این روزهای من:
روزها را میان تلخیها و دوندگیها گم کردهام و با مرارت ساعتها را برای مطیعکردن به صف میکنم و دقیقههایش مدام از دستم سر میخورد و پخش میشود و بعضیهایش توی هوا معلق میماند و دستم میان زمین و هوا برای پس گرفتنشان بیرمق میماند و گاهی هم به همدیگر میخورند و خردهلحظههایش میریزد روی سر و رویم و با دقت آنها را جمع میکنم و با خست و احتیاط برای وقت مبادا ازشان بهره میگیرم. خلاصه که روزهایم شده من و دویدن و روزها و ساعتها و کارها و کارها و کارها. تمام صفحات زندگی این روزهای من خلاصه شده در من و روزگار و شهر و دود و تلفنها و تاکسیها و ساختمانها و ادارات و پلهها و آدمها و اعصابها و اخلاقها و نامهها و ورقها و امضاها و ... همهاش هم سرشار از تنش و دلهره. و میانهی تمام اینها دنبال دانه دانه دلخوشیهایم هم میروم مبادا که این روزهایم فقط در انتقام روزگار از رمق من بگذرد و من یکطرفه به او واگذار کرده باشم. فکرش را که میکنم همیشه هم همینطور بوده و بیشترین فعالیتهای جنبی و حاشیهای را درست در سختترین و پیچیدهترین روزهای زندگیم داشتهام. این هم بیربط نیست به همان حس خود شارژی که موقع تمام شدن انرژیام برای تکمیل روزگار به کمکم میآید و خب این روزها ظاهرن وقتی بیشتر و بیشتر خسته میشوم بیشتر و بیشتر هم انرژی دریافت میکنم و این سرشاری نمیگذارد آرام و قرار بگیرم و لحظهای را از دست بدهم برای تلاش و تلاطم. حتی تماسها و اس ام اس های دلخوشانه هم باید سرجایشان باقی باشند. حتی بیشتر از گذشته. گاهی توی تاکسی گاهی توی پیادهرو گاهی توی اداره و در طی طریق مضحک میان اتاقها و دفترها و آدمها گاهی جلوی پیشخوانی برای انتظار امضایی و حتی موقع استراحت و توی خانه هم نشسته روی مبل و مشغول بررسی اینهمه ورق روی میز. خلاصه که روزهای پرتلاطمی شده که به نظرم لذت بخش ترین روزهای آدمها هم همین روزهاست. روزهای سرشار از تلاش و شور و اضطراب و استفاده از حداکثر توان و زمان.
حالا درست میان همین روزهای سرگیجه تمام قرارهای دیدارها و ملاقاتها و شرکت در مراسمها هم باید درست سرجای خودشان باشند تا این لذت مضاعف بشود. دیگران را نمیدانم اما خودم که غرق هیجان میشوم از سرشاری بینظیر روزهای زندگی از تلاطم و بیقراری برای عبور از مرحلهای به مرحلهی دیگر و این لذت مضاعف میشود وقتی تمام برنامههایت را درون تلاطمها به موقع خودشان انجام بدهی و لابلایش به بعضی از دلخوشیهای شخصی هم برسی. دلخوشیهایی که نیروی تحلیل رفتهی باقی روز را تجدید میکنند بیشک.
مثل بسیاری از روزهای دیگر بعد از انجام کارهای سایر ادارات روانهى کانون میشوم تا هم بخشی از امور در حال پیشرفت کارم را پیگیری کنم و هم آخرین حضورهایم از روزهای سردفتریام را در کانونی که حالا دیگر بخش بزرگی از خاطرات سردفترانهام شده است بگذرانم.
سکانس اول:
زمان:ده روز قبل از نشست
مکان: کانون سردفتران
همینطور که از پلههای طبقهی اول آرام آرام میروم بالا گوشیام زنگ میخورد. و با نقش بستن نام سردفتر طباطبایی بر روی گوشی نفسم حبس میشود که آیا خبرش خوش خواهد بود و نتیجهی مذاکراتی که قرار بود انجام دهند مثبت بوده یا... به بقیهاش فکر نمیکنم و کلید پاسخ را فشار میدهم و همزمان دستم را جلوی دهانم و گوشی میگیرم تا صدایم توی راهرو نپیچد. آقای طباطبایی مثل همیشه گزیده و مختصر نتیجهى تلاشهایش را میگوید و نفس راحتی میکشم و لبخند عمیقی روی صورتم مینشیند از شنیدن خبر اینکه بالاخره ایشان توانستهاند موافقت کانون را برای برگزاری نخستین نشست سراسری سردفتران وبلاگنویس در این مجموعه جلب کنند. و قبل از اینکه آقای طباطبایی قولی که قبل از تصمیم به برگزاری نشست به ایشان داده بودم را دوباره برایم یاداوری کند خودم بلافاصله بعد از تمام شدن صحبتهای وی و با شنیدن این کلمات از سردفتر طبا که میگوید: "خب این از قول ما. دیگر باقیش..." ادامهی جمله را میگیرم و تاکید میکنم طبق قولی که قبل از شروع پروسهی کار به شما دادهام هر کار اجرایی و هماهنگی که لازم باشد در تهران صورت بگیرد از انجامش مطمئن باشند.
