﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>نسیم صبح</title>
    <description>نسیم صبح یعنی آینه‌ی روزمرگیهایم در گوشه‌ای از مرز پرگهر. غوطه ور در تلاطم امواج خروشان این روزها. در تلاش برای قامت راست نگه داشتن میان طوفانی که می‌گذرد برما... راوی روزگار سختی...</description>
    <link>http://nasimesobh.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>چه تفاوت دارد؟ تو بگو رؤیا دلشاد...</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 18 May 2012 04:27:13 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>سهم من و شما</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از سالها فرصت شده تا آرام و بی هیاهو میان باغ حیاط قدم بزنم. باغ حیاط رویایی. باغ حیاط روزگار کودکی و رونق روح و روزگار. باغ حیاط رو به پیری. پایم یاری نمی دهد به میانه اش قدم بگذارم. از بس فرتوت شده و خسته. و حالا بغضم را آرام فرو می دهم تا چند قدمی را میان شور کودکیهایم که امروز در خستگی و رکود تنیده بگذرانم. باغ حیاط سرشار آن روزهایم که حالا بوی خستگی از سر و رویش هویداست. گامهایم سنگین است و سخت. حوض آبی زیبای میان&amp;nbsp;آن حیاط بزرگ و درندشت حالا سرشار&amp;nbsp;شده از ترک&amp;zwnj;های ریز و درشت و رنگ و رمقی برایش نمانده است.&amp;nbsp;ردیف&amp;nbsp;سنگ&amp;zwnj;های مرتبی&amp;nbsp;که از این سوی حیاط - باغ&amp;zwnj; به آن&amp;zwnj;سوی آن برای عبور از میان گل و لای چیده شده بود و همیشه سبزه و چمن بود که از لابلایش سربرکشیده بود حالا دیگر قوسی شکل شده و از همدیگر فاصله گرفته و لابه لایشان خاک خاک است و بس و هر&amp;nbsp;کدام در فاصله&amp;zwnj;ای دیر&amp;nbsp;با سایر سنگفرشها محکم به خاک چسبیده است. درختانی که روزی و روزگاری نفس نفس سبز سبز این باغ بودند و&amp;nbsp;شاخه&amp;zwnj;های دانه دانه&amp;zwnj;شان تا نزدیک زمین سرخم کرده بود و با هر نسیمی زیر سایه&amp;zwnj;شان هیاهویی به پا می&amp;zwnj;شد و لحظه&amp;zwnj;ای صدای شادی پرندگان از لابلای شاخه&amp;zwnj;هایشان قطع نمی&amp;zwnj;شد. درختانی که بهار به بهار دنباله&amp;zwnj;ی لباس سپید شکوفه&amp;zwnj;هایشان تمام کف باغ&amp;nbsp;حیاط را سپید پوش&amp;nbsp;می&amp;zwnj;کرد و تمام بهار را گردنبند و دستبندهای دخترکان خانه می&amp;zwnj;شد شکوفه&amp;zwnj;های گیلاس و زردآلو. حالا اینها همان قامت&amp;zwnj;هایند. همان درختان. که در سکوتی مطلق،&amp;nbsp;نازک و نحیف و لاغر اندام رو به آسمان، عریان ایستاده&amp;zwnj;اند و در سکوتی نزدیک به محض انگار چشم انتظار تبرهای تیزند و بس. سرم را می&amp;zwnj;چرخانم به سوی گوشه&amp;zwnj;ی دور باغ. تنور همیشه پر اشتهای گوشه&amp;zwnj;ی حیاط که دور تا دورش همیشه سرشار بود از ابزار نان تازه و هیاهوی زنان خانه برای رفت و آمد پای آنهمه برکت حالا خمیده تر از همیشه تکیه به دیوار زده و هر از گاهی حتی صدای نفس&amp;zwnj;های عمیقش را می&amp;zwnj;شود شنید. آه&amp;zwnj;هایی جانسوز&amp;nbsp;به جای دود کناره&amp;zwnj;های تازه نان داغ که جان می&amp;zwnj;بخشید روزی به هر رهگذر.&amp;nbsp;اینجا خانه&amp;zwnj;ی خاطرات کودکی من در نهایت خوشی&amp;zwnj;هاست. اینجا خانه&amp;zwnj;ی در هم تنیده&amp;zwnj;ی روزگار بی&amp;zwnj;قراری کودکی&amp;zwnj;های من است که گوشه &amp;zwnj;گوشه گوشه&amp;zwnj;اش برایم پر از خاطره است. خانه ای که تابستانهای مرا سرشار از شور می کرد و هیاهو. خانه ای که آنقدر دلم را اسیر خود کرده بود، خانه&amp;zwnj;ای که&amp;nbsp;دویدن میان اتاقها و باغ حیاط و سرخوشی های کودکانه با هم سن و سالهایم سرشارم می کرد که گاهی که شب هنگام عزم ترک آن به ذهن خانواده خطور می کرد حاضر بودم خودم را به خواب بزنم تا جا بمانم اما بیشتر بمانم. که حتی چانه زدن برای ماندن هم برایم زیاد بود. باید می ماندم. به هر قیمتی. و چقدر نیمه شبهای به یاد ماندنی که با صدای آواز غورباقه های دور تا دور برکه های حیاط باغ هیجان زده از خواب بیدار می شدم و آرام از لای در خارج می شدم و می زدم به دل حیاط باغ برای نفس هایی عمیق برای سرمستی ای شبانه. که غرق آسمان سرشار از ستاره اش می شدم و ساعتها میان حیاط باغ بارها و بارها تا آسمان می رفتم و برمی گشتم.&amp;nbsp;برای نفس هایی تا عمق جان. و چقدر سحرگاهان به صدای چاه موتورهای دور دست از خواب می زدم و می دویدم میان تمام آنهمه بوی تازه ی سبزه و علف و تمام جانم سرشار می شد از صبحگاهانی که هنوز اثر رونقش در روحم حک مانده انگار. حتی صدای محض طبیعت، این صدای آواز خروس های سحرگاهی را به وضوح یادم هست.حتی&amp;nbsp;صدای سگهای به جا مانده از شب را که هر از گاهی در دوردست فریاد می زدند و لابلایش دانه دانه صدای تمام حیوانات خانگی دیگر از باغهای همسایه.آری. همین خانه ی&amp;nbsp;آرام این روزها. همین&amp;nbsp;خانه ای همچون ساکنانش که دیگر روزهای روز است از اتاقهایش بیرون نمی&amp;zwnj;آیند که دل دیدن زوال این حیاط و باغ و باغچه&amp;zwnj;ی روزهای پررونق قدیم را ندارند در سکوت فرو رفته.&amp;nbsp;که همانجا درون اتاقها می&amp;zwnj;نشینند به دل&amp;zwnj;خوشی سماوری که هنوز با هیجان قل قل می&amp;zwnj;کند و قوری که هنوز چای تازه و داغ هدیه&amp;zwnj; می&amp;zwnj;دهد و دستانی که هنوز بوی مهرشان سرمست می&amp;zwnj;کند هر کس را موقع تعارف یک استکان و نعلبکی از دستانشان. از میانه&amp;zwnj;ی حیاط خیره می&amp;zwnj;مانم به پشت شیشه&amp;zwnj;های انتهای حیاط که پدربزرگ و مادربزگ از انتهای اتاق زل زده&amp;zwnj;اند هر کدام به گوشه&amp;zwnj;ای ازین حیاط باغ بی رمق و به تسلای دلم که ریش می&amp;zwnj;شود دستی به گرده&amp;zwnj;ی خمیده&amp;zwnj;ی درخت انگور عبور کرده از این سوی حیاط به آن سوی خانه می&amp;zwnj;کشم و میان رنجی که از صدای عضلاتش جانم را آتش می&amp;zwnj;زند متوجه زخمی که به یادگار بر انگشتم می&amp;zwnj;گذارد نمی&amp;zwnj;شوم و زیر لب برای همیشه زمزمه خواهم کرد که خانه&amp;zwnj;ی کودکیهای لحظه&amp;zwnj;های روزهای خوشی من می&amp;zwnj;دانم مقصر منم و تمام کودکانی که در این خانه کودکی کردیم اما سهم خود را ادا نکردیم و عبور کردیم و حالا هرکداممان در گوشه&amp;zwnj;ای از این خاک کنار گلدانهای کوچک گل گوشه&amp;zwnj;ی آپارتمان تمیزمان تکیه بر صندلی می&amp;zwnj;دهیم و چایی را هورت کشان غرق در خاطرات کودکی&amp;zwnj; خانه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;شویم که حتی نمی&amp;zwnj;دانیم این روزها چه سخت نفس می&amp;zwnj;کشد. خانه کودکیهای ما! ماهنوز به شور خاطرات تو سرشار می شویم از هیجان و ذوق. و رمق ادامه ِ زندگی این روزهایمان هنوز، جان از یاد آن همه طراوتی که تو بخشیدی به روحمان می گیرد اما چه بی انصافیم و بی رحم. خانه کودکیهایم -خانه ی کودکیهایمان. ما به تو بدهکاریم. من تلاشم را خواهم کرد که روزی روزگاری با تمام هم بازیهایم دوباره همینجا میان تمام سبزی تو جمع شویم. حتی اگر در حد آرزو باشد خودم را در نداشتنش تا بدین لحظه مقصر می بینم. حق خانه ی کودکیهای تمام ما بیش از این حرفهاست. آرام آرام از باغ حیاط خارج می شوم و با خودم زمزمه می کنم که : خانه ی کودکیهایم؛ می دانم ساختن اینهمه بنای&amp;nbsp;تلخ کار من و هم بازیهایم نیست اقلن هنوز در توانمان نیست. اما یعنی نمی شود هرکدام گلی در گوشه ای بکاریم تا یاد سبزی از این خانه رخت برنبندد؟...&amp;nbsp;خانه&amp;zwnj;ی کودکیهایم مرا و ما را ببخش. ما مقصریم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nasimesobh.persianblog.ir/post/363</link>
      <author>چه تفاوت دارد؟ تو بگو رؤیا دلشاد...</author>
      <comments>http://nasimesobh.persianblog.ir/comments/288889/9459329/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-288889.post-9459329</guid>
      <pubDate>Fri, 18 May 2012 04:27:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دنیای نو</title>
      <description>&lt;p&gt;هر روز از زندگی هر کدام از ما دنیای نویی است از روزگار. که به تدبیر من و شما ورق می&amp;zwnj;خورد بنام خودمان. معتقدم انرژی و افکار آغازگر هر روز ما برای آن صفحه&amp;zwnj;ای که تورقش می&amp;zwnj;کنیم تاثیر مستقیم داشته و دارد و تدبیر روز ماست که هر روز دنیای نویی برای ما می&amp;zwnj;سازد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنش&amp;zwnj;زدایی و حاشیه&amp;zwnj;زدایی از بزرگترین تدابیر لازمه&amp;zwnj;ى زندگی هرکدام ماست که برای آن هرکدام راهی انتخاب می&amp;zwnj;کنیم. بخش عظیمی از انرژی هریک از ما هزینه&amp;zwnj;ى این بخش زندگی می&amp;zwnj;شود. دلم می&amp;zwnj;خواهد روزها تندتر بگذرد تا از آینده&amp;zwnj;ای دورتر به این روزهایم نگاه کنم و زندگی و این صفحات را از نو تورق کنم و ببینم در این روزها چقدر توانستم روزگار را روشن پیش ببرم؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nasimesobh.persianblog.ir/post/362</link>
      <author>چه تفاوت دارد؟ تو بگو رؤیا دلشاد...</author>
      <comments>http://nasimesobh.persianblog.ir/comments/288889/9431384/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-288889.post-9431384</guid>
      <pubDate>Sun, 13 May 2012 10:11:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اعلام حمایت جمعی از سردفتران از مهندس باهنر</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکشنبه دهم اردیبهشت ماه یکهزار و سیصد و نود و یک شمسی، نخستین بار، کانون سردفتران و دفتریاران میزبان نایب رییس محترم مجلس شورای اسلامی بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اردیبهشت 1391 اول بار بود که مهندس محمدرضا باهنر به تفصیل در جمع سردفتران و دفتریاران از سند رسمی، جایگاه دفاتر اسناد رسمی در نظام حقوقی کشور و نقش سند رسمی در تثبیت مالکیت و کاهش دعاوی در محاکم قضایی سخن می&amp;zwnj;گفت و صدالبته که به علم و به تدبیر بود و موشکافانه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نخست بار بود که کانون سردفتران، میزبان نایب رییس مجلس شورای اسلامی؛ مهندس محمدرضا باهنر بود و اگرچه که انتظار نگاهی شایسته و عالمانه و قانون مدار، از ایشان در حوزه سند رسمی و دفاتر اسناد رسمی را به حق داشتیم اما اعتراف می&amp;zwnj;کنیم که تصور تحلیل و تبیینی چنین دقیق و با چنین ظرافتی را جز از فردی که تحصیل کرده&amp;zwnj;ی حقوق و قضا باشد توقع نداشتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و اعتراف می&amp;zwnj;کنیم که کلام و تحلیل&amp;zwnj;های قانونی و نگاه مدبرانه ی ایشان در این راستا، ما را بدین باور رهنمون داشت و به این باور رساند که چندین و چند دوره حضور پیاپی در قوه&amp;zwnj;ى قانونگزاری با تمام قوا تاثیر خود را بر اشراف ایشان بر مواد و مفاد قانونی و تجزیه و تحلیل مبانی حقوق حقه ی ملت خصوصا در زمینه سند رسمی و دفاتر اسناد رسمی داشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و اینک ما جمعی از سردفتران به عنوان بخش بزرگی از خانواده&amp;zwnj;ى حقوقی کشور&amp;nbsp; با نزدیک شدن به زمان برگزاری مرحله دوم انتخابات مجلس شورای اسلامی، وظیفه&amp;zwnj;ى خود دیدیم ضمن قدردانی از نگاه ایشان، و با توجه به رویکرد قابل توجه مهندس باهنر، نسبت به سردفتری، سند رسمی و دفاتر اسناد رسمی و نگاهی قانون محور و عالمانه&amp;zwnj; و دیدگاهی روشن به جایگاه سند رسمی، از کاندیداتوری ایشان و راهیابی وی به خانه ملت در دور جدید به ضرس قاطع اعلام حمایت نماییم و از سایر بخشهای جامعه حقوقی کشور نیز دعوت کنیم از ورود ایشان به عنوان کاندیدایی با نگاه روشن حقوقی استقبال کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;و&lt;strong&gt; العاقبه للمتقین&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;جمعی از سردفتران وبلاگنویس&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;اردیبهشت ماه یکهزار و سیصد و نود و یک شمسی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nasimesobh.persianblog.ir/post/355</link>
