نسیم صبح

نسیم صبح یعنی آینه‌ی روزمرگیهایم در گوشه‌ای از مرز پرگهر. غوطه ور در تلاطم امواج خروشان این روزها. در تلاش برای قامت راست نگه داشتن میان طوفانی که می‌گذرد برما... راوی روزگار سختی...

خدای روزهای دلتنگی و حیرت سلام!
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧  کلمات کلیدی: تندباد جملات روحانه

نشسته‌ام زل زده‌ام به نور زرد و زننده‌ای که از شیشه‌ى پنجره‌ى اتاق جسورانه زل زده به چشمانم و انگار نه انگار که در انتخابش حقی داشته باشم تمام تلاشش را به کار بسته که مجبورم کند از این مسیر یا نگاهم را فرو ببندم یا رویم را برگردانم تا تسخیر کند تمام این مسیر تشعشعش را. من اما چشمانم را ریز کرده‌ام و با اخم زل مانده‌ام به انگشت رد نور که انگار در یک کشمکش دیر و دور گرفتار مانده‌ایم. ذهنم اما گرفتار نگاهی است دورتر. صبوری غریبی وجودم را این روزها فرا گرفته که با تمام حیرت و پیچیدگی‌ای که این روزهایم را درنوردیده آرامم و در تاملی عمیق فرو رفته و زیاده به دور دستها خیره می‌مانم. این روزها در هرکجای این پایتخت سرد که قدم می‌زنم ترجیحم به عبوری پیاده است و طولانی. یقه‌ى پالتویم را بالا می‌کشم و دستانم را محکم توی جیبهایم جا می‌دهم و با کوله‌ی سنگینم به دوشم دانه دانه گامهایم را روی برفهای نیمه یخ زده‌ی کناره‌ی هر حاشیه و خیابان می‌شمرم. و یکهو میان تمام قدمهایم سرجایم میخکوب می‌شوم. انگار که بی‌تاب شده باشم سرم را به هر سو می‌چرخانم و دنبال کوههای سربه فلک کشیده‌ی دور دستها می‌گردم که هر گوشه‌ی تهران که باشی به مثابه‌ى دست امیدی که از دور برایت تکان می‌دهد مایه‌ى دلخوشی است. سمت و سوی کوه و برفهای روی دوشش را که پیدا می‌کنم می‌ایستم سیر دلم نگاهش می‌کنم جان می‌گیرم انرژی می‌گیرم قوت می‌گیرم استوارتر می‌شوم انگار و باز راهم را می‌کشم و با گامهای بلند بلند اما آرام آرام آرام میان حاشیه‌های پر از هیاهوی گنگ پایتخت سرد گم می‌شوم به عبوری گیج و مبهم...

این روزها زیاده مدیریت لحظاتم به دست خودم نیست. جایی که تصورم به مداراست تندم و جایی که تصورم به تندی است آرامم و اهل مدارا. روزهای قبل و میان این ادارات و سازمانها بی‌صبری و تلخی‌هایم برایم ناشناخته بود و کمی غریب. این روزها جلوی فریادها و جیغ و گریه‌ى زنء سکوتم برایم حیرت آور است و عجیب. هرچه می‌خواهد می‌گوید. درشت و درشت و درشت‌تر. هی چشمانم هی ابروانم هی لبانم هی نشان از حیرت دارند و حیرت و حیرت.ذهنم به درشتی امر می‌کند. لبم اما به آرامش گشوده می‌شود و صبور صبور صبور حرف می‌زند میان آتشی که در گرفته در کلام مخاطب. یک بار دوبار سه بار. با خودم مرور می‌کنم که برداشت اگر اشتباه باشد نگاه اگر ویران باشد تصور اگر غلط باشد قضاوت به مبنای توهم باشد آخر چطور عکس العمل بعدش به این بنای سست بدین سان مستحکم و درشت قابل توجیه و تفسیر است آخر؟ هی مرور صبوری هی مرور صبوری . مخاطبی متفاوت از جنس ناز و ظریف که دلم به درشتی نمی‌رود با او بنای کلماتش اما رگبار آتش توهین است و پاره‌های آجر جسارت است و سنگریزه‌های داغ همتی عظیم برای کوبیدن بنای اخلاق به تلاشی بی‌دریغ. صبر و صبوری صبر و صبوری. در دلم مرور می‌کنم بارقه‌های آرامش را. زیر زبانم طلوع می‌کنم کلام صبور باش و محنتی است که می‌گذرد آرام و لبم را می‌گزم به نهیبی به خودم برای یاداوری عبوری از پوستی نحیف که در این لحظه در آنم. گوشی را از گوشم دورتر می‌گیرم سرم را به سمت آسمان می‌چرخانم اخمهایم را به نشانه‌ى سوال در هم می‌بافم چشمان ریزم گوشه‌ی آسمان را نشانه‌ می‌رود همانجا که همیشه با خدا که کار دارم چشمانم دوخته می شود به آن. همانجا که در امتدادش کوه آبی با صلابت نشسته و به برف شنل سپیدی به تن کرده نگاهم خیره می‌ماند و به سوال اشارتم می ماند به آسمان و به خدا. که یعنی چه؟ که یک نشانی بفرست بفهمم کجای روزگارم آیا؟ که یک لحظه ندایی برایم بگشا که جایم را پیدا کنم میان صداهای مبهم و نارسایی که به جانم فرو می‌ریزد. چشمم می‌چرخد به سمت قرانی که کنار میزم هست. بازش می‌کنم میان فریادهای زن آرام. بسم الله الرحمن الرحیم. "اِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّیَ یُغَیِّروا ما بِاَنفُسِهِم" زیر لب ندایش را تکرار می‌کنم. صداها اما همچنان در گوشم طنین انداز پیش می‌تازد و من در این اندیشه‌ام که چشمانم را زودتر به آسمان بدوزم به نظاره‌ى تمام هستی انعکاس یافته در سقف رویایی روزگار. به اینجا که می‌رسم زن آرام‌تر شده است. حرف می‌زنم کمی تا بفهمم از کجای هستی به گوشهای من راه پیدا کرده. دوباره مشتعل می‌شود. دوباره صبوری دوباره صبوری تحملم تمام می‌شود یکهو. یگانه راه را سکوت اختیاری صدا برمی‌گزینم. به شروع دوباره‌ی تلخی‌های کلام زن به اجبار دستم روی دکمه‌ی توقف گوشی‌ می‌لغزد و اینبار صدای ممتد زنگ گوشی‌است که ذهنم را در می‌نوردد. دلم به شکستن دلش رضا نمی‌دهد. آرام می‌گویم اگر به امتداد کلام قبل سخن می‌رانی خدانگهدار. اگر به آرامش و تخاطب معتقدی پس سلام. و اگرچه به لرزه‌ها و پس لرزه‌های مکرر کلامش و قولش می‌لغزد و مکرر فرود می‌آید روی لحظاتم اما تحمل می کنم آرام آرام آرام. و وقت تمام شدن کلام با شنیدن عذر مکرر خواستن‌ زن و تلاشم برای نشنیدنش بعد آنهمه شکستن و شکستن و شکستن صدا در گوشم می‌پذیرم که رها کند این گفتگوی خسته‌ی تلخ بنیان نهاده شده بر بستری بی‌اساس و توهم‌گون را. اما دلم رضا نمی‌دهد که این آتش جوشان فرو خفته باشد به واقع. دود خاکستری آرامی در انتهای کلامش نشان آتش فشانی در حال فعال شدن بود. بیهوده تنش را نمی‌پسندم برای روزهای گذر و گذار و بیهوده دویدن را ترجیح نمی‌دهم به دعوت از تلخی‌های بی سامان و بی‌ثمر که راهشان را میان جهان گم کرده باشند و بیراهه‌شان به من ختم شود. به سکوت عمیق خودم سر می خورم. سراسر وجودم حیرت است و حیرت است و حیرت. بازی بچه‌گانه را زیاد دوست ندارم. رایزنی بر سر گم شدن اسباب بازیها در رفتن چرخ یکیشان و گم شدن یکی دیگرشان برایم آنقدر خسته کننده هست که دلم بخواهد بخوابم. زیاده حوصله‌ی یافتن جایم میان بازی‌ای که خودم نمی‌دانم کجایش و به چه سمتی مشغولم ندارم این روزها. نگاهم به اطراف سریعتر می‌شود و دیر و دورتر و یک گام از زمین و زمان دور تر می‌شوم باشد که بتوانم بفهمم کجای جهانم و اما نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود. کلمات زن لحظاتی بعد از ذهنم رخت بربست و دیگر نه سایه‌ای کلامش مانده بود و نه ردی از نگاه تلخش بر تموج اعصابم. اما اساس بازی که با حرارت از آن سخن می‌گفت تمام نگاهم را سنگین و سنگین و سنگین‌تر کرده و با خودم می‌گویم بازی به این همه یکسویه قاضی شدن چرا آخر؟ و به روزهای بی‌وقفه‌ى این تلاشهای آخر کارهای زمین مانده که نگاهم می‌افتد چشمانم را به زحمت درشت‌تر می‌کنم و با ابروانی که میان پیشانیم باقی می‌ماند مقابله می‌کنم با خواب سنگینی که چشمانم را فرا می‌خواند. و خیره می‌مانم به طمع لحظاتی خواب عمیقی که از این روزها دور و دورتر بشوم از روز و روزگار و هر آنچه تلنبار شده است در آن به تلخ و غیرتلخ. به درد و غیردرد. به رنج و غیر رنج. به نگاه و بی‌نگاه. به هست و نیست. سهم نفسهای عمیق و تامل و صبوری سهم زیاده‌ای است که طبیعت از من مطالبه کند این روزها برای بازیهای کودکانه‌ی روزمره میان این تلنبار تلخی که این اواخر در حال عبورم از آن. اما ایراد ندارد. سخت‌جان‌ترم به عبورهای سهمگین از وجودم و روز و روزگارم انگار. میان تمام فریادهای زن خنده‌ام می‌گیرد از نگاه خدا که به چه می‌اندیشد آنگاه که شاهد این لحظه‌هاست آنگاه که نظاره‌گر تشکل این توهم بی‌اساس است و رگبار قضاوتی که جاری می‌شود بر لحظه لحظه‌ لحظه‌ام به تلخی و تندی. اگرچه که به آغوش باز تمام در نوردیدن‌های ریز و درشت را همیشه پذیرایم و به مهر میزبانشان هستم و اعقتاد راسخ دارم که اینها همه عبوری است و پوست انداختنی و بزرگ تر شدنی نو. به استقبال بهار وجود باید رفت بعد از برگ ریزان عظیم و عمیق... اما با تمام اینها صورتم آرام آرام آرام از رد نوری که به سماجت خیره مانده بودم به او به سوزشی ظریف افتاده است دیگر...