گوشی را توی جیبم میگذارم و طبقهی بعدی را با شعف میروم بالا از اینکه درست آخر هفتهى دیگر این موقع این پله ها را سردفتران وبلاگنویس طی خواهند کرد تا به محل برگزاری نشست برسند و چه روز هیجان انگیزی پیش رو خواهیم داشت. لحظهشماریم از همین پلههای طبقهی اول آغاز میشود برای آن روز به یاد ماندنی...

سکانس دوم:
زمان:هشت روز قبل از نشست
مکان: کانون سردفتران
میانهی هفته است و لیست اسامی شرکت کنندگان تقریبن نهایی شدهاست و میشود برای بخشی از هماهنگیهای روز 5شنبه اقدام کرد. دعوت از شرکت کنندگان و پروسهی دعوت کامنتی و برقراری ارتباط با بلاگران و تماس و پیگیری امور تا اعلام حضور نهایی با آقای عادلی و میرزا بوده و بعد از اتمام این پروسه فایل نهایی شدهى شرکت کنندگان را برای من ارسال کردهاند.(برای همین از جزییات روند آن و نحوهى پیگیری تا به نتیجه رسیدنش بیخبرم که چیزی نمینویسم وگرنه بخش طاقت فرسای کار به گمانم همین بخش بوده است. ) به لیست نگاه که میکنم تعداد اعلام آمادگیهای سردفتران بلاگر محدودهی شمال و شمال غرب کشور چشمگیر است. بخشی از مقدمات فراهم شده و رایزنیها برای مهمانان جلسه همچنان ادامه دارد. مهمانانی که تلاش میکنیم که برای بعدازظهر نشست در جلسه حاضر باشند و حالا که سردفتران مهمان از گوشه و کنار و مسیرهای طولانی به خانهی تمام سردفتران یعنی کانون میآیند دیداری و ملاقاتی هم با مقیمان این خانه داشته باشند و دیداری و موانستی و گفتمانی دوستانه و حتی اگر بشود به بخشی از سوالات دو طرف هم در این تعامل جواب داده شود. نخستین نشست است و بیهیچ سابقه و مستندی و ناشناخته است اینچنین گردهم آمدنی و توضیح و شرح آنچه در ذهن ماست و رویکرد ما برای رایزنی و دعوت به جلسه کمی وقتگیر و نفس گیر و البته پرچالش است. ابهامات و سوالاتی که در برای رفع ابهامها پرسیده میشود ذهن فعال و فکر حاضر میطلبد تا بی تردید و به صراحت بتوانی به یکی یکی سوالاتی که طرح میشود جواب بدهی و نگرانی یا تردیدها را خوب بزدایی و خب البته در اینطور لحظههایی است که زیاد آرزو میکند آدم که کاش تنها نبود و نفس گیر نمیشد این مرحله. میان افکار خودم معلقم که یکهو به خودم میآیم و میبینم آقای میراب زادهی بزرگ (مسوول انفورماتیک کانون) دارند از پلهها پایین میروند و سریع به سمت پلهها میروم و در حالیکه نگاهم به میانهى سالن طبقهی همکف است که آقای میراب زاده در حال عبور از آن به سمت بیرون هستند پلهها را دو تایکی میکنم تا برسم به ایشان و یک رایزنی کلی با ایشان بکنم در باب نشست و وقتی بگیرم برای توضیحات بیشتر.اقای میراب زادهى بزرگ مثل همیشه با تبسمی بر لب و متانتی که همیشه برچهره دارند می ایستند و به دقت به کلام جسته گریخته و نفس نفس زنانم گوش میکنند و دقایقی را که به صحبت میگذرد به تحلیل سریع فضا و برنامه و نگاهها و رویکردها عبور میکنیم و ساعات خلوتتر کاریشان را میپرسم تا برای صحبتهای نهایی و جزیی تر به حضورشان برسم. آقای میراب زاده به سمت در خروجی میرود و در شیشهای قبل از اینکه ایشان به آن برسد باز میشود و سرمای دود زده توام با هیاهوی گیج و سرشار از صدای بوق ماشینها هجوم میآورد به داخل ساختمان و من در حالیکه دستانم را دور بدنم حلقه میکنم تا سرمای هوا را متواری کنم از خودم به این میاندیشم که چه زود و بیسر صدا به اینهمه هیاهو هم عادت میکنیم حتی و ساعتها آن را نمیشنویم به راحتی...