      <author>چه تفاوت دارد؟ تو بگو رؤیا دلشاد...</author>
      <comments>http://nasimesobh.persianblog.ir/comments/288889/9368357/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-288889.post-9368357</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 06:35:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک سوال از نایب رییس مجلس شورای اسلامی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در پی حضور نایب رییس مجلس شورای اسلامی در کانون سردفتران و دفتریاران،(در زمینه ی نقش موثر سند رسمی در کاهش دعاوی محاکم قضایی و کم نظیر بودن عملکرد این&amp;nbsp;نهاد حاکمیتی&amp;nbsp;و الگو بودن دفاتر اسناد رسمی در&amp;nbsp;راستای اصل 44 قانون اساسی و&amp;nbsp;خصوصی سازی)&amp;nbsp;جمعی از سردفتران وبلاگنویس بر آن شدند تا متنی را تهیه و در انتهای آن صراحتا&amp;nbsp;سوالی را&amp;nbsp;در خصوص رویکرد ایشان نسبت به سند رسمی مطرح نمایند. پاسخ ایشان به عنوان یکی از ارکان تاثیر گزار قوه قانونگزاری،&amp;nbsp;در تاریخ سند رسمی و دفاتر اسناد رسمی، اقدامی است بدیع، که می تواند نمایانگر افقهای دوردست در خصوص تحولات سند رسمی و نگاه&amp;nbsp;قانونگزاران در زمینه صیانت از ثبت رسمی&amp;nbsp;در آینده ی این مرز و بوم باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;باسمه ا... العدل&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سند رسمی، این اعتباربخش معاملات و استحکام بخش مبادلات مالی مردمان، چند صباحی است بنا به سلایق و علایق و کشیده شدن به ورطه ی مبادلات سیاسی، به تزلزل نشانه گرفته شده.&amp;nbsp; تزلزلی که اگر متوقف نشود، ثمره ی آن، دودی است مستدام و ماندگار، که به چشم مردمانی و عوام و حتی خواصی می رود که برحق، آسوده اند به این اتکا که نگاه امیدشان به صیانت از حقوقشان توسط وکلای تکیه زده بر کرسیهای مجلس شورای اسلامی است. &lt;br /&gt;و مگر جز اینست که وکلای مجلس شورای اسلامی، در مقام وکیل درجه اول مردم، از گوشه گوشه و منطقه به منطقه ی این مرز و بوم، در مقام دفاع از حقوق حقه ای که مردم به خویشتن خویش بدان آگاهند یا ناآگاه، وظیفه صیانت از به جریان افتادن این حرکت قهقرایی را عهده دار هستند؟&lt;br /&gt;چالش بر سر جانشین کردن سند عادی انتقال اتومبیل بجای سند رسمی، وتلاشها برای عملیاتی نشدن قانون پیش فروش ساختمان و سنگ اندازیهای ریز و درشت باهدف خلل وارد کردن به سند رسمی درخصوص معاملات ملکی ، خود حکایات تمام قد و گواهان این سیر قهقرایی در سالهای اخیر است که تلاشهای شرکت رهگشا در خصوص اسناد انتقال خودرو، صنف مشاوران املاک در قضیه معاملات املاک و پیش فروش ساختمان، نمونه هایی از این تلاشهاست که همچنان و تماما نیز در جریان است.&lt;br /&gt;و وااسفاه که این رهگذار، این موج، دقیقا در خصوص اسناد سرمایه ای ترین کالاهای مردم یعنی خودرو و ملک به جریان افتاده که چنین به چالشی ناجوانمردانه کشیده شده که می دانیم و می دانید در صورت عدم توقف، آثار بلاتردید سوء آن تا نسلهای نسل گریبانگیر مردمان خواهد ماند.&lt;br /&gt;و اگرچه که دفاتر اسناد رسمی از این وادی یعنی تنظیم سند رسمی امرار معاشی هرچند به خرده، دارند اما مسوولیت امین حقوق حقه ی مردمان بودن،که کاتبان بالعدل بر دوش خود حس می کنند، اینبار نیز برای بار چندم و چندم، نگذاشت در مقام دفاع از سند رسمی دم فرو بندیم و سکوت کنیم اگرچه که در مظان اتهامیم و آنچنان اذهان عوام را در این رویکرد، تحت تاثیر قرار داده اند که گویا سران دفاتر اسناد رسمی از سر دغدغه ی معاش خویش چنین سراسیمه فریاد دادخواهی به نیابت از سند رسمی را از سوی مردمان سر داده اند. اما اینبار نیز به جان می خریم این نسبتهای ناروا را و به عنوان کاتبان بالعدل و زعیم امانت مردمان از ناحیه حقوق مترتبه بر سند رسمی و به دلگرمی این که این بار با فرهیختگانی آشنا به قانون و حقوق مردم روبروییم ؛ صراحتا ناله های سند رسمی از ضربه هایی که بر تن هرچند پهلوانانه اش نواخته می شود؛ را به شرط وظیفه به استحضار شما نمایندگان آتی این مردمان می رسانیم و از همین جا می گوییم الحذار از روزی که سند رسمی این سهم برحق مردمان از استحکام در معاملات، به مذاکره گذارده شود. و بی هیچ توضیحی و دفاعی از سند رسمی، فقط و فقط، مصرانه و مجدانه استمداد می کنیم از شما نمایندگان آتی مجلس شورای اسلامی که هر آنگاه که از این رهارود، زلزله ای جدید، به ضرر بلاشک مردمان، صحن علنی مجلس را در می نوردد به اندک تاملی سند رسمی را، مزایای خاصه ی آن در خصوص اثبات حقانیت و رفع اختلافات دعاوی محاکم قضایی و تاثیر غیرقابل انکار آن، در زمینه کاهش دعاوی و پرونده های قضایی را در نظر بگیرند و به دور از بلواهای توجیهات ناسلیم،فقط و فقط مفاد قانون مدنی در خصوص لازم الاجرا بودن و بلاتردید بودن و فصل الخطاب بودن سند رسمی در دعاوی را با رجوع به خود قانون مدنی به یاد آورند و در این زمینه نیز وکالت حق محور مردمان حوزه انتخابیه خود بلکه تمام مردمان این مرز و بوم را به اعلی درجات بجا آورند و بس.