نسیم صبح

نسیم صبح یعنی آینه‌ی روزمرگیهایم در گوشه‌ای از مرز پرگهر. غوطه ور در تلاطم امواج خروشان این روزها. در تلاش برای قامت راست نگه داشتن میان طوفانی که می‌گذرد برما... راوی روزگار سختی...

سهم من و شما
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩  کلمات کلیدی: یاد ایام- کودکی ، وطن

بعد از سالها فرصت شده تا آرام و بی هیاهو میان باغ حیاط قدم بزنم. باغ حیاط رویایی. باغ حیاط روزگار کودکی و رونق روح و روزگار. باغ حیاط رو به پیری. پایم یاری نمی دهد به میانه اش قدم بگذارم. از بس فرتوت شده و خسته. و حالا بغضم را آرام فرو می دهم تا چند قدمی را میان شور کودکیهایم که امروز در خستگی و رکود تنیده بگذرانم. باغ حیاط سرشار آن روزهایم که حالا بوی خستگی از سر و رویش هویداست. گامهایم سنگین است و سخت. حوض آبی زیبای میان آن حیاط بزرگ و درندشت حالا سرشار شده از ترک‌های ریز و درشت و رنگ و رمقی برایش نمانده است. ردیف سنگ‌های مرتبی که از این سوی حیاط - باغ‌ به آن‌سوی آن برای عبور از میان گل و لای چیده شده بود و همیشه سبزه و چمن بود که از لابلایش سربرکشیده بود حالا دیگر قوسی شکل شده و از همدیگر فاصله گرفته و لابه لایشان خاک خاک است و بس و هر کدام در فاصله‌ای دیر با سایر سنگفرشها محکم به خاک چسبیده است. درختانی که روزی و روزگاری نفس نفس سبز سبز این باغ بودند و شاخه‌های دانه دانه‌شان تا نزدیک زمین سرخم کرده بود و با هر نسیمی زیر سایه‌شان هیاهویی به پا می‌شد و لحظه‌ای صدای شادی پرندگان از لابلای شاخه‌هایشان قطع نمی‌شد. درختانی که بهار به بهار دنباله‌ی لباس سپید شکوفه‌هایشان تمام کف باغ حیاط را سپید پوش می‌کرد و تمام بهار را گردنبند و دستبندهای دخترکان خانه می‌شد شکوفه‌های گیلاس و زردآلو. حالا اینها همان قامت‌هایند. همان درختان. که در سکوتی مطلق، نازک و نحیف و لاغر اندام رو به آسمان، عریان ایستاده‌اند و در سکوتی نزدیک به محض انگار چشم انتظار تبرهای تیزند و بس. سرم را می‌چرخانم به سوی گوشه‌ی دور باغ. تنور همیشه پر اشتهای گوشه‌ی حیاط که دور تا دورش همیشه سرشار بود از ابزار نان تازه و هیاهوی زنان خانه برای رفت و آمد پای آنهمه برکت حالا خمیده تر از همیشه تکیه به دیوار زده و هر از گاهی حتی صدای نفس‌های عمیقش را می‌شود شنید. آه‌هایی جانسوز به جای دود کناره‌های تازه نان داغ که جان می‌بخشید روزی به هر رهگذر. اینجا خانه‌ی خاطرات کودکی من در نهایت خوشی‌هاست. اینجا خانه‌ی در هم تنیده‌ی روزگار بی‌قراری کودکی‌های من است که گوشه ‌گوشه گوشه‌اش برایم پر از خاطره است. خانه ای که تابستانهای مرا سرشار از شور می کرد و هیاهو. خانه ای که آنقدر دلم را اسیر خود کرده بود، خانه‌ای که دویدن میان اتاقها و باغ حیاط و سرخوشی های کودکانه با هم سن و سالهایم سرشارم می کرد که گاهی که شب هنگام عزم ترک آن به ذهن خانواده خطور می کرد حاضر بودم خودم را به خواب بزنم تا جا بمانم اما بیشتر بمانم. که حتی چانه زدن برای ماندن هم برایم زیاد بود. باید می ماندم. به هر قیمتی. و چقدر نیمه شبهای به یاد ماندنی که با صدای آواز غورباقه