سکانس سوم:
زمان: هفت روز مانده به همایش
مکان: یپادهروی شمالی خیابان مطهری فاصلهی بین اداره ثبت تهران و کانون و البته هنوز نرسیده به کانون سردفتران.
کولهام را روی دوشم جابجا میکنم و کارهایی که تا الان انجام شده را توضیح میدهم و میرزا با دقت گوش میکند و هرجا لازم است تاکیدی میکند و حرفهایم که تمام میشود میرزا توضیحاتی و تذکراتی که لازم میداند تند تند میگوید و من سعی میکنم به همان سرعت به خاطر بسپارم. صحبتها که تمام میشود ایشان در جواب نگرانیهایم برای بخش هماهنگیهایی که نیاز به رابزنی و پیگیری دارد تاکید میکند که سردفتر سلیمی کمک میکند و من سریع میگویم خب اگر وقت نداشت و کمک نکرد چه؟ و میرزاینویس با جدیت میگوید خب چرا آخه؟ حتمن کمک میکنه ایشون. میشناختمش که پیشنهاد دادم.تازه قول هم داده به من. میگویم با نشست مخالفتی نداشت؟ میگوید قرار شده با شما در مورد جزییات صحبت کند. نظراتی دارد که بهتر دیدم با هم مطرح کنید . گفتهام شما پیگیر امور آنجا هستی و من با خودم زمزمه میکنم حالا مثلن اگر با نشست کلن موافق نباشد بیا و درستش کن و کمک هم بگیر لطفن! و میرزا از آنسوی خط بلند میپرسد چه؟ چی شده؟ کی موافق نیست؟ و من که یادم میآید بلند بلند فکر کردهام میگویم هیچ! با خودم بودم ...
سکانس چهارم
مکان: راهروی کثیف و میکروبی اداره کار
زمان: پنج روز قبل از نشست
همینطور که دو سه برگ دادخواست و ضمائمش توی دستم نیمه مچاله (؟ چماله؟ بنظر خودم که چماله بهتره) است در حالیکه تاکید میکنم که دستورجلسهی خاصی هنوز تعیین نشده و حداقل و حداکثرهای احتمالی را میشمارم تاکید میکنم که اصل برگزاری جلسه است و بس و سردفتر سلیمی سرسختی نشان میدهد و مدام سوالاتش را تخصصیتر میکند و بعد از شنیدن هر جواب مشروح من میگوید خب ولی به نظر من... تکیه میدهم به یک ستون کثیف اداره کار و وزن کف پایم را روی پاشنهاش میاندازم و زل میزنم به نوک کفشم و همینطور که اخمهایم اینقدر به هم گره خورده که از بالای چشمهای خودم هم میبینمش به حرفهایش گوش میدهم و بعد از تمام شدن حرفهایش میگویم خب. تمام اینها درست اما به نظرم تمام این شرایط به فضای جلسه و مدیریت روند آن بستگی دارد. حسن قضیه هم این است که تمامی کسانی که تا این لحظه اعلام آمادگی برای شرکت در نشست کردهاند حداقل از دیدگاه تعاملی قابلیت کمک به روند بهینهی جلسه را دارند و میشود روی کمک تک تکشان حساب کرد. همینطور که با داد و هوار یک نفر از داخل بایگانی دخمهمانندی که کنارش ایستادهام به سمت جلو حرکت میکنم تا صدای تلفن را همچنان بتوانم بشنوم توجهم به پنجرهی کوچک و کثیفی که به داخل بایگانی باز شده جلب میشود و کمی نیمهخم میشوم تا داخل آنرا ببینم و بلکه منشا این صدای پرطمطراق را هم ببینم که چشمتان روز بد نبیند که داخل اتاقک با دوتا چشم عصبانی آنسوی میزی نشسته مواجه میشوم و سریع قدم را صاف میکنم و به سمت روبروی سالن حرکت میکنم و خطاب به سردفتر سلیمی تاکید میکنم شما مطمئنید که دیگر در مواردی که گفتید نیازی نیست من پیگیری کنم؟ نکند با اینهمه سرشلوغی که میگویید دارید یادتان برود و روز نشست حیران بمانیم؟ و او با تامل توضیح میدهد که وقتی گفته کاری را تقبل و پیگیری و به سرانجام میرساند یعنی میرساند دیگر! (و من توی دلم میگویم خدا به دور...) و گوشی را یک لحظه از گوشم برمیدارم و زل میزنم به آن و اخمم را برای چند لحظه متمرکز میکنم روی گوشی و بعد دوباره آنرا به گوشم میگذارم و تشکر میکنم و میگویم حتمن همینطور است سردفتر سلیمی و البته خب خداوند انشاله که رحم میکند به ما و شرکت کنندگان در نشست ... و همینطور که جملهام نیمهتمام مانده و به تابلوی زشت و دست نویس روبرو یعنی دبیرخانه آن اداره نگاه میکنم و به سمتش میروم نمیفهمم میان سالن داغان پله خورده و یکهو زیر پایم خالی میشود و لحظاتی در حالت نیمهمعلق بین زمین و زمان طول میکشد تا دوباره به خودم مسلط شوم و زیر لب باخودم میگویم : بلی بلی! حتمن رحم میکند! حتمن همه چیز به خیر خواهد گذشت! خصوصن این آخری! اینهم نشانهاش...
و نگاه میکنم به گوشی که از دستم سر خورده و درش باز شده و باطریش سرخورده آن طرف تر و خداحافظی نیمهتمامم و 5 شنبهای که قرار است به خیر بگذرد و سعی میکنم به خودم تلقین کنم باید نفس راحتی بکشم بابت بخشی از کار که قرار نیست دیگر من پیگیرش باشم ...
سکانس پنجم
مکان: طبقهى دوم کانون سردفتران
زمان: چهارشنبه بیست و سوم آذرماه 1390
مشغول دسته بندی و تیک زدن فایل لیست اسامی و وبلاگها و شمارهی تماسهای شرکت کنندگان نهایی نشست هستم و لبخند ممتدی که از دیدن اسامی افرادی که اعلام حضور صد در صد کردهاند روی چهرهام ثابت مانده و هی آلارم شبکهى وایرلس اینترنت کانون روی صفحهام ظاهر میشود و مدام باید ضربدر گوشهاش را بزنم اما متوجه نمیشود که سپاسگزارش هستم ولی نیازی به آن ندارم. تازه حتی اگر دعوتش را هم بپذیرم که پسورد میخواهد. حالا نمیدانم این وسط این تعارف مکررش برای چیست! چشمانم کمی خستهاست. بیخوابیای که به آن طی یکی دوماه اخیر عادت کردهام پلکهایم را خستهی ممتد کرده است. عینکم را برمیدارم و با انگشتانم کمی پشت پلکهایم را ماساژ میدهم و دوباره ادامه میدهم و اینبار باید فایل جزییات مطالب مطروحهی احتمالی و اولویتهای مطرح برای نشست را تکمیل کنم. روان نویسی که میان انگشتانم بود و برای تیک زدن جلوی اسامی روی برگهی کنار دستم استفاده میکردم کنار میگذارم و مشغول میشوم به تایپ کارهای باقیمانده و یادداشت برداشتن از اموری که قرار بوده مجددن و روز قبل از نشست پیگیری کنم تا مبادا فراموش شده باشد و از نهایی شدن آنها مطمئن شوم. میان تکمیل لیست و پیگیری امور گاهی که سالن پر میشود از آدمهای رهگذری که نمیشناسمشان احساس تنهایی میکنم و خیره میشوم به چشمکهای مکرر مودم سیار خودم از توی آبدارخانه که روبرویم مدام برایم اعلام حیات میکند و انگار که میفهمد تنهاییام را و باز تندتر چشمک میزند و انگار که میخواهد بگوید من هستم ادامه بده.
ساعت به نه بامداد که نزدیک میشود ترددها زیادتر میشود. لپ تاپ را روی زانویم میگذارم و یک مبل میروم کنارتر تا کابل برق مزاحم کسی نباشد. تماسها شروع میشود کم کم. هر از گاهی میان جواب دادن به تماسها و پاسخ به اس ام اس آنهایی که از جزییات با پیامک سوال کردهاند صفحات ایمیلم را رفرش میکنم و به ایمیلهای آن دسته از شرکت کنندگان یا غیرشرکت کنندگانی که توضیحاتی خواستهاند هم جواب میدهم. میان لیست اسامی دنبال بعضی افراد میگردم که حس میکنم باید باشند اما نیستند. شمارههای دفترشان را از لیست جستجوی سایت کانون سرچ می کنم و زنگ میزنم و صحبت میکنم با آنها و رسمن دعوت میکنم که اگر امکانش هست تجدید نظر کنند و تشریف بیاورند که خوشبختانه میپذیرند و قول شرکت میدهند. تماسهای تلفنی همچنان یکهتاز است و گوشی مدام زنگ میخورد. میرزا آنلاین است و هر ساعت که میگذرد با هم آخرین وضعیت و هماهنگیها را چک میکنیم. همینطور که مشغول توضیح برنامه به یکی از بلاگرها هستم سردفتر محمدی و سردفتر عظیمیان وارد سالن میشوند. خوشحال میشوم که کسانی را که میشناسم و میشود ازشان کمک گرفت میبینم. سردفتر عظیمیان به سمت طبقه بالا میرود.میانهی پلهها به ایشان میرسم و خواهش میکنم دقایقی از وقتشان را به من بدهند. توی طبقه برمیگردیم و با ایشان صحبت میکنم و کمک میگیرم و در خصوص نشست توضیحاتی میدهم و دقایقی هم به پرس و سوال بین ما در خصوص نشست و جزییاتش میگذرد و پیشنهاداتی میدهند و مواردی را یاداوری میکنند و توضیحاتی هم من میدهم که همان وقت میرزابنویس برای دعوت رسمی به سردفتر عظیمیان زنگ میزند و صحبتهای ما تمام میشود. فقط قبل از جدا شدن از ایشان قول میگیرم که در نشست شرکت کنند و برمیگردم به داخل لابی.
آقای دشتی رییس هیات مدیره کانون از سالن عبور میکند و با دیدن من و بساط لپ تاپ و مودم و گوشی آویزان به شارژر میپرسد که چرا اینجا نشستهاید و به مسوول دفترشان اشاره میکند که مرا به داخل اتاق روبرو که کسی نیست و درش باز است راهنمایی کند تا آنچا پیگیر بقیه کارها باشم. من اما تاکید میکنم که اشکالی ندارد همینجا هم خوب است اما راهی میشوم به سمت اتاق. ساعتی بعد دوباره سردفتر محمدی را میبینم و قبل از اینکه دوباره ناپدید شوند به سمتشان میروم و تقاضا میکنم دقایقی را به همفکری با من بگذراند. از نشست میگویم و جزییاتش. از هدف و برنامهمان. خرسندتز آن که فکر میکردم به نظر میرسد و با رغبت تمام به در مورد چنین نشستی صحبت می کند و چه خوشحال میشوم که با این که جزو مجموعهی بلاگران سردفتر نیست اما اشراف خوبی دارد و استقبال خوبی هم از موضوع میکند. جالب است برایم که میگوید چند سال پیش ایدهی چنین برنامهای را در ذهن پرورانده حتی حزییات پیشنهادش را مدون کرده و منتظر چنین روزی بوده است که قرار میشود برنامهی مذکور را هم برایم ایمیل کنند. بعدش برایم بخشهایی که به ذهنش میرسد که جایشان در فضای مجازی خالی است میگوید و چیزهایی را لازم به تذکر میداند که میگوید و من یادداشت برمیدارم و راهنماییهایی میکند و در نهایت از ایشان هم قول میگیرم که حتمن در نشست بعدازظهر به عنوان مسوول واحد گواهی امضای الکترونیک کانون حاضر شوند. و ضمن اشاره به دعوت مستقیم سردفتر طباطبایی از ایشان که ظاهرن قرار بوده تلفنی انجام بگیرد تاکید میکنم دوست داریم حتمن در نشست شرکت داشته باشید و استفاده کنیم از تخصص تان به علاوهی نگاهی که تازه کشف کردم در شما نسبت به فضای مجازی هست.
مسوول دفتر آقای دشتی میگوید نوبتم شده و میتوانم وارد شوم.گوشیم را روی حالت سکوت میگذارم و برای صحبت نهایی با آقای دشتی وارد اتاقشان میشوم. مثل همیشه گوشی اتاق مکرر زنگ میخورد و مثل همیشه مکرر منشی و مسوول دفتر در رفت و آمد شدیدند و امضا گرفتن و دستور گرفتن و سوال کردن و پیغام آوردن و توضیح درمورد کسی که پشت خط است و ... سعی میکنم صحبتهایم را خلاصه کنم و چکیده و شسته رفته مفاد مورد نظرم را از ایشان سوال کنم و بروم. طبق آخرین تبادل اطلاعات آقای طباطبایی با ایشان صحبت و هماهنگی لازم را کرده بودند و فقط بخش محدودی از مذاکرات و رایزنیها باقی مانده بود که سریع انجام میشود و برمیگردم سراغ سایر کارها. گوشی را از حالت سکوت به ویبره تغییر میدهم و تلفنهای بیجواب مانده در فاصلهی مذاکراتم را یکی یکی شمارهگیری میکنم و صحبت میکنیم. همچنان بسیاری از همکاران جواب سوالات و ابهامات خود را میخواهند. یکی از همکاران با طرح سوالش مرا به فکر عمیقی فرو میبرد. میپرسد: به نظر شما چرا کانون خواسته ما را دعوت کند و در یک جلسه رسمی همهی ما را داشته باشند؟ یک لحظه بدجور میخورد توی ذوقم. باخودم میگویم دعوت کانون؟ توضیح میدهم که همکار عزیز دعوت که اگر در کار بود پس اینهمه بال بال و خواهش و مذاکره برای اخذ موافقت کانون برای چند ساعت در اختیار گرفتن سالن کانون برای برگزاری نشست ما چه بود و اندیشیدن آنهمه تدبیر و مذاکره و چیدمان و بررسی گزینههای بعدی محل و ترتیب برگزاری جلسه که اولویت بندی کرده بودیم تا در صورت دراختیار نگذاشتن مکان و امکانات سالن کانون سراغ گزینههای بعدی برویم چه ؟ یا اینکه حتی قرار گذاشته بودیم هرکس سهمی بگذارد تا برای پذیرایی و ناهار و اجارهی محلی برای برگزاری نشست مصرف شود چه؟ بعد میگویم خب این توضیح من بود اما شما چه فکری میکنی؟ میگوید نمیدانم! میگویم جلسهی ماست. دعوت از ماست. میزبان و میهمان از ماست. سالن را به لطف موافقت کانون در اختیار ما گذاشتهاند. هزینهی هنگفتی میشد هزینهی اجارهى سالنی با امکانات حداقلی برگزاری جلسه که قطعن از توان ما خارج بود و تازه همچنان رایزنیها ادامه دارد که بتوانیم موافقت چندنفر از هیات مدیره را برای شرکت در جلسه حتی برای ساعتی اخذ کنیم.
همکار دیگری از اینکه عاقبت شناسایی وبلاگنویسان توسط کانون چه خواهد شد میپرسد. میگویم نام شما را در لیست شرکت کنندگان ندیدم. تشریف میآورید؟ میگوید خیر. و ادامه میدهد که بنظرم شرکت در چنین نشستی در آن محل اشتباه است. میگویم شما که در این محل که خانهى سردفتران است برگزاری و حضور را اشتباه میدانید بیشک در سایر مکانها دلیلهای تازهتری خواهید داشت اما در کل شما مختارید که بیایید و کنار هم باشیم یا نیایید و از دور شاهد جلسه و دستاوردهایش باشید. همکار دیگری زنگ میزند و با جدیت سوال خود را اینطور مطرح میکند که خانم... شما درست است که استعفا دادهاید؟ میگویم بله. میگوید و درست است که میگویند به کانون زیاد آمد و شد دارید؟ میگویم بله! میگوید خب به نظر شما اینکه چنین فردی دغدغهی برگزاری چنین نشستی را داشته باشد و اینطور برای برگزاریش تلاش کند مشکوک نیست؟ میگویم صداقتتان قابل تمجید است و صراحتتان ستودنی. برای همین هم تلقی توهین نمیکنم و جوابتان را میدهم. خب با مقدمهای که شما چیدید دقیقن درست میگویید شما! خیلی هم مشکوک است. میتوان نتیجه گرفت که حتمن دسیسهای در کار است! و قرار است من به عنوان یک نفوذی شما را به کانون دعوت و پس از اجتماع دستگیر کنیم! میخندد و میگوید جدن دلیل اینهمه تلاش شما برای چیست؟ میگویم جدن برای اینکه به اینکار اعتقاد دارم. همکار دیگری تماس میگیرد و از جزییات جلسه میپرسد و اینکه تا چه ساعتی ادامه دارد. خلاصه که تماسها یکی پس از دیگری تمام میشود. مسوول دفتر هیات مدیره دوباره صدایم میکند و میگوید برای صحبت با آقای آقاصفری که وقت خواسته بودید الان زمان خوبیاست. باز گوشی را به حالت سکوت میگذارم و وارد اتاقشان میشوم. اینجا هم رفت و آمد مکرر منشیهای دفتر ادامه دارد و مذاکرات سنجیده و آرام پیش میرود و تا حدی هم به درازا میکشد. تمام تلاشم را میکنم تا جلسه و نگاهمان به فضای پیش رو در محیط اینترنت را به درستی ترسیم کنم و ایشان با حوصله به طرح موضوعاتی که در ذهنشان میگذرد میپردازند. دیگر صحبتها رو به انتهاست و قصد رفتن میکنم که گوشی مبایلشان زنگ میخورد و از تکرار نام طرف مقابل متوجه میشوم آقای عادلی است و از تعامل برقرار شده حدس میزنم موضوع دعوت برای شرکت در جلسهی فرداست. کمی مینشینم تا صحبتها تمام شود. بعد از آن همراه با یادداشتهایی که در حین صحبت با ایشان برداشتهام خداحافظی میکنم و خارج میشوم. شمارهی چند نفر را که از ایشان گرفتهام تا به جلسه دعوت کنم زیر و رو میکنم و در یک مورد گیج میشوم. برمیگردم سراغ مسوول دفتر هیات مدیره و آرام میگویم اسم کوچک آقای میراب زادهی انفورماتیک چیست؟ و ایشان میگوید. بعدش میگویم خب اسم کوچک آقای میراب زادهى مشاور رسانهای کانون چیست؟ و باز جوابم را میشنوم و نگاهی روی ورق میکنم و با چشمانی سرشار از علامت سوال به نگارش تند خودم شک میکنم و مردد میمانم که اگر آقای میراب زادهی بزرگ محسن هستند و اگر آقای میراب زادهى کوچک احسان هستند پس چرا آقای آقاصفری شمارهى بیژنشان را به من داده! چیزی به ذهنم نمیرسد راهم را میکشم و مینشینم روی مبلهای مغزپستهای لابی و آرزو میکنم یک قوری بزرگ چایی روی میز بود الان و باز به فکر فرو میروم و آخرش هم به هیچ نتیجهای برای خروج از گیجی نمیرسم و طی تماسی با آقای طباطبایی از ایشان می خواهم که زحمت دعوت این چند نفر را هم خودشان متقبل شوند و درحالیکه شمارهها را برایشان میخوانم به شمارهى بیژن میراب زاده که میرسم فقط میگویم میرابزادهى مشاور رسانهای تا ایشان را هم گرفتار گیجی عارضهى خودم نکنم و تاکید میکنم دیگر جز دعوتها که مثل از ابتدا تا کنون دست خودشان را بوسیده دیگر همه چیز رو به راه است.
یادم به پوشش صوتی تصویری برنامه میافتد. با سردفتر مجتهد صحبت میکنم و از بابت پوشش برنامه که قبلن قبول زحمت کرده بود مطمئن میشوم. وقتهای خالیش را اعلام میکند و قرار میشود برای ادامهی کارها از ایشان هم کمک بگیرم. یکی دو مورد از مقدمات را باهم چک میکنیم و گزینههای بهتر را انتخاب و باقی مسائل را برای رایزنی به فردا محول میکنیم.
سکانس ششم: انتهای روز ماقبل نشست
مکان:طبقه هیات مدیره کانون
زمان: یکی دو ساعت بعد از غروب
انتهای روز است و دیگر اثری از آفتاب دیده نمیشود و تقریبن کارمندان هم یکی پس از دیگری میروند و خانم رجبی دفتر حقوقی که در طول روز مرتب با پوشههایی زیر بغل در حال رفت و آمد بوده (و هر بار در طول روز از این سالن عبور کرده کلی انرژی گرفتهام از انرژی سرشارش و تعامل پرشورش) هم خداحافظی میکند و میرود و به جز خانمها اورنگ دوست داشتنی و قادری صبور و باحوصله (که در تمام روز هرکجا کارم گیر کرده و هرجا نیاز به راهنمایی برای پیگیری امور داشتم صادقانه راهنمایی و کمکم کرده اند و) آقای معصومی با روی خوش و مهربانی زیاد که همه و همه جای خالی بچههایی که نیستند را امروز برایم پرکردهاند تقریبن اکثر کارمندان رفتهاند.
در آخرین لحظات قبل از خارج شدن از کانون با سردفتر مجتهد صحبت میکنم و چند موردی را که قرار بود کمک کند باهم چک میکنیم. قرار میشود فردا اول وقت یکساعت زودتر آنجا باشد و اوضاع را رصد و بررسی کند و با اطمینان کامل به استقبال شروع برنامه برویم.
هوا کاملا تاریک شده و خیابان مطهری از پنجرههای کانون به طرز وسوسه کنندهای دیدنی و رویایی است. سرشار از چراغهای آرام آرام در حال عبور و آدمهای در حال گذری تند. کم کم وسایلم را جمع میکنم که گوشیم یک آلارم می دهد و خاموش میشود. ناچار دوباره برای بار چندم شارژر را به برق میزنم تا گوشی کمی جان بگیرد و بزنم به راه. در این فاصله با سه نفر باقیماندهى فوق الذکر راهی سالن میشویم و یک رصد نهایی برای برنامهی فردا انجام میدهیم و کم کم یکی پس از دیگری درها قفل میشود و بساط جمع میشود و میرود که کانون هم به خواب شبانگاهی خود فرو برود تا فردا صبح ما بیاییم و بیدارش کنیم...
.
سکانس هفتم
مکان: روبروی مونیتور در منزل
زمان: ساعات ابتدای بامداد روز نشست
شب از نیمه گذشته. لیوان داغ چای را بین دستانم محکم گرفتهام و زل زدهام به مونیتور. مسنجرم را فعال کردهام و رویش این پیام را گذاشتهام : "نخستین نشست سردفتران وبلاگنویس" و انگار که دم خانهی مجازیام را چراغانی کرده باشم صفحهام پرنور و روشن است. یکبار دیگر برنامهی فردا را مرور میکنم تا کم و کسری وجود نداشته باشد. یکهو یادم به شروع برنامه میآید. با خودم میگویم یعنی هیچیک از آقایان قران با صوت میخوانند؟ نکند هیچکدام نخوانند و بخواهند از روی یک سوره به صورت ساده بخوانند و شروع کنند !