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;اما سوال:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;جناب آقای مهندس باهنر، نایب رییس محترم مجلس شورای اسلامی، ضمن قدردانی از حضور جنابعالی در نخستین نشست مشترک با کانون سردفتران و تشکر از رویکرد شایسته ی شما در این خصوص،&amp;nbsp;بر آن شدیم تا از شما صراحتا سوال کنیم:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;laquo; سند رسمی، این استحکام بخش معاملات و این نظم و انسجام بخش مبایعات مردمان و این زخم بر پیکره ی آن؛ سند رسمی و این خوان گسترده برای مثله کردن هر روزه و مداوم آن؟ سند رسمی و&amp;nbsp;این زخمهای مکرر در عبور از آن&amp;nbsp;و این درد در سکوت که سالیان سال به درازا می کشد تا به تعفن برسد و همگان به هوش بیایند از غفلتی که بنیان اساسی ترین عقود و حقوق مردم را درنوردیده، اجازه ی این مثله ی هر روزه و مذاکره ی هر وعده بر سر آن از نگاه جنابعالی؛&amp;nbsp;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;strong&gt;آری یا خیر؟! &amp;raquo;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;والعاقبه للمتقین&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جمعی از سردفتران وبلاگنویس&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اردیبهشت ماه یکهزار و سیصد و نود و یک شمسی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nasimesobh.persianblog.ir/post/353</link>
      <author>چه تفاوت دارد؟ تو بگو رؤیا دلشاد...</author>
      <comments>http://nasimesobh.persianblog.ir/comments/288889/9365833/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-288889.post-9365833</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Apr 2012 05:16:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بیمه کانون</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;داشتم به وبلاگ همکاران سر می&amp;zwnj;زدم با این نوشته که ظاهرن یادداشت یکی از همکاران خانم است روبرو شدم. ضمن اینکه بسیار متاثر شدم به فکر فرو رفتم که چطور ممکن است چنین&amp;nbsp;روالی در مجموعه وجود داشته باشد و همه از کنار آن عبور کرده باشیم؟ بد ندیدم به عنوان همراهی با این همکار عزیز، بنده نیز همان مطلب را بازنشر کنم. باشد که بشود پاسخی در این مورد از مجموعه دریافت کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&amp;nbsp;اما یادداشت همکار عزیزمان:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;"...&amp;nbsp;امیدوارم که مثل همیشه سر حال و با نشاط باشید. بعد از دو سال و نیم &amp;nbsp;تازه حالا &amp;nbsp;کانون لطف کرده و یک دفترچه خدمات درمانی برای بنده صادر کردند زنگ زدم به کانون برای شوهر معلول و از کار افتاده و دختر هشت ساله ام که&amp;nbsp;چرا سهمیه بیمه نیامده است؟&amp;nbsp;جناب اقای&amp;nbsp;...&amp;nbsp;&amp;nbsp;می فرمایند:&amp;nbsp;فقط برای سردفتر بیمه هست نه برای خانواده اش حالا سوال من این است که مگر سر دفتر خانم از جهت حقوقی با سردفتر اقا چه فرقی میکند؟&amp;nbsp;درصد واریزی&amp;nbsp;سردفتر آقا و سردفتر&amp;nbsp;خانم&amp;nbsp;که یکی است چرا باید این ظلم&amp;nbsp;در روز روشن برای&amp;nbsp;سردفتران خانم&amp;nbsp;اتفاق بیفتد؟&amp;nbsp;...&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;&amp;nbsp;از شما یک خواهش هم دارم که&amp;nbsp;این مشکل&amp;nbsp;را در وبلاگتون مطرح کنید شاید دیگر خانم های سردفتر هم با من هم صدا بشن و صدامون به یه جایی برسه &amp;nbsp;ممنون از عنایتتون ..." &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;همکار دیگری گفته&amp;zwnj;اند: &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993300; font-size: x-small;"&gt;کانون می گوید وقتی ده درصدت کم است پس بمیر. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;از بی عدالتی بیمه کانون نوشتید.منم یک نکته بگم. میدونید که سردفتران با سابقه و بسیاری از سردفتران مبلغ بسیار بالایی به عنوان ده درصد به کانون واریز می کنند. آیا تاکنون بابت این مازاد قابل توجه واریزی چیزی به انها برگشت داده شده است؟ خب معلوم است که نه . این نکته را گفتم که توجه شما را به این نکته جلب کنم که آیا میدونستید در مقابل اگر سردفتری ده درصد واریزش کم باشد در تعلق جق بیمه و دادن بیمه ی پرداختی اش با همین استناد که سقف واریز تو پایینه از واریز حق بیمه اش امتناع می کنند؟ این بی عدالتی محض بیمه کانون و بی کفایتی کارشناسان مربوطه را میرساند.خواهشمیکنم این مورد را هم دروبلاگت اضافه کن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div style="padding-bottom: 5px; font-family: Tahoma; direction: rtl; font-size: 8pt; padding-top: 5px;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;همکار دیگری که سردفتر محترم قم می&amp;zwnj;باشند نیز چنین فرموده&amp;zwnj;اند:&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;&amp;nbsp;متأسفانه این یک رویه غیرقانونی و شخصی است که در کانون و به ضرر سران دفتر گرفته می شود .البته به قدیم و جدید هم ربطی ندارد . کاملا سلیقه ای ولی کلی است . مقرر بوده و قسمت رفاهی کانون هم در سایت تصریح نموده که 80 در صد عمل جراحی مغز در بیمارستان های طرف قرارداد کانون را بیمه کانون پرداخت می کند . ولی در عمل ، کانون به استناد این که سردفتر شهرستانی بوده از تعهد خود سرباز زده است و 65 درصد پرداخت کرده است . البته این رفتار سلیقه ای و حق کشی های جای دوری نمی رود . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;پی نوشت:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیدم برخی همکاران مسائل مهمی را در نظرات وبلاگ مطرح می کنند که حائز اهمیت است. پس به مرور&amp;nbsp;آنها را هم به متن اضافه می کنم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nasimesobh.persianblog.ir/post/352</link>