 

پی‌نوشت:

مزاحم تلفنی؟ این روزها؟ توی این عصر تکنولوژی؟ باورش چه زیاده سخت و بیراه است. هزارسال رفتم به عقب. آن زمانی که تازه تلفن به کوچه کوچه و خانه خانه‌ها راه یافته بود. که مزاحمان از سر بی‌حوصلگی و خستگی تقاضای مصاحبت داشتند! حالا اما چه؟ حالا میان این روزگار غریب و پیچیده هیچ تفسیری نمی‌توانم داشته باشم از تکرار بارها و بارهای نفرات و نفرات متفاوت در طول یک روز با شماره‌های متفاوت اما مزاحمتی مشابه! چیزی که سالهای سال است سابقه نداشته در اطرافم هرگز! چه سماجت حماقت‌باری. چه بیراهه‌ تجربه‌های مضحکی چه تلاش سخیفی. به کدامین سمت و سو جاری شده روزگار این روزها یعنی؟ که حد تنزل اتفاق آنقدر است که عرق شرم می‌نشیند روی پیشانی از نگارشش. که مضحک است و تاسف بار که تامل برانگیز است و اسفناک که خدایا خودت نگاهمان را مراقب باش!

 


 
هر دم از این باغ بری می‌رسد
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳  کلمات کلیدی:

این روزهای سخت و پرتنش که پشت سر می‌گذارم و سرشار شده از دویدن و دویدن و دویدن و نماندن وقتی برای آنها که دوستشان داری و مصادف شده با فوج فوج روزگار اتفاق و مناسبت و هیجان و یا حتی خستگی و دلگیری و نا آرامی یا شادی و نشاط و سرخوشی کسانی‌که اطرافم هستند که خیلی‌هایشان برایم عزیزترند از جان و وظیفه دارم برای همراهی تک‌تکشان. که با اینهمه تلنبار روزگار نتوانستم همراهی در شانی داشته باشم با هیچکدامشان. از همه مهمترشان هم برادری نازنین و سرشار از مهری که این روزها زیاده تلاش می‌کند برای روزگار و زیاده خسته می‌شود و زیاده تنهاست برای اینهمه فشار روزگار و غصه‌ی ناتوانیم از همراهیش هر روز با من است تا به بی‌نهایت. برادری‌ای که آنقدر به گردنم حق دارد که شرمسارم از دوری این روزهایم و دستی که برای یاری کوتاه مانده که وظیفه‌ام بود این روزها بیشتر همراهش باشم که روزهای سختی را همراهیم کرده و مدیونش هستم زیاد زیاد زیاد اگرچه که به بزرگی‌روح و روانش و به اقتدارش و به صلابت گامهایش و تدبیر کم نظیر امورش ایمان دارم اما همراهی‌اش را این روزها شرمسار شدم و چه نرگس که تولدش بود چه سمیرا که تولدترش بود چه برادر کوچکتر که راهی خدمت شد چه دایی خوبم که بیمار است چه پدر و مادرهای خودم و همسرجان که این روزها توقع دارند بیشتر و بیشتر کنارشان باشیم و همه و همه را شرمسار شده‌ام این روزها.

این روزها برای خودم به فکر فرو رفته‌ام که یعنی دیگر دارم بی‌رمق می‌شوم که توان انجام تمام آنچه دوست دارم انجام بدهم از توانم خارج است؟ اگرچه که تمام تمرکزم شده دویدنهای مضحک بین ادارات و سازمانها و ارگانهایی که سراسر حیرتم می‌کند و سراسر تامل ولی تنها مامنم همین گوشی در دستانم است که هر از گاهی با پیامی برای آنهایی که روزگارشان برایم مهم و روزهایم به بی‌خبری از آنها گذرا نیست سراغی می‌گیرم و احوالی می‌پرسم و ایمیلی و کامنتی که هر از گاهی رد و بدل می‌شود بین من و دیگران و حتی گاهی فقط بسنده به خواندن نوشته‌هایشان و خبر گرفتن از روی نوشته ها از احوالشان در سکوت و باز عبوری تا روزهای دیگر.

این روزها ببخشید یک عدد رویا را اگر آنطور که شایسته است توان همراهی با آدمهایی که دوستشان دارد را ندارد. این روزها تمام تلاشم شده غلبه بر خستگی و دویدن. که خب سخت است با دو سه ساعت خواب در شبانه‌روز و سرماخوردگی‌ ای که ممتد شده باشد در وجودت و سرفه‌های ممتد نیمه‌شبانگاهی تا به صبح  و از ابتدای روز تا نزدیک به نیمه‌شب را دویدنی بی‌قرار و ممتد که دوام را سخت می‌کند و دشوار.

پی‌نوشت:

1- این عوارض شهرداری که صادر می‌شود برای دفاتر اسناد رسمی از کجا سر رسید دیگر؟ فیش بالغ بر یک میلیون تومانی عوارض شهرداری این روزها نگاهم را به خود خیره نگه داشته و هر از گاهی به این می‌اندیشم که ای کاش فرصت خالی داشتم برای اینکه این یک موضوع را پیگیری کنم. آخرش ما نفهمیدیم دولتی هستیم یا خصوصی. هرجا به نفع هر کس و هر سیستمی باشد به همان عنوان محسوب می‌شویم. اخر خداییش اخر بی‌انصافی است و رنج.

2- مطالب دو پست قبلی صرفن برای احتیاط از عبور کارگر مربوطه از این صفحه خصوصی شده است که کل جزییات و مدارک علنی نباشد.خدای نکرده قصد جسارت به رهگذران شناس و حتی ناشناس این خانه را نداشته و ندارم. اگر هرکس پیام گذاشت و ایمیل داد برایش رمز را ارسال کردم. اگر کسی جوابم را دریافت نکرده برایم یاداوری کند تا دوباره بفرستم. و اگرچه که بعد از صدور رای نهایی دیوان هم این دو پست را عمومی می‌کنم البته. ضمن اینکه کسانیکه رمز پست اول را دارند رمز هر دو یکی است.