های دور تا دور برکه های حیاط باغ هیجان زده از خواب بیدار می شدم و آرام از لای در خارج می شدم و می زدم به دل حیاط باغ برای نفس هایی عمیق برای سرمستی ای شبانه. که غرق آسمان سرشار از ستاره اش می شدم و ساعتها میان حیاط باغ بارها و بارها تا آسمان می رفتم و برمی گشتم. برای نفس هایی تا عمق جان. و چقدر سحرگاهان به صدای چاه موتورهای دور دست از خواب می زدم و می دویدم میان تمام آنهمه بوی تازه ی سبزه و علف و تمام جانم سرشار می شد از صبحگاهانی که هنوز اثر رونقش در روحم حک مانده انگار. حتی صدای محض طبیعت، این صدای آواز خروس های سحرگاهی را به وضوح یادم هست.حتی صدای سگهای به جا مانده از شب را که هر از گاهی در دوردست فریاد می زدند و لابلایش دانه دانه صدای تمام حیوانات خانگی دیگر از باغهای همسایه.آری. همین خانه ی آرام این روزها. همین خانه ای همچون ساکنانش که دیگر روزهای روز است از اتاقهایش بیرون نمی‌آیند که دل دیدن زوال این حیاط و باغ و باغچه‌ی روزهای پررونق قدیم را ندارند در سکوت فرو رفته. که همانجا درون اتاقها می‌نشینند به دل‌خوشی سماوری که هنوز با هیجان قل قل می‌کند و قوری که هنوز چای تازه و داغ هدیه‌ می‌دهد و دستانی که هنوز بوی مهرشان سرمست می‌کند هر کس را موقع تعارف یک استکان و نعلبکی از دستانشان. از میانه‌ی حیاط خیره می‌مانم به پشت شیشه‌های انتهای حیاط که پدربزرگ و مادربزگ از انتهای اتاق زل زده‌اند هر کدام به گوشه‌ای ازین حیاط باغ بی رمق و به تسلای دلم که ریش می‌شود دستی به گرده‌ی خمیده‌ی درخت انگور عبور کرده از این سوی حیاط به آن سوی خانه می‌کشم و میان رنجی که از صدای عضلاتش جانم را آتش می‌زند متوجه زخمی که به یادگار بر انگشتم می‌گذارد نمی‌شوم و زیر لب برای همیشه زمزمه خواهم کرد که خانه‌ی کودکیهای لحظه‌های روزهای خوشی من می‌دانم مقصر منم و تمام کودکانی که در این خانه کودکی کردیم اما سهم خود را ادا نکردیم و عبور کردیم و حالا هرکداممان در گوشه‌ای از این خاک کنار گلدانهای کوچک گل گوشه‌ی آپارتمان تمیزمان تکیه بر صندلی می‌دهیم و چایی را هورت کشان غرق در خاطرات کودکی‌ خانه‌ای می‌شویم که حتی نمی‌دانیم این روزها چه سخت نفس می‌کشد. خانه کودکیهای ما! ماهنوز به شور خاطرات تو سرشار می شویم از هیجان و ذوق. و رمق ادامه ِ زندگی این روزهایمان هنوز، جان از یاد آن همه طراوتی که تو بخشیدی به روحمان می گیرد اما چه بی انصافیم و بی رحم. خانه کودکیهایم -خانه ی کودکیهایمان. ما به تو بدهکاریم. من تلاشم را خواهم کرد که روزی روزگاری با تمام هم بازیهایم دوباره همینجا میان تمام سبزی تو جمع شویم. حتی اگر در حد آرزو باشد خودم را در نداشتنش تا بدین لحظه مقصر می بینم. حق خانه ی کودکیهای تمام ما بیش از این حرفهاست. آرام آرام از باغ حیاط خارج می شوم و با خودم زمزمه می کنم که : خانه ی کودکیهایم؛ می دانم ساختن اینهمه بنای تلخ کار من و هم بازیهایم نیست اقلن هنوز در توانمان نیست. اما یعنی نمی شود هرکدام گلی در گوشه ای بکاریم تا یاد سبزی از این خانه رخت برنبندد؟... خانه‌ی کودکیهایم مرا و ما را ببخش. ما مقصریم...

