دادسرا

بخش اول: رویای سرگردان...

آرام در ماشین را می‌بندم و کوله‌ای که این روزها پر است از فولدر و کاورهای مختلف با اسناد و مدارک متفاوت روی دوشم می‌اندازم. نسیم نیمه سردی روی صورتم می‌نشیند و دور قدم می‌چرخد. یقه‌های پالتو را بالا می‌دهم و دستهایم را بی‌آنکه نگران بد فرم شدن لباسم باشم فرو می‌برم به اعماق جیبهای پالتویم. سرم بی‌اراده می‌چرخد به دور دستهای خیابان عریض و طویل پیش رو و مثل همیشه لحظاتی به عمق انتهای دوردست خیابان خیره می‌مانم و بعد آرام آرام از عرض خیابان پرهیاهو عبور می‌کنم و به سمت کوچه‌‌ی پهن روبرو جاری می‌شوم.

هوای ابری زمین و زمان را دلگیرتر از همیشه کرده و برعکس همیشه که عاشق این‌روزهای ابر و نیمه‌ابری نیمه سردانه‌ی پاییزی بودم احساس غربت می‌نشیند روی دلم. کوچه با تمام کوچه‌های شهر فرق دارد انگار. بعضی جاهایش نیمکت داره و ردیف آدمها نشسته‌اند کنار همدیگر. صدای بلند بلند حرف زدن به شکل نامانوسی از گوشه و کنار کوچه به گوش می‌رسد. تردد جوان‌های با لباس سرباز و با ستاره و بی‌ستاره و کم ستاره و پرستاره (که با وجود نظامی بودن پدرجان هیچ وقت حوصله نکردم یاد بگیرمشان) زیاده‌تر از حد معمول خیابانهای شهر است. یکی‌شان با فرد دیگری دستبند به دست در حال حرکت به سوی یک ون نیروی انتظامی است که گوشه‌ی زمین پهناور نیمه متروک امتداد کوچه پارک کرده است. من همچنان به سمت انتهای کوچه در حرکتم و سرباز و ظاهرن متهم از روبرو به ون نزدیک‌تر می‌شوند. یک لحظه می‌ایستم و دست راستم را از جیبم در می‌آورم و عینکم را هل می‌دهم بالاتر و نگاهم را می‌دوزم به سرباز و مرد مسن که با کت و شلوار و محاسن جو گندمی دست بند به دست سرش را زیر انداخته و به ون نزدیک می‌شوند. سربازی که جلوی ون ایستاده نگاهش را به سمت من می‌چرخاند و حرکتی بین ابهام و تعجب به چشمانش می‌نشیند از زل زدن من. از تعجب سرباز به خودم نهیب می‌زنم که لابد رفتارم متعارف نیست. نگاهم روی ون جا می‌ماند. کوله را روی دوشم جابجا می‌کنم و دوباره با دستهایی مشت شده در جیبهایم به سمت ته کوچه حرکت می‌کنم. نزدیکیهای انتهای کوچه اتاقکهای زشت و کوچکی که به بقالی‌های قدیمی بیشتر می‌ماند ساخته شده که با وجود کوچکی‌شان تعداد زیادی مردم مدام در رفت و آمد از آن‌اند. بالای اولی نوشته عریضه نویسی. بالای دومی کپی. بالای سومی بوفه و ... . همه‌شان زشتند و بی‌اسلوب. به انتهای کوچه می‌رسم. اتاقک کوچکی میان کوچه و زمین متروک کنارش قوز مانند ساخته شده و بالایش یک مقوای پوسیده و نمور نوشته شده تحویل مبایل. با خودم می‌گویم کلافه بوده هر کس این را نوشته. از بس دست و پای حروف را بین زمین و زمان پرتاب کرده است. دو اتاقک ته کوچه دیگر انتهای انتهای کوچه است. بالای یکی نوشته ورودی آقایان و بالای دیگری ورودی خانمها. به زحمت پرده‌ی تیره‌ و سنگین آویزان شده جلوی ورودی خانمها را کنار می‌زنم و وارد می‌شوم و زیر لب غرغر می‌کنم که آخر این پرده دیگر چه صیغه‌ایست برای آدمهایی که لباس کامل پوشیده و در حال عبورند و تا لحظاتی پیش بی‌آنکه دورشان پرده‌ای باشد در ملا عام بوده‌اند. زنی که پشت میز ایستاده با تعجب نگاهم می‌کند. کوله را آرام روی میز جلویش می‌گذارم. یک نگاهی می‌کند و با هیجان می‌گوید: چقدر زیپ! لطفن بازشان کنین. چند لحظه خیره می‌مانم توی چشمانش و از فرط خنده‌ای که روی لبهایش نشسته تازه حس می‌کنم چقدر عبوس و تلخم امروز. کمی خودم را جمع و جور می‌کنم و شروع می‌کنم به باز کردن زیپ‌ها. به پنجمی که می‌رسد می‌گوید کافی است. می‌توانی بروی. زیپها را کنترل می‌کنم و کوله را می‌اندازم روی دوشم.