 


 
رصد آنلاین یک پرونده اداری - قضایی - دو (با رمز قبلی)
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢  کلمات کلیدی:
 
رصد یک پرونده اداری - قضایی به صورت آنلاین - بخش اول
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸  کلمات کلیدی:
 
رصد یک پرونده به صورت آنلاین
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی:

این روزها که بیشتر از آن که مشغول تکمیل پروسه‌ی اتمام دوران سردفتری باشم گرفتار یک مسیر مضحک از یک پرونده شده‌ام روزهای غریبی است. تلخ و ممتد و ناپایدار و گیج و بهت آور.

تمایل نداشتم تلخی این روزها و تحیر گامهایی که برمی‌دارم این صفحات را هم پرکند چون موضوع سر یک بازی بچگانه آغاز شده وقیحانه درشت شده و جدی پیگیری شده و مضحکانه به وادیهای غریبی پا گذاشته است. اما از دیروز که جریان پرونده سمت و سوی جدیدی پیدا کرد دیدم بد نیست پیشنهاد رصد پروسه ی بررسی یک پرونده اداری - قضایی در سیستم این روزهای مملکت را به صورت آنلاین به نظاره بنشینیم تا شاید کمی از بار این روزهای مرا بفهمید و هم کمی دیدتان و نگاهتان به آنچه در اطراف ما در حال اتفاق است روشن‌تر بشود.

فقط چون از صبحگاه تا شامگاه پیگیر امور و مشغول دوندگی هستم کمی فرصت برای نگارش این سطور لازم دارم. فقط گفتم اطلاع بدهم که من بیدارم هنوز و البته حیران!

بعدن نگاشت:

قسمت اول را نوشتم و قسمتهای بعد را هم به تدریج می‌نویسم. با عرض معذرت از خصوصی کردن این سلسله مطلب در این قضیه‌ی خاص لطفن دوستانی که مایل به خواندن مطلب رصد انلاین یک پرونده هستند یک کامنت با ایمیل یا ادرس وبلاگ خود را برایم بگذارند تا من رمز را برایشان ارسال کنم. دلیلم را هم همراه عذرخواهیم پذیرا باشید که چون تمام جزییات و اطلاعات پرونده‌ی در جریان در حال نگارش است و هنوز درصدد اعمال حقانیت خود در این پرونده هستم از گذر احتمالی کارگر یا اطرافیانش به این خانه و اطلاع از تمام برگ برنده های من احتیاط کردم و یادداشت را خصوصی کردم تا بعد از نهایی شدن رای این یاداشت هم عمومی شود. باز هم شرمسارم از این کارم. ولی حق بدهید به یک عدد رویا دلشاد در این برهه.


 
تکمیل روزها - و ماموری که از راه می‌رسد...
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی:

گوشی آیفون را که برمی‌دارم صدای ناشناسی فامیلم را سوالی تکرار می‌کند و من با کمی تامل در حالیکه اخمهایم توی هم کشیده شده و توی ذهنم دنبال موردی می‌گردم که کسی در خانه من را به فامیل صدا کند با لحن آرام و کشداری می‌پرسم شما؟! و او سریع جواب می‌دهد مامور آگاهی! بعد بدون تامل و ناخوداگاه سریع می‌پرسم: بعد با من کار دارید؟ و او هم سریع می‌گوید: بله. لطفن تشریف بیاورید پایین! یک نفس عمیق می‌کشم و یک خب کوتاه می‌گویم و گوشی را می‌گذارم سرجایش. چند لحظه چانه‌ام را میان دستم می‌گیرم و رو به جالباسی خیره می‌مانم و بعدش با خیال راحت از اینکه ذهنم به جایی قد نمی‌دهد که ممکن است با چه موضوعی آمده باشد بارانی‌ام را از روی جالباسی برمی‌دارم و آرام آرام آرام تمام دکمه‌هایش را با صبر می‌بندم و بعد شال بلند و زمستانی‌ام را سر می‌کنم و آرام از واحد خارج می‌شوم.

باران بی‌وقفه می‌بارد. قبل از اینکه از ساختمان وارد حیاط شوم یک لحظه می‌ایستم. به آسمان سرشار و سرازیر زل می‌زنم و دقایقی مبهوت به اینهمه تیرگی ابرها نگاه می‌کنم و بعد سرم را اندازم پایین و آرام آرام از حیاط به سمت در ورودی حرکت می‌کنم.

در را که باز می‌کنم روبرویم یک آقای میانسال با قد تقریبا بلند و چهارشانه نزدیک دیوار روبرو ایستاده و در حالیکه کف پای چپش را سوار دیوار پشت سرش کرده و دست راستش را هم تا زده پشت کمرش به دیوار و در دست چپش که آویزان است یه دفتر چاق و سیاه است شبیه سررسید و زل زده به در. لحظه‌ای به همدیگر خیره می‌شویم و من سلام می‌کنم و او با جواب سلام من به سمت میان کوچه حرکت می‌کند و من هم چند قدمی از زیر شیروانی در بیرون می‌روم. دوباره اسمم را می‌پرسد تایید می‌کنم. می‌پرسد خودت هستی؟ توی دلم می‌گویم خب مامور پست هم که می‌آید می‌گوید کارت ملی همراه خودت بیاور پایین حالا تو هی به من بگو خودت هستی من هم هی بگویم آره! بعد همین که به اینجا می‌رسد فکرم مرد دوباره می‌پرسد یعنی خود سردفتری؟ یک لحظه قصد می‌کنم بگویم یعنی شما فکر می‌کنید بعد چند بار تکرار کردن این سوال و تایید طرف هویت او برایتان احراز می‌شود یا اینکه تصور می‌کنید طرف بعد چندبار سوال شما ممکن است بگوید نه؟ و چون اینها را می‌خواهم نگویم در تمام ثانیه‌هایی که این فکر از سرم می‌گذرد خیره می‌مانم به چشمان مرد که به من زل زده و منتظر جواب است و وقتی‌ می‌بینم از تعجب من از تکرار سوالش هیچ دستگیرش نمی‌شود و ابروهای بالارفته‌ى من و چشمان سوال ‌دار مرا نمی‌فهمد آرام سرم را تکان می‌دهم و همینطور که سعی می‌کنم از کنار سرش ته کوچه را دید بزنم می‌‌گویم: اینطور نقل است! و مرد سریع می‌گوید: چه؟ و من آرام‌تر می‌گویم ظاهرن!

باران تند و تند و تند می‌بارد و احساس می‌کنم تمام وجودم سرد و یخ زده شده. لحظاتی بیشتر از اینکه زیر باران ایستاده‌ام نمی‌گذرد و تمام لباسم خیس خیس است. سرم را برمی‌گردانم به سمت چپ و خیره می‌مانم به درخت کهنسال و بی‌برگ توت روبروی خانه که صدای هیاهوی یک گله بزرگ گنجشک آنچنان ممتد ادامه دارد و توی دلم ذوق می‌کنم از این هیاهوی ظریف و دلربا که از کودکی عاشقش بودم و حالا در این لحظه‌ای که حیران و هاج و واج و بی‌تجربه‌ام آمده با هیاهو کنارم باشد تا آرامم برقرار بماند. سرما را یک لحظه بیشتر حس می‌کنم و کف هر دستم بازوی دست روبرو را می‌گیرم تا کمتر سردم بشود.ب

به دستان مرد نگاه می‌کنم که تند و تند یک ریز دارد می‌نویسد و هی ورقه‌های توی دستش را زیر و رو می‌کند و توی هرکدام یک چیزی می‌نویسد و بعد هی دفترچه را ورق می‌زند و باز هی می‌نویسد نگاهم روی دستان مرد راکد مانده که یکهو سرش را به سمت من که رفته‌ام کنارش ایستاده‌ام و گردنم را به سمت داخل ورقه ها و دفتر و دستکش کش داده‌ام برمی‌گرداند و می‌گوید خیس شدم! ورقه‌ها خیس شد! یک کمی عقب می‌روم و درحالیکه شانه‌هایم را آرام بالا می‌اندازم و دستانم را توی همدیگر مشت می‌کنم می‌گویم خب بله. باران زیاد است. و او سرش را به سمت در ورودی می‌چرخاند و می‌گوید می‌شود بروم آنجا؟! و من همینطور که سرم را می‌چرخانم تا بفهمم آنجا یعنی کجا مرد به سمت در ورودی حرکت کرده و زیر شیروانی سردر می‌ایستد و تکیه می‌دهد به ستون در و به نوشتنش ادامه می‌دهد و من هم یکی دو قدم به سمت در می‌روم. چند قدمی مرد می‌ایستم و دوباره دستانم را گره میزنم میان بازوانم و خیره می‌مانم به چهره‌ی مرد. نمی‌دانم چرا ذهنم فعال نیست و تکاپو روی موضوع مبهمی که روبرویم هست تمرکز ندارد. انگار زیاده خسته شده این روزها و از عبور از هر وادی ناامن و نا آرام خودش امتناع می‌کند.