      <author>چه تفاوت دارد؟ تو بگو رؤیا دلشاد...</author>
      <comments>http://nasimesobh.persianblog.ir/comments/288889/9334021/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-288889.post-9334021</guid>
      <pubDate>Wed, 25 Apr 2012 13:57:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سفر</title>
      <description>&lt;p&gt;این روزها تمام ذهن و فکرم را سفر فرا گرفته است. دو دقیقه میان روزگار که خودم می&amp;zwnj;شوم&amp;nbsp;و برای خودم به این می&amp;zwnj;اندیشم که چقدر تصویر و تصور اطراف ما را فرا می&amp;zwnj;گیرد که از دنیای به این بزرگی به این سادگی غافل می&amp;zwnj;شویم. این روزها زیاده به این می&amp;zwnj;اندیشم که چه شد که تمام روز و روزگار و فکر و افکار ما شد همین چار دیواری و همین حرفه و همین کاغذ و ورق&amp;zwnj;ها و همین گرفتاریها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا روزهای روز است به این می&amp;zwnj;اندیشم که کاش بیشتر و زودتر سفر کنیم. باید دریافت تمام این پهنه&amp;zwnj;ی وسیع هستی را. که&amp;nbsp;هر روز که سفر کنیم بی&amp;zwnj;شک تاسف روزهای قبل که سفر نکرده&amp;zwnj;ایم را خواهیم خورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزها&amp;nbsp;به سفر و به کشف دنیا بیشتر فکر کنیم و فکر کنید لطفن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مطلب گذشته چند عکس مفرح که خودم خوشم آمده بود گذاشته بودم. ظاهرن قابل رویت نبود. اینبار مجددن گذاشتم. این عکسها از سرزمینهای سبز است برای تشویق به جستجوی دنیای بزرگ اطرافمان و کشف این تصاویر که شاید زیاد هم دور نباشد از هر یک از ما.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nasimesobh.persianblog.ir/post/348</link>
      <author>چه تفاوت دارد؟ تو بگو رؤیا دلشاد...</author>
      <comments>http://nasimesobh.persianblog.ir/comments/288889/9259892/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-288889.post-9259892</guid>
      <pubDate>Thu, 12 Apr 2012 12:40:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سال نو رویای نو رویاهای نو</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;داشتم به رویا می&amp;zwnj;اندیشیدم و به بازی انبوه کلمات که با آن می&amp;zwnj;شود ساعتها ادامه داد. اما ذهنم در دنیای واقعیت میان کلمات و لغات لک زده بود برای نوشتن. برای کلامی چند و سطوری چند. حالا نشسته ام میان رویا و واقعیت و میان روز و روزگار به این می&amp;zwnj;اندیشم که خوبست مثل همیشه کمی با رویاها سر کنم.&amp;nbsp;کمی از رویا بنویسم و کمی از روزهای رویایی. به اینکه به عمق کلمات که فکر کنی چه قدر بار و&amp;nbsp;چقدر نگاه و چقدر مسوولیت بر عهده شان هست. که به اصطلاحات که خیره بشوی چقدر چقدر می&amp;zwnj;توان روز و&amp;nbsp;روزگارهای غریبی از آنها ترسیم کرد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img class="spotlight" src="http://sphotos.xx.fbcdn.net/hphotos-ash3/553641_2865480881425_1391874015_32115718_45130426_n.jpg" alt="" width="401" height="354" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;داشتم مطلبی از فاطمه می&amp;zwnj;خواندم. فاطمه را سالها بود می&amp;zwnj;شناختم اما دیرزمانی بود خطوط روزگار فاصله انداخته بود بین خبر و بی&amp;zwnj;خبری از همدیگر.&amp;nbsp;و حالا،&amp;nbsp;حالا که دیگر همسایه&amp;zwnj;های&amp;nbsp;دور دستی شده&amp;zwnj;ایم برای همدیگر داشتم صفحات وبلاگش را می&amp;zwnj;خواندم تا بدانم کجای روزگار است این روزها. دیدم در مطلبی از رویا نوشته. از رویایش. رویایی که لحظه به لحظه در انتظار به واقعیت پیوستن آن است. رویایی که برایش خواستنی تر از هر چیزی است. به فکر فرو رفتم و حالا ساعتی است میان این آرامش مطلق فضایی که بر اطرافم&amp;nbsp;حکمفرماست و فقط هر از گاهی صدای&amp;nbsp;پرنده&amp;zwnj;ای یا موتور سیکلت سنگین هیکلی سکوتش را می&amp;zwnj;شکند یا&amp;nbsp;صدای گامهای&amp;nbsp;سبک رهگذری که می&amp;zwnj;دود و ورزش می&amp;zwnj;کند از&amp;nbsp;پایین پنجره کمی به داخل خانه فرو می&amp;zwnj;ریزد عمیق شده&amp;zwnj;ام میان&amp;nbsp;بازی حاکم بر روزگار و رویاها. که چه جایگاه غریبی دارند رویاها در میان سطور زندگی ما. میان ماندن و نماندن ما. میان دوام آوردن و بی تابی ما. میان آرامش و ناآرامی ما. میان التیام و رنج ما.&amp;nbsp;که &amp;nbsp;رویاها چه مسوولیت بزرگی به دوش دارند. که&amp;nbsp;رویاها سرشار&amp;nbsp;هستند از خواستن&amp;zwnj;ها. که رویاها تکلیف دارند برای پیوستن به واقعیت. که&amp;nbsp;رویاها سرشارند از هیجان&amp;zwnj; و خوشی و لذت&amp;zwnj;های دیر و دور اما خواستنی. که رویا تکلیف دارند برای سرشار کردن لحظه&amp;zwnj;های روزگار مردمان برای عبور آرامتر و آسانتر از آنها. که رویاها سراسر آرامش&amp;zwnj;اند و حجم عظیم آخر تمنا.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img id="fbPhotoImage" class="fbPhotoImage" src="http://sphotos.xx.fbcdn.net/hphotos-ash4/416826_2804517037367_1391874015_32090392_177032665_n.jpg" alt="" width="429" height="344" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;که رویاها سرشارند از زندگی و شور و هیجان. که&amp;nbsp;رویاها تمام آن چیزهایی هستند که در واقعیت لحظه به لحظه دنبالشان می&amp;zwnj;گردیم و فرصتهای نابی هستند برای داشتن تمام لذایذی که چشم انتظارشانیم هرچند برای لحظاتی کوتاه با ما باشند و بعدش به چشم برهم زدنی تمام شوند و فنا شوند و انگار نبوده&amp;zwnj;اند از ابتدا. اما چه عبور حیرت انگیزی است عبور رویاها از روز و روزگار. حالا به این می&amp;zwnj;اندیشم که واقعن رویا چیست؟ کجاست؟ از کجا می آید و به کجا پر می&amp;zwnj;کشد. اصلن آیا رویاها را هم می&amp;zwnj;شود اسیر کرد؟ اگر اسیرش کنیم چه می&amp;zwnj;شود؟ خنده&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;گیرد. خب معلوم است که تمام می&amp;zwnj;شود. تمام&amp;zwnj;تر از همیشه. رویا باید رها باشد. هر وقت دلش خواست بیاید هر وقت دلش خواست&amp;nbsp;پربکشد برود تا به اوج روزگار و تا دوباره شاید روزی&amp;nbsp;برگردد. رویاها با اسارت بی&amp;zwnj;گانه&amp;zwnj;اند. چه در حصر زمان باشد و چه در حصر مکان. نه برای زمان آمدنشان باید حصار دوخت و تعیین وقت کرد و نه برای رفتن و محو شدنشان. رویاها تمام پروازند و بس. حتی شاید اگر آرام باشیم بشود تعبیرشان کرد که رویاها پر پرواز ما هستند برای لحظاتی خوش که در واقعیت در نمی&amp;zwnj;یابیمشان. رویاها صادقه اگر باشند که دیگر روز و روزگار آغوش گشاده برایمان برای صبحی نو برای رسیدنی نو برای پا گذاشتن به روز و روزهایی نو... بازی با رویاها بازی غریب و عجیبی است. این روزها هم با رویاها هم با کلمه&amp;zwnj;اش زیاده بازی می&amp;zwnj;کنم انگار...انقدر که گاهی گم می&amp;zwnj;شوم میان رویا و واقعیت. خصوصن وقتهایی که عبور می&amp;zwnj;کنم از معبری و گذری که تمامش انگار روزی رویا بوده و حالا من میان رویا قدم می&amp;zwnj;زنم انگار. رویایی که سر نمی&amp;zwnj;خورد از دستانم. رویایی که واقعیت است. این را از لمس خاکهای تیره و همیشه نم زده&amp;zwnj;ی زیر کفشهای کتانی&amp;zwnj;ام موقع دویدن احساس می&amp;zwnj;کنم. هرچند هرچه این خاک را مشت می&amp;zwnj;کنم جلوی بینی&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;گیرم نفسم را عمیق و عمیق&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کنم اما بوی خاک نمز&amp;zwnj;ده&amp;zwnj;ی رویایی&amp;zwnj;ام را هرگز نمی&amp;zwnj;شنوم از آن. روزهایتان رویایی. رویاهایتان سرشار از بوی خاک نم&amp;zwnj;زده...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img id="fbPhotoImage" class="fbPhotoImage" src="http://sphotos.xx.fbcdn.net/hphotos-ash4/426072_2804518677408_1391874015_32090400_1169727222_n.jpg" alt="" width="425" height="341" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پی&amp;zwnj;نوشت:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کاه&amp;zwnj;گل چطور می&amp;zwnj;شود درست کرد رفقا؟ که عطرش سرمست کننده باشد حتی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nasimesobh.persianblog.ir/post/347</link>
      <author>چه تفاوت دارد؟ تو بگو رؤیا دلشاد...</author>
      <comments>http://nasimesobh.persianblog.ir/comments/288889/9212013/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-288889.post-9212013</guid>
      <pubDate>Wed, 04 Apr 2012 02:29:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>می‌رسد نو روز و روزهای نو...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;انگار صدای پای بهار می&amp;zwnj;آید انگار که روزگار رخت نو به برمی&amp;zwnj;کشد و ما همچنان در انتظار لحظه&amp;zwnj;هایی هستیم شادتر و آرام&amp;zwnj;تر و سبزتر و روان تر. روز و روزگار نوی همه&amp;zwnj;تان و همه&amp;zwnj;مان پیشاپیش مبارک و نوروزی که می&amp;zwnj;آید سرآغاز خوشبختی&amp;zwnj;های مکرر و نو باشد برایتان برایمان.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;توی تعطیلاتی که می&amp;zwnj;رسد از راه نشریه ضمیمه ماهنامه کانون شماره 8 را یادتان نرود بخوانید. &lt;span style="color: #99cc00; text-decoration: underline;"&gt;&lt;a title="نشریه شماره 8" href="http://www.notary.ir/sites/default/files/uploads/khabarnameh/khabarname8.pdf" target="_blank"&gt;اینجا روی سایت کانون&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; سردفتران هم نسخه پی دی اف آن هست البته به نظر من که حجم فایل آن بسیار سنگین است ولی به هر حال به خواندش در روزهای عید می&amp;zwnj;ارزد. مطالب وزینی در این شماره هست که کلاس درسی است برای خودش. خصوصا مطلبی که در مورد سردفتر مدرس (سردفتر سابق و مرحوم دفتر اسناد رسمی یک تبریز) نوشته شده است و ظاهرن قرار است از این شماره به بعد به سردفتران از دنیا رفته که سهمی در شان و وزانت حرفه&amp;zwnj;ی سردفتری و ارتقای این تکیه&amp;zwnj;گاه بلند داشته&amp;zwnj;اند پرداخته شود. به سهم خودم از اختصاص این فضا به امید و&amp;nbsp;آرامش و&amp;nbsp;احیای حیثیت شغلی این حرفه از کانون سردفتران تشکر می&amp;zwnj;کنم و می&amp;zwnj;دانم این گامها هر بار امیدی می&amp;zwnj;شود سوار بر کوله&amp;zwnj;بارهای امیدی که این روزها بسیار کم شده&amp;zwnj;اند...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nasimesobh.persianblog.ir/post/344</link>
      <author>چه تفاوت دارد؟ تو بگو رؤیا دلشاد...</author>