دو قدم بیشتر از زن دور نشده‌ام که صدایم می‌کند خانم! وسایلتان نریزد. زیپ کیفتان باز است. برمی‌گردم کوله‌ى سنگین‌تر از همیشه‌ام را روی لبه‌ى صندلی گوشه‌ى اتاق نیمه‌تاریک می‌گذارم و در حالیکه خیره مانده‌ام به بخاری برقی و فلاکس رنگ و رو رفته‌ى گوشه‌ى اتاق به این می‌اندیشم که لذت و خاطرات این زن از کار روزانه‌اش چقدر است آیا؟ و کوله را بی‌آنکه روی دوشم بیندازم به دست می‌گیرم و از طرف دیگر اتاقک خارج می‌شوم. نور بی‌حس و حال هوای نیمه‌ابری چشمهایم را ریز می‌کند و حیاط دراز و بزرگی که پیش رویم حس قفسه بندی شده دارد را از ابتدا تا دورها رصد می‌کنم و دنبال تابلویی که اطلاعات باشد چشمانم سرگردان تمام تابلوهای سردر اتاقهای ردیف حیاط می‌شود...

 ادامه دارد...

/ 24 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا

كامنت من بيچاره كجاسسسسسسسسسسسست؟ آه روياي نامرد..آه...

35

از اينكه اون روز عرض كردم زماني كه سردفتر بودين خواندن وبلاگتان لطف ديگه اي داشت بيانگر افسوس و تاثرم از جدايي شما از اين حرفه است دوست داشتيم يه نسبتي با نويسنده وبلاگ داشته باشيم و بگيم همكارمونه ولي حالا اون حس كمتره .

نوش زاد

رویا جونم ما که داریم سعی می کنیم به عادت کردن برای دیدن جای خالی . رویا جونم از همان هنگام که عکس پرنده ات را دیدم پرواز را حس کردم کوچی دیگر را حس کردم. باور سخت است و براستی که " خداحافظی با اندوه فراوان همراه است " دلمان را سپردیم به یک کامپیوتر و می نویسیم هر چند که احساس را نوشتن خیلی سخت است . امیدوارم نسیم صبح ات را از دست ندهم و دست یاری و تکیه گاه بودن ات را هیچ گاه از دست ندهم . دوستی را و... برایت بهترین را آرزو می کنم آنچه لیاقت اش را داری

نوش زاد

تفاونی برای من ندارد . تو برای من رویای دلشادی هستی که واقعیت دستان پر مهرت و دل مهربانت برایم همیشه آرامش بخش بوده است.

امیر ج.محبوب

بسیار خواندنی بود خانم دلشاد ، سرور ارجمند . دوست داشتم کامنت مفصلی بنویسم ، اما این متن و آنچه از کامنت دیگران برداشت کردم جدایی سرکارعالی از مقام سردفتری و تصویری که از نوشته هاتان داشتم ، خود تابلوی کاملیست برای نگریستن و خاموش نگریستن ... گریستن ... گریستن ... و گسسته های دیگران ریستن .

دوست شمالی

سلام وسلام وصد سلام سلامت باشی ناقلا نکنه رفتی بازرس شدی [شیطان]

محسن

گر از اين كوير وحشت بسلامتي گذشتي به ستاره ها به باران برسان سلام ما را.

سلام بانو بابا دادسرا واسه چييييييييييييييييييييييي؟ نگران شديم كه[سوال]

سردفتر اميدوار

سلام . بخش دوم رو كي مي گي ؟

دوست شمالی

دلم خیلی گرفته بود گفتم یه سری بزنم شاید از این حال وهوا دربیام اما انگاری خودتم اختیاج به یه خونه تکونی حسابی داری