مرد می‌گوید: خودت رییس دفتر بودی دیگر؟ لب پایینم را می‌گزم و این بار فقط سرم را تکان می‌دهم. بعد یکهو انگار مرد حس می‌کنم با معلولی ناشنوایی چیزی روبرو باشد شروع می‌کند به توضیح. که منظورم همان مدیر دفتر است. دفتردار بودی یا دفتریار؟ خیلی صبور صبر می‌کنم تا حرفش تمام شود و بعد می‌گویم هیچ کدام! نگاهش را تیز به سمتم می‌چرخاند و می‌گوید مگر خانم.. نیستی؟ می‌گویم هستم ولی نه دفتردارم و نه بی دفتر. سردفتر هستم! در حالیکه سرش را می‌اندازدپایین و زل می‌زند روی برگه‌ای که در دست دارد زیرلب می‌گوید: خب همان! فرقی نداره که!

و خب اینبار بی‌تامل و بلندتر از جوابهای قبلی‌اش می‌گویم البته که فرق دارد. زیاد هم دارد. صحیحش سردفتر است آقا! و او همینطور که ابروهایش را توی پیشانیش بالا برده و لبهایش را روی هم فشرده خودکارش را به سمت من دراز می‌کند و می‌گوید یک امضا بزن اینجا. یک کمی نگاه می‌کنم به آن ورقه و امضا می‌کنم و برگه ی دیگری را از زیر اوراقش در می‌آورد و آن را به دستم می‌دهد و می‌گوید تاریخ ابلاغ امروز یادتان نرود! و خداحافظی می‌کند و تند و تند می‌رود. همینطور که سرم در امتداد عبور مرد خیره مانده برگه را تا می‌زنم و تا می زنم و تا می‌زنم تا کوچک و کوچک‌تر می‌شود و مشتش می‌کنم و به سمت در ورودی خانه حرکت می‌کنم و آرام در را پشت سرم می‌بندم و فاصله‌ى عبور از حیاط تا در ورودی را آنقدر آرام می‌روم که بوی باغچه‌ى خیس و سیراب و تمام سبزی و طراوت آن توام با بوی خاک مست کننده‌ای تمام وجودم را فرامی‌گیرد و مشحون روانه‌ى ساختمان می‌شوم. پله‌ها را یکی یکی یکی آرام آرام آرام می‌آیم بالا و در حالیکه هی وزنم را روی دستی که به میله های کناری گرفته انداخته‌ام به این می‌اندیشم که تجربه‌هایم یکی پس از دیگری تکمیل می‌شوند و به این می‌اندیشم که چقدر دیدن این مرد برایم امروز متفاوت از هر دیداری اولی بود. چه بوی هیچ دیداری را نداشت و رنگ هیچ شنیداری به خود نمی‌گرفت. صعب بود و تلخ و آرام...

با خودم فکر می‌کنم به چه قدر چه قدر چه قدر سردفتر و همکار دیگر که هر روز هر روز هر روز لابد برایشان از این ابلاغها می‌رسد و واقعن کدام شغل است که زیر بار اینهمه فشار و تلخی خدمات صادقانه خود را ارائه دهد تمام روح و روانش در تنظیم سند و انجام کار ارباب رجوع گرفتار بشود تازه بعدش هم تازه آغاز گفتمان بلند بالایش با بازرسان هر اداره اعم از دارایی و شهرداری و قضات دادگاهها و مراجع انتظامی باشد که خب حالا توضیح بده که چه؟! این روزگار هیاهوی مکرر برای این حرفه را هیچ وقت نفهمیدمش.

 

پی نوشت:

روزنوشته‌ى "دادسرا" نیمه مانده گزارش جلسه نشست بلاگرهای سردفتر نصفه مانده است. یادم هست و هست و هست و باور کنید هنوز فرصت نکرده‌ام بنگارم. زیاده این روزها گرفتار دنیای واقعی‌ام و تقریبن تمام ساعاتم به رسیدگی به امور دنیای واقعی طی می‌شود. اگر بشود امروز که کمی فرصت هست چند سطری هم از دیدار مدیر کل محترم ثبت استان تهران جناب آقای سعادتیان با جمعی از سردفتران در روز یکشنبه گذشته را بنویسم.دیدار دلنشین و مهرانه‌ای بود .

 


 
بیانیه روز سردفتر
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧  کلمات کلیدی:

بیانیه ی جمعی از سردفتران وبلاگنویس به مناسبت ششم دیماه، روز سردفتر

 

بسم الله النور

... یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا تَدَایَنْتُمْ بِدَیْنٍ إِلَىٰ أجَلٍ مُسَمًّى فَاکْتُبُوهُ ۚوَلْیَکْتُبْ بَیْنَکُمْ کَاتِبٌ بِالْعَدْلِ ۚ وَلَا یَأْبَ کَاتِبٌ أَنْ یَکْتُبَ کَمَا عَلَّمَهُ اللَّهُ ۚ فَلْیَکْتُبْ ... (آیه 282 سوره بقره)

 

که سردفتر امین مردمان است...

از هفت خوان رستم که می‌گذرد، از دانه به دانه گذرگاههای دشوار و پیچیده که می‌گذرد، تازه می‌رسد به ابتدای مسیری صعب و طاقت فرسا، مسیر عجیب و پیچیده و بهم تنیده ای از مفاد قانون قانونگذار و مجری و ناظر قانون و مقررات، چه بسا حتی منافی و متضاد با مقررات و قانونمندی. که مشحون از تلاطم می کند فضای کار و فکر و جان و زندگیش را و تسخیر می کند روح و روانش را.

آنگاه که در بدو ورود به حرفهٔ سردفتری، مجموعه بخشنامه‌های ثبتی را می‌گشاید؛ بند به بند می‌خواند و یکی پس از دیگری، آرام آرام و با وقار، بندهای آن و مواد و تبصره های رنگ به رنگ از آیین نامه ها و مرامنامه ها و دستورالعمل ها و عتاب نامه هاست که از هر بخش و نهاد و اداره و ارگان و سازمان یکی پس از دیگری به سویش نشانه می‌رود با خطاب و عتابهایی جاری در آن. بندها و ماده ها و تبصره های مستمر و غریب، بندهای از هم گسیخته، بندهای ناآرام، بندهای خسته و دردناک حتی. که در بسیاری از موارد با آموخته هایش همخوان نیست ولی یاد می گیرد که تسلیم باشد و صبور و حیران می ماند میان کارزاری که بی‌سلاح واردش شده که برای پیمودن راه آمده بود، برای تلاش، برای آّبادانی، برای خدمتی که فراگرفته، که میانه راه عرصه را میدان کارزاری می‌بیند بس شگرف. که بی‌سلاح است و بی‌دفاع و هر لحظه، بر او هر قاعده و حکم و تبصره و بخشنامه و دستور می‌تازد و تازه نفسی که ورزیدهٔ کار و سرشار از امید، وارد میدان شده بود از همین ابتدای راه، نحیف و نحیف‌تر، ناامید و ناامیدتر، خسته و خسته تر، پراضطراب و پرهیاهوتر، با کوله باری از استرس و رنج، یا به دفاع از گزند تیغ دستور هر اداره و ارگانی به دور خود باید حلقه بزند و در خود فرو بخزد برای امان، یا به جدالی تن به تن در دهد بی‌کشتی و زرعی و حاصلی. و روز و روزگارش بگذرد به این گلاویزی، یا میانه تلاش و کار، گاهی دفاع و گاهی کار. و کدام جسم و روان را کدام یک از این حالات، قدرت بر دوام است و استقامت و پرداختن به کاری که در توان دارد؟ الا به مرارت الا به تلخی الا به رنج الا به اضطراب و استرس و الا به درد، که آیا قابل تصور است و شایسته، چنین احوالی و اینست معنای فراهم کردن بستر خدمت برای کاتب بالعدل؟

فاین تذهبون؟!

 

که سردفتر امین مردمان است...

وجدان و تعهد، اساس و بنیان خدمتی است که ارائه می‌دهد و قانون، استناد لحظه لحظه‌هایش هست و آرامش و مدارا شیوهٔ کارش که به هم اندر از او خبره‌ای شگرف می‌سازد در تعامل با مردمان و تثبیت حقوق ایشان در اجتماع و مصون نگه داشتن حقی که به امانت پیش روی اوست از تجاوز و تعدی و تعلیق و درنوردیده شدن.

اما آنگاه که دستان حلقه شده بخشنامه‌ها و آرا و آیین نامه‌ها یکی پس از دیگری بر دامن او چنگ می‌یازند و اگرچه در این میان بخشی از آن‌ها به یاری او می‌شتابند اما بیشترشان تاری می‌شوند بس پیچیده که کم کم پیله‌ای می‌تنند گرد سردفتر، بس سخت و به هم اندر و ناگشودنی بین او و مردمان. و کدام جسم و روان را کدام یک از این حالات، قدرت بر دوام است و استقامت و پرداختن به کاری که در توان دارد؟ الا به مرارت الا به تلخی الا به رنج الا به اضطراب و استرس و الا به درد، که آیا قابل تصور است و شایسته، چنین احوالی و اینست معنای فراهم کردن بستر خدمت برای کاتب بالعدل؟

فاین تذهبون؟!

 

که سردفتر امین مردمان است...

آری و سردفتر امین مردمان است که پیر و جوان، آنگاه که خسته و نالان می‌شوند و ناامید از هر دری و شوری و نگاهی، جاری می‌شوند به سوی سردفتر برای امان ماندن از اینهمه دغل و کلاهبرداری و جعل و فسادی که از آن در هراسی عمیق اند، که او را امین خود می‌دانند تا از زبان او آنچه را برحق است بشنوند که ایشان همان خطاب شدگان کلام وحی هستند آنگاه که امر بر کتابت می کند بر کاتبان بالعدل .

اما افسوس از نگاهی که سردفتر را به تار خرده قواعد و بخشنامه‌ها و ایین نامه و دستورالعمل‌ها گرفتار بپسندد و تکلیف پشت تکلیف و زاید بر توان که مالایطاقش خوانند بر دوش او سزاوار بداند و هر رنجی را بر او آزمودنی شمارد و سردفتر این امین مردمان، این طنین اطمینان بخش مردمان از حق و حقوقشان، گام به گام خسته و خسته راه می‌پیماید به اعتقاد به ایستادگی، به اعتقاد به اصلاح، به اعتقاد به بهروزی، به اعتقاد به آرامشی که در پس این همه گرفتاری و تلخی در پیش است. اما به واقع اسارت میان این پیله‌های به هم اندر، براستی آیا قابل اجتماع است با ضروریات منحصر به فرد این حرفه، با مداقه در اسناد و آرامش در تعامل و تدبیر در همراهی با مردمان؟ الا به مرارت و سختی؟ الا به التهاب و درد؟ الا به رنج و زجر؟ که با اینهمه تار تنیده بر اطرافش که به ظرافت لایه بر لایه‌های مزید می‌گردد که گره خورده و باز ناشدنی‌تر از آن است که به این روشنی گشوده شود، که قاضی عادل باش که چه روایتی می‌شود حتی تصور حاصلی آمیخته از عمل به حق به استناد قانون و اقتدای اخلاق و التزام تعهد و اندوده به آرامش و مدارا، و انتظاری برای همراهی؟ همراهی با مردمانی که پناه‌شان و مامنشان و امینشان را به بند بند سطوری گرفتار می‌بیند که آمده بوده تا راهگشای او باشد... . و کدام جسم و روان را کدام یک از این حالات، قدرت بر دوام است و استقامت و پرداختن به کاری که در توان دارد؟ الا به مرارت الا به تلخی الا به رنج الا به اضطراب و استرس و الا به درد، که آیا قابل تصور است و شایسته، چنین احوالی و اینست معنای فراهم کردن بستر خدمت برای کاتب بالعدل؟

فاین تذهبون؟!

 

که سردفتر امین مردمان است...

و مگر نه اینست که سردفتر امین مردمان است، امین ماذون از سوی حاکم شرع، امین منصوب از ایمان قلبی و تجربی مردمان، و مگر نه این است که ید امین را مسوولیتش به تفصیل و مداقه در فقه و شرع و قانون بیان شده است آیا؟

فاین تذهبون؟

 

 که سردفتر امین مردمان است...

با جمله ی سردفتر امین مردمان است آغاز کردیم. درد بر قلم جاری شد و ناتوان ماندیم از مقاومت در برابر جاری شدنش بر سطور، اما به پایان می‌بریم کلام را با جمله‌ای که دنبالهٔ‌‌ همان جملهٔ نخست باشد:

که سردفتر امین مردمان است. آیا امین را حصر در قواعدی ضد و نقیض برای مراقبت، شایان است و در خور؟ آیا ناامن کردن روح و روان امین، و سوقش به سوی اضمحلال و زوال صفت امینیتش شایسته است و در شأن؟...

فاین تذهبون؟!

  

 که سردفتر امین مردمان است.که حکم امین معین است و معلوم و مبرهن است و مقطوع. که تنگ نظری در گامهایی که برمی‌دارد شایسته‌ی تلاشش و نگاهش و ناآرامی‌اش و اضطرابش و نگرانیش و راهی که ترسیم کرده قانون برایش نیست. که کاش صبح روشنی از راه برسد به امتداد نگاهی مهر‌انه‌تر به کاتب بالعدل و تامین امنیت روح و روانش و آرامش جسم و جانش برای راهی که می‌سپارد به تلخی و عسر و حرج، به درد، که سردفتر امین مردمان است...

 

و در پایان مقارن با روز ششم دی ماه، ضمن تاکید بر اینکه تبریک شایستهٔ قومی است که چه رنجها به جان خریده به امید گشایشی که با رسیدن نفحاتی در سالهای اخیر، نویدش را به خویش داده‌اند و امیدش را در دل روزنهٔ روشنی نگاه داشته‌اند به انتظار روزی که می‌آید... روزی که می‌آید... روزی که می‌آید... به فال نیک می گیریم و گرامی می‌داریم تقارن دویست و هشتاد و دومین روز سال، ششم دیماه و تیمنش با دویست و هشتاد و دومین آیه از بزرگترین سوره قران که آیهٔ دستور الهی است بر کاتب بالعدل. سردفتر روز و روزگارت به برکت و آرامش و دلخوشی هایت مستدام که ثبت روزی به نامت، کمترین است در حقت...

 

و العاقبه للمتقین

ششم دیماه یکهزار و سیصد و نود شمسی

برابر با دویست و هشتاد و دومین روز سال منقش به نام سردفتر

 

پی نوشت:

با توجه به ضیق وقت، فرصت دست به دست شدن بین کلیه ی وبلاگنویسان حوزه ی  سردفتری میسر نشد اما صمیمانه از تمام کسانی که در طول روز کاری گذشته،زحمت اصلاح و تصحیح این نامه را بر دوش کشیدند سپاسگزارم. امیدوارم سایر وبلاگنویسان نیز با امضای خود، عنوان صدر نامه را تغییر دهند تا کم کم بشود بیانیه ی کلیه سردفتران وبلاگنویس...

به امید روزهای آرام و بی تنش در تمامی دفاتر اسناد رسمی و برای تمامی سردفتران متعهد. 