      <comments>http://nasimesobh.persianblog.ir/comments/288889/9130411/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-288889.post-9130411</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Mar 2012 03:54:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مدیران خوب - منشی های عجیب و بی اعصاب</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آرام و متین گام برمی دارد و اصولن لبخندی بر لب دارد هنگام راه رفتن. نگاههایش سریع است و ذکاوتمندانه و سریع همه چیز را رصد می کند. مخاطبش که بشوی در چند جمله خلاصه می کند حرفش را. و تقریبن می توانی امیدوار باشی که بهترین راه حل ممکن را دریافت کرده ای. در یک لحظه با خودت می گویی چه تصاویر خشنی از این مدیر ساخته بودی برای خودت. با جوابهایی که به سوالاتت هر بار منشی مربوطه در باره ایشان می داد. با خودت می گویی چه مدیر غریبی این منشی ساخته بود برای من و اگر امروز حضورن با مدیر روبرو نمی شدم بی شک هیچگاه هیچ فرصتی برای بازسازی ذهنم و خارج شدن از تصویر دست ساز منشی پیدا نمی کردم. و خب چه بد می شد بی شک.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آخر مدیر به این آرامش و منشی اش اما برعکس. منشی تلخی است و بی حوصله . نه لبخندی بر لب دارد و نه نگاهی. مثل بسیاری از ما که احساس می کنیم "میز مقام بزرگی است و تصاحبش که کردیم به رتبه ای خدایی رسیده ایم". هر بار در مقام تخاطب با او قرار گرفته ام و حرفهایش را از سر ناچاری شنیده ام و اخمهای در هم کشیده اش را تحمل کرده ام و کلمات تند و تیزش را ناشنیده گرفته ام هی با خودم گفته ام ای کاش اینبار می پرسیدم چند سال داری؟ چند سال است پشت این میزی؟ و این همه غرور که از پشت این میز نشستن می گیری را اگر نریزی دور، اگر به پشتوانه خودت و ایمان به کلامی که به زبان می آوری و ایمان به حد و اندازه ات در مقابل مخاطبت حرف نزنی چند صباح دیگر که این میز را به دیگری تحویل دادند یا بازنشست شدی، ویرانه ای به جا می ماند از تو .که تهی است از هر قدرتی و ابراز وجودی . و ویران می شوی خواهر! اما دریغ که اخمهایش چنان در هم کشیده و شانه هایش چنان بالا گرفته و آرنجش چنان محکم بر میز تکیه زده که تحمل هیچ کلمه ی اضافه شنیدن را حتی ندارد. حتی مدیرش بسیار بیش از او می شنود و تحمل می کند آدم را.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گاهی با خودم فکر می کنم چند بار در روز مدیر مربوطه از نزدیک در اتاقش شاهد برخوردهای ناشیانه ی این منشی میانسال است و چقدر می داند چقدر به نام این مدیر، با رفتار این منشی حرف و حدیث منتشر می شود؟ گاهی با خودم فکر می کنم اگر مدیران ما یک کلاس رفتار و برخورد با مراجعه کننده برای منشی ها و کارمندانشان برگزار می کردند و آنها و حتی ما را آگاه می کردند که مقام تخاطب چه مقام عزیزی است و چقدر باید ارج نهاده شود شاید این روزها و میان این همه درد و رنج روزگار، مرهم بزرگی می شد برای روح تک تک ما و زخمهایی که بر اثر بوروکراسی پیچیده ی اداری مکرر بر آن فرود می آید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گاهی فکر می کنم حتی اگر این هم ممکن نیست اما اگر مدیران ما در انتخاب منشی سخت گیر تر بودند چه قدر خوب تر بود و چقدر گاهی ممکن است برخورد یک منشی، ذهن تمام آدم را به یک مدیر تلخ و متلاطم کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گاهی فکر می کنم منشی هر مدیر، سمبل روحیات هر مدیر است چرا که تمام تعامل و معاشرت یک مدیر را او تنظیم می کند و بیشترین تعامل را هم با مدیر مربوطه دارد. بعدش با خودم می گویم با این حساب پس چرا مدیران ما بهترین عملکرد را از منشی و مسوول دفتران خود نمی خواهند و چرا نباید این پست رقابتی ترین پست و نماد عملکرد بهتر کارمندان باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چه کسی در فرهنگ اداری و کاری ما وارد کرد که غرور بخشی از شغل است و وزانت است و شانیت دارد؟ و ملاطفت و خوش برخوردی با ارباب رجوع حقارت است و دون شان؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا چه کسی باید این نگاه را بنیاد بر افکند آیا؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دو:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تکریم ارباب رجوع، برخورد با حوصله و ادب و دقت، بخشهایی از شخصیت خود ماست که یا پشتوانه ی اصالت و ادب و شانیت و شخصیت و وجاهت در ما هست و براساس آن از این گزینه ها استفاده می کنیم یا چنین خصوصیاتی در مانیست و پس بی بنیان و عصبی مزاج و سرشار از غرور و غیر مودبانه برخورد می کنیم . اما یادمان باشد که با هر برخورد با هر ارباب رجوع، این جوهره و ذات ماست که عرضه می شود و بس. ما موظفیم بر اساس آنچه در چنته داریم با دانه دانه ارباب رجوعها برخورد کنیم و هرچه مدیر و مدبرتر و مقتدرتر باشیم در انتخاب و چینش این برخورد دقیق تر و مودب تر و با حوصله تر و اصیل تر خواهیم بود. تصمیم گرفته ام چند روزی از نگاه ارباب رجوع خودم را نظاره کنم و به جوهره ی خودم بیندیشم. تجربه ی جالبی باید باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nasimesobh.persianblog.ir/post/343</link>
      <author>چه تفاوت دارد؟ تو بگو رؤیا دلشاد...</author>
      <comments>http://nasimesobh.persianblog.ir/comments/288889/9092211/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-288889.post-9092211</guid>