به فکر فرو میروم. با خودم میگویم بدون نوای صوت قران که شروع جلسه نباید باشد. نه میشود به امید اینکه شاید کسی باشد که قاری قران باشد همه چیز را به خدا سپرد و منتظر فردا شد نه راهی برای اطلاع از این موضوع در این موقع شب هست. تصمیم می گیرم چیزی را به ابهام واگذار نکنم. پس به دقت شروع میکنم به جستجو. با خودم میگویم دنیا دنیای تکنولوژی است. تکنولوژی نخواهد مسائل غیرمترقبهی ما را پشتیبانی کند به چه درد میخورد؟ بعدش با خودم میگویم سرود ملی که هم لازم است. ما که سیستم پخش و پروژکتور و یا هرچیزی توی این مایهها هماهنگ نکردهایم؟ این یکی را چه کنم؟ فکری به ذهنم میرسد و با هیجان بیشتری به جستجو در اینترنت میپردازم. . .
ساعت نزدیک سه صبح است. تمام قطعات قرانی که به صورت قرائت دانلود کردهام یا طولانی است یا صوتش آنقدر جذاب نیست که به همان اکتفا کنم و ناچار همچنان در حال جستجو و دانلود هستم. چشمان خسته دیگر یاری نمیکند و هر از گاهی پلکهایم روی هم میلغزد اما با نگاهی به عقربههای ساعت که به سرعت میدود خواب از سرم میپرد و در حالیکه هدفون را از روی گوشم برمیدارم تا بروم چایی درست کنم تا سرحال تر شوم همچنان نور امید در دلم روشن و سرشار است..
صدای اذان که بلند میشود دیگر فایلها هم آماده شده است و سرحال تر از همیشه با هیجان آدرس آنها را سیو میکنم تا فردا ابتدای جلسه به صورت آنلاین بتوانیم قران را داشته باشیم. درست توی این آدرس فایل قران مناسب را پیدا میکنم:
http://www.aviny.com/voice/quran/ghera'at/ghalvash/ghalvash.aspx
و بعدش هرچه جستجو میکنم سرود ملی جذاب و با کیفیت خوب دیگری پیدا نمیکنم جز یکی که تازه چه جالب که ابتدای خودش هم قران دارد. یعنی یک فایل که ابتدایش قرائت قران کوتاه است و بعدش هم سرود ملی. کلی هیجان زده میشوم. آدرس آنرا هم ذخیره میکنم و توی لیست برنامهها این دوبرنامه را های لایت می کنم به نشانهى هماهنگ و انجام شدن.
چشمانم احساس درد دارد. به سراغ دوست نابینا و ناشنوایم میروم که توصیه کرده بود حتمن بیدارش کنم تا با من بیاید و امروز را بامن باشد. صبحانهاش را آرام آرام میخورد و ساعت نزدیک به هفت صبح است . یک پیامک تنظیم میکنم و با ذکر خیر مقدم و صبح بخیر ساعت شروع و ریز جزییات برنامه که تا این لحظه نهایی شده به اسامی موجود در فایل آخرین شرکت کنندگان قطعی ارسال می کنم و از لحظاتی بعد همکاران یکی یکی با لطف و سپاس مراتب دریافت جزییات را اعلام میکنند...
دقایقی از هشت صبح گذشته است. سردفتر مجتهد زنگ میزند. طبق قرار قبلی باید الان کانون میبودم و اوضاع را کنترل و رصد میکردیم و برخی مقدمات ابتدای کار را شروع میکردیم. متاسفانه من هنوز توی مسیر هستم و شرمنده میشوم که ابتدای وقت نرسیدهام. قرار میشود خودش به تنهایی موارد لازم را پیگیری کند و اگر لازم شد و کاری ضرورت داشت انجام دهد.
سکانس هشتم
مکان: خیابان مطهری جلوی ساختمان کانون سردفتران
زمان: نزدیک نه صبح روز 5شنبه بیست و چهارم آذر 1390
پینوشت:
یک:
موارد اصلاح شذه و یا اضافه شدهى متن را با رنگ زرد های لایت کردهام که کسانیکه قبلن متن را خواندهاند بتوانند مطالب تجدید شده را نیز رصد کنند
دو:
نام سردفتر طباطبایی در متن نوشته بنا به درخواست خودشان به اختصار به نامی که در وبلاگشان مینویسند یعنی میرزا تغییر کرد.