 


 
ششم دی روز سردفتر
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦  کلمات کلیدی:

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا تَدَایَنْتُمْ بِدَیْنٍ إِلَىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى فَاکْتُبُوهُ ۚ وَلْیَکْتُبْ بَیْنَکُمْ کَاتِبٌ بِالْعَدْلِ ۚ وَلَا یَأْبَ کَاتِبٌ أَنْ یَکْتُبَ کَمَا عَلَّمَهُ اللَّهُ ۚ فَلْیَکْتُبْ...

ای کسانی که ایمان آورده اید هنگامی که بدهی مدت داری (به خاطر وام یا داد و ستد) به یکدیگر پیدا کنید، آن را بنویسید و باید نویسنده های از روی عدالت، (سند را) در میان شما بنویسد و کسی که قدرت بر نویسندگی دارد، نباید از نوشتن -همان طور که خدا به او تعلیم داده- خودداری کند پس باید بنویسد...

دویست و هشتاد و دومین و طولانی تربن آیه قرآن، آیه‌ی کتابت و دستور آن به کاتب بالعدل است. دویست و هشتاد و دومین روز سال ششم دیماه است. و چه شایسته است تیمن این روز به نام روز سردفتر که کاتبان بالعدل هستند و این کمترین لطف است برای سران این حرفه. روز سردفتر برای همه آنان که در این حرفه مشغول خدمت‌اند مبارک و سرشار از برکت و نشاط و آرامش و صلابت و شکوه.

پیشنهاد:

به نظرم در یک اقدام همگانی همه با ورود به بخش کاربری شخصی خود از ایمیل مخصوص خود به هیات مدیره و مدیر سیستم و همکارانی که فرصت افزدون نام آنها به لیستمان را داریم تبریک بگوییم. تبریک به هیات مدیره محترم از یکسو بخاطر سردفتر بودن اعضای محترم آن و از سوی دیگر از باب اصرار و انتظار ما بر اعلام رسمی این روز به نام روز سردفتر خواهد بود.


 
مشروح گزارش نخستین نشست سراسری سردفتران بلاگر
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤  کلمات کلیدی:

این روزهای من:

روزها را میان تلخی‌ها و دوندگی‌ها گم ‌کرده‌ام و با مرارت ساعتها را برای مطیع‌کردن به صف می‌کنم و دقیقه‌هایش مدام از دستم سر می‌خورد و پخش می‌شود و بعضی‌هایش توی هوا معلق می‌ماند و دستم میان زمین و هوا برای پس گرفتنشان بی‌رمق می‌ماند و گاهی هم به همدیگر می‌خورند و خرده‌لحظه‌هایش می‌ریزد روی سر و رویم و با دقت آنها را جمع می‌کنم و با خست و احتیاط برای وقت مبادا ازشان بهره‌ می‌گیرم. خلاصه که روزهایم شده من و دویدن و روزها و ساعتها و کارها و کارها و کارها. تمام صفحات زندگی‌ این روزهای من خلاصه شده در من و روزگار و شهر و دود و تلفن‌ها و تاکسی‌ها و ساختمانها و ادارات و پله‌ها و آدمها و اعصابها و اخلاقها و نامه‌ها و ورق‌ها و امضاها و ... همه‌اش هم سرشار از تنش و دلهره. و میانه‌ی تمام اینها دنبال دانه دانه دلخوشی‌هایم هم می‌روم مبادا که این روزهایم فقط در انتقام روزگار از رمق من بگذرد و من یکطرفه به او واگذار کرده باشم. فکرش را که می‌کنم همیشه هم همینطور بوده و بیشترین فعالیتهای جنبی و حاشیه‌ای را درست در سخت‌ترین و پیچیده‌ترین روزهای زندگیم داشته‌ام. این هم بی‌ربط نیست به همان حس خود شارژی که موقع تمام شدن انرژی‌ام برای تکمیل روزگار به کمکم می‌آید و خب این روزها ظاهرن وقتی بیشتر و بیشتر خسته می‌شوم بیشتر و بیشتر هم انرژی دریافت می‌کنم و این سرشاری نمی‌گذارد آرام و قرار بگیرم و لحظه‌ای را از دست بدهم برای تلاش و تلاطم. حتی تماسها و اس ام اس های دلخوشانه هم باید سرجایشان باقی باشند. حتی بیشتر از گذشته. گاهی توی تاکسی گاهی توی پیاده‌رو گاهی توی اداره و در طی طریق مضحک میان اتاقها و دفترها و آدمها گاهی جلوی پیشخوانی برای انتظار امضایی و حتی موقع استراحت و توی خانه هم نشسته روی مبل و مشغول بررسی اینهمه ورق روی میز.  خلاصه که روزهای پرتلاطمی شده که به نظرم لذت بخش ترین روزهای آدمها هم همین روزهاست. روزهای سرشار از تلاش و شور و اضطراب و استفاده از حداکثر توان و زمان.

حالا درست میان همین روزهای سرگیجه تمام قرارهای دیدارها و ملاقاتها و شرکت در مراسم‌ها هم باید درست سرجای خودشان باشند تا این لذت مضاعف بشود. دیگران را نمی‌دانم اما خودم که غرق هیجان می‌شوم از سرشاری بی‌نظیر روزهای زندگی از تلاطم و بی‌قراری برای عبور از مرحله‌ای به مرحله‌ی دیگر و این لذت مضاعف می‌شود وقتی تمام برنامه‌هایت را درون تلاطم‌ها به موقع خودشان انجام بدهی و لابلایش به بعضی از دلخوشیهای شخصی‌ هم برسی. دلخوشی‌هایی که نیروی تحلیل رفته‌ی باقی روز را تجدید می‌کنند بی‌شک.

مثل بسیاری از روزهای دیگر بعد از انجام کارهای سایر ادارات روانه‌ى کانون می‌شوم تا هم بخشی از امور در حال پیشرفت کارم را پیگیری کنم و هم آخرین حضورهایم از روزهای سردفتری‌ام را در کانونی که حالا دیگر بخش بزرگی از خاطرات سردفترانه‌ام شده است بگذرانم.

سکانس اول:

زمان:ده روز قبل از نشست

مکان: کانون سردفتران

همینطور که از پله‌های طبقه‌ی اول آرام آرام می‌روم بالا گوشی‌ام زنگ می‌خورد. و با نقش بستن نام سردفتر طباطبایی بر روی گوشی نفسم حبس می‌شود که آیا خبرش خوش خواهد بود و نتیجه‌ی مذاکراتی که قرار بود انجام دهند مثبت بوده یا... به بقیه‌اش فکر نمی‌کنم و کلید پاسخ را فشار می‌دهم و همزمان دستم را جلوی دهانم و گوشی می‌گیرم تا صدایم توی راهرو نپیچد. آقای طباطبایی مثل همیشه گزیده و مختصر نتیجه‌ى تلاشهایش را می‌گوید و نفس راحتی می‌کشم و لبخند عمیقی روی صورتم می‌نشیند از شنیدن خبر اینکه بالاخره ایشان توانسته‌اند موافقت کانون را برای برگزاری نخستین نشست سراسری سردفتران وبلاگنویس در این مجموعه جلب کنند. و قبل از اینکه آقای طباطبایی قولی که قبل از تصمیم به برگزاری نشست به ایشان داده بودم را دوباره برایم یاداوری کند خودم بلافاصله بعد از تمام شدن صحبتهای وی و با شنیدن این کلمات از سردفتر طبا که می‌گوید: "خب این از قول ما. دیگر باقیش..."  ادامه‌ی جمله را می‌گیرم و تاکید می‌کنم طبق قولی که قبل از شروع پروسه‌ی کار به شما داده‌ام هر کار اجرایی و هماهنگی که لازم باشد در تهران صورت بگیرد از انجامش مطمئن باشند.

گوشی را توی جیبم می‌گذارم و طبقه‌ی بعدی را با شعف می‌روم بالا از اینکه درست آخر هفته‌ى دیگر این موقع این پله ها را سردفتران وبلاگنویس طی خواهند کرد تا به محل برگزاری نشست برسند و چه روز هیجان انگیزی پیش رو خواهیم داشت. لحظه‌شماریم از همین پله‌های طبقه‌ی اول آغاز می‌شود برای آن روز به یاد ماندنی...

 

سکانس دوم:

زمان:هشت روز قبل از نشست

مکان: کانون سردفتران

میانه‌ی هفته است و لیست اسامی شرکت کنندگان تقریبن نهایی شده‌است و می‌شود برای بخشی از هماهنگیهای روز 5شنبه اقدام کرد. دعوت از شرکت کنندگان و پروسه‌ی دعوت کامنتی و برقراری ارتباط با بلاگران و تماس و پیگیری امور تا اعلام حضور نهایی با آقای عادلی و میرزا بوده و بعد از اتمام این پروسه‌ فایل نهایی شده‌ى شرکت کنندگان را برای من ارسال کرده‌اند.(برای همین از جزییات روند آن و نحوه‌ى پیگیری تا به نتیجه رسیدنش بی‌خبرم که چیزی نمی‌نویسم وگرنه بخش طاقت فرسای کار به گمانم همین بخش بوده است. ) به لیست نگاه که می‌کنم تعداد اعلام آمادگی‌های سردفتران بلاگر محدوده‌ی شمال و شمال غرب کشور چشمگیر است. بخشی از مقدمات فراهم شده و رایزنی‌ها برای مهمانان جلسه همچنان ادامه دارد. مهمانانی که تلاش می‌کنیم که برای بعدازظهر نشست در جلسه حاضر باشند و حالا که سردفتران مهمان از گوشه و کنار و مسیرهای طولانی به خانه‌ی تمام سردفتران یعنی کانون می‌آیند دیداری و ملاقاتی هم با مقیمان این خانه داشته باشند و دیداری و موانستی و گفتمانی دوستانه و حتی اگر بشود به بخشی از سوالات دو طرف هم در این تعامل جواب داده شود. نخستین نشست است و بی‌هیچ سابقه و مستندی و ناشناخته است اینچنین گردهم آمدنی و توضیح و شرح آنچه در ذهن ماست و رویکرد ما برای رایزنی و دعوت به جلسه کمی وقت‌گیر و نفس گیر و البته پرچالش است. ابهامات و سوالاتی که در برای رفع ابهامها پرسیده می‌شود ذهن فعال و فکر حاضر می‌طلبد تا بی تردید و به صراحت بتوانی به یکی یکی سوالاتی که طرح می‌شود جواب بدهی و نگرانی یا تردیدها را خوب بزدایی و خب البته در اینطور لحظه‌هایی است که زیاد آرزو می‌کند آدم که کاش تنها نبود و نفس گیر نمی‌شد این مرحله. میان افکار خودم معلقم که یکهو به خودم می‌آیم و می‌بینم آقای میراب زاده‌ی بزرگ (مسوول انفورماتیک کانون) دارند از پله‌ها پایین می‌روند و سریع به سمت پله‌ها می‌روم و در حالیکه نگاهم به میانه‌ى سالن طبقه‌ی همکف است که آقای میراب زاده در حال عبور از آن به سمت بیرون هستند پله‌ها را دو تایکی می‌کنم تا برسم به ایشان و یک رایزنی کلی با ایشان بکنم در باب نشست و وقتی بگیرم برای توضیحات بیشتر.اقای میراب زاده‌ى بزرگ مثل همیشه با تبسمی بر لب و متانتی که همیشه برچهره دارند می ایستند و به دقت به کلام جسته گریخته و نفس نفس زنانم گوش می‌کنند و دقایقی را که به صحبت می‌گذرد به تحلیل سریع فضا و برنامه و نگاهها و رویکردها عبور می‌کنیم و ساعات خلوت‌تر کاریشان را می‌پرسم تا برای صحبتهای نهایی و جزیی تر به حضورشان برسم. آقای میراب زاده به سمت در خروجی می‌رود و در شیشه‌ای قبل از اینکه ایشان به آن برسد باز می‌شود و سرمای دود زده توام با هیاهوی گیج و سرشار از صدای بوق ماشینها هجوم می‌آورد به داخل ساختمان و من در حالیکه دستانم را دور بدنم حلقه می‌کنم تا سرمای هوا را متواری کنم از خودم به این می‌اندیشم که چه زود و بی‌سر  صدا به اینهمه هیاهو هم عادت می‌کنیم حتی و ساعتها آن را نمی‌شنویم به راحتی...

 سکانس سوم:

زمان: هفت روز مانده به همایش

مکان: یپاده‌روی شمالی خیابان مطهری فاصله‌ی بین اداره ثبت تهران و کانون و البته هنوز نرسیده به کانون سردفتران.

کوله‌ام را روی دوشم جابجا می‌کنم و کارهایی که تا الان انجام شده را توضیح می‌دهم و میرزا با دقت گوش می‌کند و هرجا لازم است تاکیدی می‌کند و حرفهایم که تمام می‌شود میرزا توضیحاتی و تذکراتی که لازم می‌داند تند تند می‌گوید و من سعی می‌کنم به همان سرعت به خاطر بسپارم. صحبتها که تمام می‌شود ایشان در جواب نگرانی‌هایم برای بخش هماهنگی‌هایی که نیاز به رابزنی و پیگیری دارد تاکید می‌کند که  سردفتر سلیمی کمک می‌کند و من سریع می‌گویم خب اگر وقت نداشت و کمک نکرد چه؟ و میرزاینویس با جدیت می‌گوید خب چرا آخه؟ حتمن کمک می‌کنه ایشون. می‌شناختمش که پیشنهاد دادم.تازه قول هم داده به من. می‌گویم با نشست مخالفتی نداشت؟ می‌گوید قرار شده با شما در مورد جزییات صحبت کند. نظراتی دارد که بهتر دیدم با هم مطرح کنید . گفته‌ام شما پیگیر امور آنجا هستی و من با خودم زمزمه می‌کنم حالا مثلن اگر با نشست کلن موافق نباشد بیا و درستش کن و کمک هم بگیر لطفن! و میرزا از آنسوی خط بلند می‌پرسد چه؟ چی شده؟ کی موافق نیست؟ و من که یادم می‌آید بلند بلند فکر کرده‌ام می‌گویم هیچ! با خودم بودم ...

سکانس چهارم

مکان: راهروی کثیف و میکروبی اداره کار

زمان: پنج روز قبل از نشست

همینطور که دو سه برگ دادخواست و ضمائمش توی دستم نیمه مچاله (؟ چماله؟ بنظر خودم که چماله بهتره) است در حالیکه تاکید می‌کنم که دستورجلسه‌ی خاصی هنوز تعیین نشده و حداقل و حداکثرهای احتمالی را می‌شمارم تاکید می‌کنم که اصل برگزاری جلسه است و بس و سردفتر سلیمی سرسختی نشان می‌دهد و مدام سوالاتش را تخصصی‌تر می‌کند و بعد از شنیدن هر جواب مشروح من می‌گوید خب ولی به نظر من... تکیه می‌دهم به یک ستون کثیف اداره کار و وزن کف پایم را روی پاشنه‌اش می‌اندازم و زل می‌زنم به نوک کفشم و همینطور که اخمهایم اینقدر به هم گره خورده که از بالای چشمهای خودم هم می‌بینمش به حرفهایش گوش می‌دهم و بعد از تمام شدن حرفهایش می‌گویم خب. تمام اینها درست اما به نظرم تمام این شرایط به فضای جلسه و مدیریت روند آن بستگی دارد. حسن قضیه هم این است که تمامی کسانی که تا این لحظه اعلام آمادگی برای شرکت در نشست کرده‌اند حداقل از دیدگاه تعاملی قابلیت کمک به روند بهینه‌ی جلسه را دارند و می‌شود روی کمک تک تکشان حساب کرد. همینطور که با داد و هوار یک نفر از داخل بایگانی دخمه‌مانندی که کنارش ایستاده‌ام به سمت جلو حرکت می‌کنم تا صدای تلفن را همچنان بتوانم بشنوم توجهم به پنجره‌ی کوچک و کثیفی که به داخل بایگانی باز شده جلب می‌شود و کمی نیمه‌خم می‌شوم تا داخل آنرا ببینم و بلکه منشا این صدای پرطمطراق را هم ببینم که چشمتان روز بد نبیند که داخل اتاقک با دوتا چشم عصبانی آنسوی میزی نشسته مواجه می‌شوم و سریع قدم را صاف می‌کنم و به سمت روبروی سالن حرکت می‌کنم و خطاب به سردفتر سلیمی تاکید می‌کنم شما مطمئنید که دیگر در مواردی که گفتید نیازی نیست من پیگیری کنم؟ نکند با اینهمه سرشلوغی که می‌گویید دارید یادتان برود و روز نشست حیران بمانیم؟ و او با تامل توضیح می‌دهد که وقتی گفته کاری را تقبل و پیگیری و به سرانجام می‌رساند یعنی می‌رساند دیگر! (و من توی دلم می‌گویم خدا به دور...) و گوشی را یک لحظه از گوشم برمی‌دارم و زل می‌زنم به آن و اخمم را برای چند لحظه متمرکز می‌کنم روی گوشی و بعد دوباره آنرا به گوشم می‌گذارم و تشکر می‌کنم و می‌گویم حتمن همینطور است سردفتر سلیمی و البته خب خداوند انشاله که رحم می‌کند به ما و شرکت کنندگان در نشست ... و همینطور که جمله‌ام نیمه‌تمام مانده و به تابلوی زشت و دست نویس روبرو یعنی دبیرخانه آن اداره نگاه می‌کنم و به سمتش می‌روم نمی‌فهمم میان سالن داغان پله خورده و یکهو زیر پایم خالی می‌شود و لحظاتی در حالت نیمه‌معلق بین زمین و زمان طول می‌کشد تا دوباره به خودم مسلط شوم و زیر لب باخودم می‌گویم : بلی بلی! حتمن رحم می‌کند! حتمن همه چیز به خیر خواهد گذشت! خصوصن این آخری! اینهم نشانه‌‌اش...

