز و شیطنت دار که وارد دفتر شده بود به سمت میز من می آید و سرش را می آورد نزدیک من و می گوید مرد راه می دهید چیکار؟ کاشکه همانطور فقط کارهای زنها را حل می کردید. و بر می گردد پشت سرش را نیم نگاهی می کند به دو سه نفر آقایی که توی دفتر نشسته اند و بعد خیره می ماند توی چشمان حیرت زده ی من و با صدایی خیلی آرام میگوید برای مردها جا زیاد است که کارشان را راه بیندازند... زن باید به داد زن برسد. و سریع کیف کوچکش را روی دوشش می اندازد و به سرعت از دفتر خارج می شود.


و من از اینکه بعد از مدتها سرو کله زدن با مردم هنوز هم هر روز و هر لحظه با لحظات حیرت روبرو می شوم نو به نو و تازه به تازه، غرق احساسی خوب و تمام ناشدنی می شوم که نمیدانم احساس خوبی است یا بد به فکر فرو می روم و تمام احوال این چند دقیقه مرا با خود در پیچیدگی عمیقی فرو می برد که نمی فهممش اصلن...

/ 6 نظر / 16 بازدید
صولت یاوری

باسلام برسردفتر سهرابی همکارمحترم جناب استاد دکتر باستانی پاریزی مورخ بزرگ کشور بنابه اقاریر خودشان درتمامی آثارونوشته ها ومقالاتش که عموما تاریخی است ، به هرعذروبهانه ای گریزی به کرمان ویا حتی روستاها واهالی کرمان خواهد زد .سرکارعالی نیز همین شیوه راعینا درمورد زنان وحقوق آنها به کار گرفته ومی گیرید . نام فعال حقوق زنان شایسته شماست .

میرزابنویس

سلام سرکار خانم سردفتر سهرابی اتفاقا این نوع اسانسور خوب است چون تداعی میکند حرکت ما از خانه قبر تا اسمان هفتم که از میان دیوار های خاکی و مخوف با انواع جک و جانونرهائی که نیک توصیف کردید.... و چه خوب است شروع کار ما در دفتر با در نظر گرفتن آخرت باشد و اینکه باید کارمان هم وظیفه باشد و هم عبادت ..... هم کار باشد و کسب درآمد و هم جلب رضایت خالق در گشایش کار خلق .... و اینگونه که باشد میتوانیم اینهمه بیمهری و بی حمایتی و مصائب حرفه کتابت را تحمل کنیم ....

صولت یاوری

باسلام برسرکارخانم سردفتر سهرابی اصفهان ازساعت 4 صبح تا حالا بصورت متناوب برف باریده وزمین مثل وبلاگ سرکارعالی سفید پوش شده جای شما خالی است . جلسه عصر کانون ما تعطیل شد .تاهمکاران ازلذت دیدن برف وبرف بازی محروم نشوند . ارادت

ناظر

مرجان وِبِ لاگِ تو مرچشم مرا قوت یاقوت نهم نام وِبِ لاگِ تو یا قوت ؟!

لطیف فلاحی

با سلام بخدمت همکار سردفتر خانم سهرابی- تجربه کردن انهم از نوع آسانسور با این وضعیت خیلی خوبه - بهرحال انسان دو چیز را تجربه می کند 1- تجربه غلبه بر ترس انهم بصورت روزانه 2- یاد مرگ وقیامت وقبر و... و... که این برای هر کسی پیش نمی اید بنظر من که سعادتی است .

من ،شاید یک سردفتر

عالی [گل]