 


 
دنیای نو
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤  کلمات کلیدی:

هر روز از زندگی هر کدام از ما دنیای نویی است از روزگار. که به تدبیر من و شما ورق می‌خورد بنام خودمان. معتقدم انرژی و افکار آغازگر هر روز ما برای آن صفحه‌ای که تورقش می‌کنیم تاثیر مستقیم داشته و دارد و تدبیر روز ماست که هر روز دنیای نویی برای ما می‌سازد.

تنش‌زدایی و حاشیه‌زدایی از بزرگترین تدابیر لازمه‌ى زندگی هرکدام ماست که برای آن هرکدام راهی انتخاب می‌کنیم. بخش عظیمی از انرژی هریک از ما هزینه‌ى این بخش زندگی می‌شود. دلم می‌خواهد روزها تندتر بگذرد تا از آینده‌ای دورتر به این روزهایم نگاه کنم و زندگی و این صفحات را از نو تورق کنم و ببینم در این روزها چقدر توانستم روزگار را روشن پیش ببرم؟


 
اعلام حمایت جمعی از سردفتران از مهندس باهنر
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢  کلمات کلیدی:

یکشنبه دهم اردیبهشت ماه یکهزار و سیصد و نود و یک شمسی، نخستین بار، کانون سردفتران و دفتریاران میزبان نایب رییس محترم مجلس شورای اسلامی بود.

اردیبهشت 1391 اول بار بود که مهندس محمدرضا باهنر به تفصیل در جمع سردفتران و دفتریاران از سند رسمی، جایگاه دفاتر اسناد رسمی در نظام حقوقی کشور و نقش سند رسمی در تثبیت مالکیت و کاهش دعاوی در محاکم قضایی سخن می‌گفت و صدالبته که به علم و به تدبیر بود و موشکافانه.

نخست بار بود که کانون سردفتران، میزبان نایب رییس مجلس شورای اسلامی؛ مهندس محمدرضا باهنر بود و اگرچه که انتظار نگاهی شایسته و عالمانه و قانون مدار، از ایشان در حوزه سند رسمی و دفاتر اسناد رسمی را به حق داشتیم اما اعتراف می‌کنیم که تصور تحلیل و تبیینی چنین دقیق و با چنین ظرافتی را جز از فردی که تحصیل کرده‌ی حقوق و قضا باشد توقع نداشتیم.

و اعتراف می‌کنیم که کلام و تحلیل‌های قانونی و نگاه مدبرانه ی ایشان در این راستا، ما را بدین باور رهنمون داشت و به این باور رساند که چندین و چند دوره حضور پیاپی در قوه‌ى قانونگزاری با تمام قوا تاثیر خود را بر اشراف ایشان بر مواد و مفاد قانونی و تجزیه و تحلیل مبانی حقوق حقه ی ملت خصوصا در زمینه سند رسمی و دفاتر اسناد رسمی داشته است.

و اینک ما جمعی از سردفتران به عنوان بخش بزرگی از خانواده‌ى حقوقی کشور  با نزدیک شدن به زمان برگزاری مرحله دوم انتخابات مجلس شورای اسلامی، وظیفه‌ى خود دیدیم ضمن قدردانی از نگاه ایشان، و با توجه به رویکرد قابل توجه مهندس باهنر، نسبت به سردفتری، سند رسمی و دفاتر اسناد رسمی و نگاهی قانون محور و عالمانه‌ و دیدگاهی روشن به جایگاه سند رسمی، از کاندیداتوری ایشان و راهیابی وی به خانه ملت در دور جدید به ضرس قاطع اعلام حمایت نماییم و از سایر بخشهای جامعه حقوقی کشور نیز دعوت کنیم از ورود ایشان به عنوان کاندیدایی با نگاه روشن حقوقی استقبال کنند.

و العاقبه للمتقین

جمعی از سردفتران وبلاگنویس

اردیبهشت ماه یکهزار و سیصد و نود و یک شمسی

 

 

 


 
← صفحه بعد