نسیم صبح

دست نوشته‌هاي يك سردفتر اسناد رسمي جوان در پايتخت

تصویر یک رویا

یعنی امروز به خودم گفتم رویا! تو بی‌نظیری!

رویا هیچکس به گرد پا که چه عرض کنم به ردپای تو هم اجازه‌ی جسارت پیدا نخواهد کرد! واای خدای من! این رویای بی‌نظیر سهم من بود از دنیا؟!

چرا؟خب معلوم است. اینها را که می‌گویم تصور کن تامثل من قرمز شوی از خجالت!

عجله داشته باشی، زنگ بزنی به آژانس. کمی‌منتظر شوی و بعد بروی پایین. یک پژو روبرویت بایستد و آقای راننده از داخل ماشین سری تکان بدهد. از دور سلام کنی و بروی به سمتش و همینکه بخواهی خودت را پرتاب کنی روی صندلی عقب، ْآقای راننده در حالیکه به نظر می‌رسد هول شده و غافلگیر شده است به نحو ماخوذ به حیا، اما دست‌پاچه‌ای برگرد به سمتت و باز سلام کند و بگوید: من "جیم" هستم. همسایه‌ی شما. جسارتا آژانس نیستم و ...

سرخ و لبو بشوی. اسمش دو سه بار توی سرت بنگ بنگ کند. دست و پایت را گم کنی. خودت را از لای در ماشین بکشی بیرون و عذرخواهی کنان در حالیکه نمی‌دانی چه حسی بیخ گلویت گیر کرده (خنده است که دارد خفه‌ات می‌کند یا می‌خواهی از خجالت بزنی زیر گریه؟) در را ببندی و دلت بخواهد زمین دهان باز کند و تو بروی توی آن!

من مانده‌ام آدم به کجا می رسد که چنین هوش سرشاری از وجودش بروز پیدا می کند و چطور بعد از یکسال پزشک یکی از طبقات ساختمانش را نمی‌شناسد و اینطور فاجعه‌ به بار می آورد!

به قول یک دوست قدیمی کم پیدای دیگر تقریبن ناپیدا:

"شِیم آن یو رویا"

  
نویسنده : ر و یا د ل ش ا د ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ٩ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :