ارباب رجوعهایی که می میرند

زن با عجله وارد دفتر می شود. برعکس همیشه که خندان بود و شاد، اینبار اما عبوس است و گرفته. مثل همیشه از جایم بلند می شوم. سلامش را جواب می دهم و دست می دهم و به رسم ادب اشاره می کنم روبرویم بنشیند. زنی است میانسال و خوش مشرب. که هر وقت به دفتر می آید آنقدر پرشور و هیجان از روزگار و زندگی و تجربیاتش و کارهایی که آن روزها کرده می گوید که تا ساعتی بعدش همه سرحالیم. اینبار آرام می نشید روبرویم و بدون اینکه حرفی بزند در کیفش را که گذاشته روی پایش باز می کند و یک ورق را از داخلش می کشد بیرون و دراز می کند به سمتم. نیم خیز می شوم و ورق را می گیرم و همینطور که به ورقه نگاه می کنم زن می گوید لطفن مقدمات انجام این کار را آماده کنید. شاهدانم کم کم از راه می رسند. این نوع برگه را می شناسم. به مشخصات بالای برگه نگاه می کنم. ضربان قلبم تندتر می شود. ناباورانه دوباره بالای ورقه را می خوانم. آب دهانم را آرام قورت می دهم و لبم خودبخود گزیده می شود. چشمم را به سمت زن می گردانم و زن که چهره ی بهت زده ی مرا می بیند میزند زیر گریه. دوباره به ورق چشم می دوزم. باورم نمی شود. مردی که تا هفته پیش می آمده می نشسته اینجا و هی تلفن به دست و هول هولکی توضیح می داده چه سندی نیاز دارد برایش تنظیم شود، حالا ورق استشهادیه برای حصر وراثتش را باید مهر کنم. هرچه تلاش می کنم به خودم مسلط شوم و بفهمم در چنین شرایطی باید چه گفت، جز سکوت از عهده ام برنمی آید. تجربه ی سختی است. یک نگاهم به مشخصات بالای ورقه است یک نگاهم به زنی که روبرویم نشسته و زار می زند یک نگاهم به تمام تصاویری که از مرد در ذهنم نقش بسته یک نگاهم پیش تمام حرفهایی که روزگاری مرد توی این دفتر می گفت... آرام مراتب تاسفم را ابراز می کنم. سکوت تمام دفتر را فرا گرفته. زن گریه می کند و از مرد و مرگش می گوید. من و بقیه هم در سکوت گوش می کنیم. تلخی روزگار تا عمق لحظات دفتر نفوذ می کند و من به فکری عمیق فرو می روم...

امروز احساس کردم برای این تجربه های اینطور تلخ، هنوز بسیار کوچکم و ناتوان.

پی نوشت:

این نوشته برای اردیبهشت 1390 بود. و اینبار که دوباره با این موضوع برخورد کردم و باز ناتوان بودم از مقابله با حس ارائه مدارک مرگ یکی از ارباب رجوعهایم توسط خانواده اش، یعنی فردی که تا چند روز پیش سرحال و قبراق برای تنظیم اسنادش در دفتر حاضر می شده دوباره با عمق توان احساس کردم هنوز هم چقدر کوچکم و ناتوان برای عبور از این حس ثقیل ناباوری مرگ مردمان اطرافم...

/ 5 نظر / 20 بازدید
نصیری

باسلام و وقت بخیر؛ چند وقت پیش برای بنده خدایی نتونستم سند قطعی مغازه یی را بنام همسرش بنویسم - بخاطر مشکلات شهرداری و دارائی و تامین اجتماعی و غیره - که عجله داشت و ظاهراً قصد مسافرت ؛ ناچار بنا به خواست طرفین وصیت نامه ایی تنظیم کردم و متاسفانه قبل از امضای همان سند نیز فوت نمود. لقمه افتد ز دهن چون نبود قسمت کس / ذره اره نگر گز بن دندان ریزد.

محضری کوفکا

با سلام چند وقت پیش هنگامی که گواهی فوتی را برابر اصل می نمودم پیش خود گفتم بهرام که عمری گور میگرفت دیدی چگونه گور بهرام را گرفت .......نمیدانم شاید روزی نه چندان دور سر دفتری مدارک فوت مرا برابر اصل نماید . خداکند آنچه که از من می ماند نیکو باشد

ثبت نگار

سلام بر سرکار خانم سهرابی.نوشتن چنین مطالبی تذکری است تا مبادا درد و آلام انسانها را فراموش کنیم دردو بر شما

صولت یاوری

باسلام برسرکارخانم سردفترسهرابی بله برای ما که کسب وکارمان مرگ نیست این قبیل حوادث خیلی تکان دهنده وتاسف باراست خاصه خانمی حساس واجتماعی چون شما.ولی اگر به قول دخترم که درحال اخذتخصص پزشکی است دیفالت شما مرگ باشد این حوادث بعدازدو روز برایمان عادی می شود.ولی دیفالت ما زندگی ومعاملات مربوط به املاک است وکسب وکارمان مانند پزشکان با مرگ ومیر ارتباطی ندارد. خداوند تمام درگذشتگان را مشمول عقو وبخشش قراردهد .وشادی وخنده را برلبان شما بنشاند.وبه چای این قبیل حوادث ، نوعروس وتازه دامادها راببینید.