      <pubDate>Sat, 10 Mar 2012 14:04:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عبور هزاران سگرمه‌ی صبحگاهی به سوی روز...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یادم باشد، یادت باشد، یادمان باشد، یادتان باشد که سهم من، که سهم تو، که سهم ما از زندگی، از این روزها، از روزگار، لبخند بیشتر است تا اخم. حتی اگر شده به زور باید این سهم را از روز و روزگار بگیریمش هر صبحگاه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میان گامهای مردمان روزگارم، میان هیاهوی پیاده رو که عبور می&amp;zwnj;کنم که گامهایم یکی پس از دیگری به سوی سرنوشتی که بسازد پیش می&amp;zwnj;رود؛ یکان یکان یکان می&amp;zwnj;شمارم اخمهای در هم تنیده&amp;zwnj;ای که یکان یکان یکان از روبرو توی ذهنم فرود می&amp;zwnj;آید و عبور می&amp;zwnj;کند از کنارم به سنگینی...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یادم باشد؛ سهم هرکدام از این آدمها که از کنار من، که توی اینهمه هیاهو و غوغای شهر از کنارم می&amp;zwnj;گذرند و غرقیم در تلخی و سختی و روز و روزگار خود، لبخند باشد اگر در توانم بود؛ و اگر هم نبود در توانم، حداقل&amp;nbsp;نگاهی باشد آرام. که&amp;nbsp;مبادا شماره&amp;zwnj;ی رقم اخمهای به هم گره خورده را یک رقم اضافه&amp;zwnj;تر کند...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یادم باشد سهم خودم از لحظه&amp;zwnj;ی گره خوردن نگاهم در زندگی انسانهایی که به خواسته و ناخواسته از کنارشان عبور می&amp;zwnj;کنم "لبخند&amp;nbsp;حق دارد&amp;nbsp;باشد و آرامش و عبور..."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یادم می&amp;zwnj;ماند هر صبح و روز و روزگار آیا؟ یادت می&amp;zwnj;ماند آیا؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;--------------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;صبح اول وقت است. مثل همیشه ترافیک سنگین اتوبان شهید همت و عبور سانتی&amp;zwnj;متری. آرنجم روی جای شیشه ی پایین داده&amp;zwnj;ی سمت خودم هست و&amp;nbsp;با&amp;nbsp;انگشت&amp;nbsp;شست و&amp;nbsp;سبابه&amp;zwnj;ام با چانه&amp;zwnj;ام بازی می&amp;zwnj;کنم. سرم ناخوداگاه در بدرقه&amp;zwnj;ی پسرکی که یک بغل گل مریم را با صدای نحیفش بین ماشینها جابجا می&amp;zwnj;کند سر می&amp;zwnj;خورد به میان پیچ در پیچ ماشینها و نگاهم خیره می&amp;zwnj;ماند به دانه به دانه&amp;zwnj;ی شیشه&amp;zwnj;هایی که با نزدیک شدن پسرک بهشان یکی پس از دیگری بسته&amp;zwnj; می&amp;zwnj;شوند تا لابد سر صبح گرفتار اصرار مکرر پسرک نشوند... و نگاهم می رود به نگاه دلگرفته ی پسرک با بالاکشیده شدن هر شیشه ی هر ماشین، و خسته می شوم از اینهمه تلاطم پیچیده.&amp;nbsp;چشمم برمی&amp;zwnj;گردد به داخل ماشین. خیره می&amp;zwnj;شوم به ضبط و بی&amp;zwnj;هدف موجهایش را عوض می&amp;zwnj;کنم. سایه&amp;zwnj;ی پسرک گل فروش را از نزدیک حس می&amp;zwnj;کنم. سرم را مایل به سمت راست بلند می&amp;zwnj;کنم از روی کلیدهای ضبط ماشین. پسرک یک شاخه گل می&amp;zwnj;دهد دست راننده&amp;zwnj;ی خودروی کناری و خوشحال و خندان چند گامی را سریع به سمت عقب&amp;zwnj;تر اتوبان می&amp;zwnj;دود. چشمانم به صورت راننده&amp;zwnj;ای که گل خریده می&amp;zwnj;افتد.&amp;nbsp;گردنش را کمی بالا کشیده&amp;nbsp;و هی سعی می کند&amp;nbsp;گردنش را بیشتر کش بدهد و&amp;nbsp;با دستش آینه را&amp;nbsp;انگار هی&amp;nbsp;تنظیم&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کند و انگار که در جستجوی کسی و چیزی باشد آرام&amp;nbsp;نگاهش با حرکات خفیف&amp;nbsp;سرش،&amp;nbsp;در جستجوی چیزی درون آینه، به سمت چپ&amp;nbsp;و راست&amp;nbsp;مایل می&amp;zwnj;شود و در یک لحظه مکث می کند، و&amp;nbsp;لحظه ای بعدش&amp;nbsp;با لبخندی کشدار سرش را تکیه می&amp;zwnj;دهد به صندلی پشت سرش. برمی&amp;zwnj;گردم ردیف ماشینهای پشت سر را نگاه می&amp;zwnj;کنم. پسرک در راستای ماشین کناری رو به انتهای اتوبان می&amp;zwnj;رود و هر از گاهی برمی&amp;zwnj;گردد به سمت ما و&amp;nbsp;نیم لبخندی می&amp;zwnj;زند و دوباره راهش را می&amp;zwnj;کشد و فریاد زنان پیش می&amp;zwnj;رود... انگار همچنان از دور با نگاهش از مرد مسن قدردانی می کند هنوز...&amp;nbsp;در امتداد تمام فراز و نشیب چند لحظه ی زندگی او بود که دیدم به چه حجمی تماممان اخم زده&amp;zwnj;ایم و عبوس. که دیدم چقدر کم اند آدمهایی که حتی توی ترافیک تلخ صبحگاهی هم که نباشند و در حال پیاده روی و ورزش داوطلبانه هم که باشند حتی اگر توی مهمانی رسمی هم که باشند چقدر جدیت و تحکم را در اخمی هزارلایه و هزارتو می&amp;zwnj;دانند و بس. و چقدر دریغ&amp;nbsp;می&amp;nbsp;کنیم از همدیگر یک نگاه مهربان را در عبورهایمان از کنار همدیگر، در معاشرتها، در تعاملها، در چانه زدنها و در&amp;nbsp;حتی عبورهای تک ثانیه ای خیابانها...&amp;nbsp;یادم باشد لبخند بزرگترین موهبت خدایی است برای روح و جان آدمی&amp;zwnj;زاد... اما آن روز بی شک باید یادم باشد یادت باشد که لبخند اگر از رهگذری دیدیم نشان مهر اوست به زندگی. نه به شخص من، نه به شخص تو، نه به شخصی که از روبرو می آید. لبخندها اگر به عدد عبورهای ما، به عدد نگاههای ما، به عدد تمام ما تکثیر می شد؛ دیگر لبخند نماد حرفها و حدیثهای غریب و پیچیده نبود و به دنبال معنا و مفهوم برایش نمی گشتیم. میان نگاهها و کلمات و اخمها و لبخندها&amp;nbsp;غرقم که&amp;nbsp;بوقهای مکرر ماشینهای پشت سر یادم می آورد که زیاده در دنیای&amp;nbsp;خوشیهای دلبخواهی گرفتار&amp;nbsp;شده ام و یادم رفته عبور باید کنم... گردنم را کش می دهم به سمت بالا و چشمهای راننده ی پشت سرم را که از توی آینه می بینم که سرشار است از عصبانیت، به سرعت دور می شوم از تمام رویاها...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nasimesobh.persianblog.ir/post/342</link>
      <author>چه تفاوت دارد؟ تو بگو رؤیا دلشاد...</author>
      <comments>http://nasimesobh.persianblog.ir/comments/288889/9062623/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-288889.post-9062623</guid>
      <pubDate>Mon, 05 Mar 2012 20:32:30 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