و نگاه می‌کنم به گوشی که از دستم سر خورده و درش باز شده و باطریش سرخورده آن طرف تر و خداحافظی نیمه‌تمامم و 5 شنبه‌ای که قرار است به خیر بگذرد و  سعی می‌کنم به خودم تلقین کنم باید نفس راحتی بکشم بابت بخشی از کار که قرار نیست دیگر من پیگیرش باشم ...

 

سکانس پنجم

مکان: طبقه‌ى دوم کانون سردفتران

زمان: چهارشنبه بیست و سوم آذرماه 1390

مشغول دسته بندی و تیک زدن فایل لیست اسامی و وبلاگها و شماره‌ی تماسهای شرکت کنندگان نهایی نشست هستم و لبخند ممتدی که از دیدن اسامی افرادی که اعلام حضور صد در صد کرده‌اند روی چهره‌ام ثابت مانده و هی آلارم شبکه‌ى وایرلس اینترنت کانون روی صفحه‌ام ظاهر می‌شود و مدام باید ضربدر گوشه‌اش را بزنم اما متوجه نمی‌شود که سپاسگزارش هستم ولی نیازی به آن ندارم. تازه حتی اگر دعوتش را هم بپذیرم که پسورد می‌خواهد. حالا نمی‌دانم این وسط این تعارف مکررش برای چیست! چشمانم کمی خسته‌است. بی‌خوابی‌ای که به آن طی یکی دوماه اخیر عادت کرده‌ام پلک‌هایم را خسته‌ی ممتد کرده است. عینکم را برمی‌دارم و با انگشتانم کمی پشت پلکهایم را ماساژ می‌دهم و دوباره ادامه می‌دهم و اینبار باید فایل جزییات مطالب مطروحه‌ی احتمالی و اولویتهای مطرح برای نشست را تکمیل کنم. روان نویسی که میان انگشتانم بود و برای تیک زدن جلوی اسامی روی برگه‌ی کنار دستم استفاده می‌کردم کنار می‌گذارم و مشغول می‌شوم به تایپ کارهای باقیمانده و یادداشت برداشتن از اموری که قرار بوده مجددن و روز قبل از نشست پیگیری کنم تا مبادا فراموش شده باشد و از نهایی شدن آنها مطمئن شوم. میان تکمیل لیست و پیگیری امور گاهی که سالن پر می‌شود از آدمهای رهگذری که نمی‌شناسمشان احساس تنهایی می‌کنم و خیره می‌شوم به چشمک‌های مکرر مودم سیار خودم از توی آبدارخانه که روبرویم مدام برایم اعلام حیات می‌کند و انگار که می‌فهمد تنهایی‌ام را و باز تندتر چشمک می‌زند و انگار که می‌خواهد بگوید من هستم ادامه بده.

ساعت به نه بامداد که نزدیک می‌شود ترددها زیادتر می‌شود. لپ تاپ را روی زانویم می‌گذارم و یک مبل می‌روم کنارتر تا کابل برق مزاحم کسی نباشد. تماسها شروع می‌شود کم کم. هر از گاهی میان جواب دادن به تماسها و پاسخ به اس ام اس آنهایی که از جزییات با پیامک سوال کرده‌اند صفحات ایمیلم را رفرش می‌کنم و به ایمیلهای آن دسته از شرکت کنندگان یا غیرشرکت کنندگانی که توضیحاتی خواسته‌اند هم جواب می‌دهم. میان لیست اسامی دنبال بعضی افراد می‌گردم که حس می‌کنم باید باشند اما نیستند. شماره‌های دفترشان را از لیست جستجوی سایت کانون سرچ می کنم و زنگ می‌زنم و صحبت می‌کنم با آنها و رسمن دعوت می‌کنم که اگر امکانش هست تجدید نظر کنند و تشریف بیاورند که خوشبختانه می‌پذیرند و قول شرکت می‌دهند. تماسهای تلفنی همچنان یکه‌تاز است و گوشی مدام زنگ می‌خورد. میرزا آنلاین است و هر ساعت که می‌گذرد با هم آخرین وضعیت و هماهنگیها را چک می‌کنیم. همینطور که مشغول توضیح برنامه به یکی از بلاگرها هستم سردفتر محمدی و سردفتر عظیمیان وارد سالن می‌شوند. خوشحال می‌شوم که کسانی را که می‌شناسم و می‌شود ازشان کمک گرفت می‌بینم. سردفتر عظیمیان به سمت طبقه بالا می‌رود.میانه‌ی پله‌ها به ایشان می‌رسم و خواهش می‌کنم دقایقی از وقتشان را به من بدهند. توی طبقه برمی‌گردیم و با ایشان صحبت می‌کنم و کمک می‌گیرم و در خصوص نشست توضیحاتی می‌دهم و دقایقی هم به پرس و سوال بین ما در خصوص نشست و جزییاتش می‌گذرد و پیشنهاداتی می‌دهند و مواردی را یاداوری می‌کنند و توضیحاتی هم من می‌دهم که همان وقت میرزابنویس برای دعوت رسمی به سردفتر عظیمیان زنگ می‌زند و صحبتهای ما تمام می‌شود. فقط قبل از جدا شدن از ایشان قول می‌گیرم که در نشست شرکت کنند و برمی‌گردم به داخل لابی.

آقای دشتی رییس هیات مدیره کانون از سالن عبور می‌کند و با دیدن من و بساط لپ تاپ و مودم و گوشی آویزان به شارژر می‌پرسد که چرا اینجا نشسته‌اید و به مسوول دفترشان اشاره می‌کند که مرا به داخل اتاق روبرو که کسی نیست و درش باز است راهنمایی کند تا آنچا پیگیر بقیه کارها باشم. من اما تاکید می‌کنم که اشکالی ندارد همینجا هم خوب است اما راهی می‌شوم به سمت اتاق. ساعتی بعد دوباره سردفتر محمدی را می‌بینم و قبل از اینکه دوباره ناپدید شوند به سمتشان می‌روم و تقاضا می‌کنم دقایقی را به همفکری با من بگذراند. از نشست می‌گویم و جزییاتش. از هدف و برنامه‌مان. خرسندتز آن که فکر می‌کردم به نظر می‌رسد و با رغبت تمام به در مورد چنین نشستی صحبت می ‌کند و چه خوشحال می‌شوم که با این که جزو مجموعه‌ی بلاگران سردفتر نیست اما اشراف خوبی دارد و استقبال خوبی هم از موضوع می‌کند. جالب است برایم که می‌گوید چند سال پیش ایده‌ی چنین برنامه‌ای را در ذهن پرورانده حتی حزییات پیشنهادش را مدون کرده و منتظر چنین روزی بوده است که قرار می‌شود برنامه‌ی مذکور را هم برایم ایمیل کنند. بعدش برایم بخشهایی که به ذهنش می‌رسد که جایشان در فضای مجازی خالی است می‌گوید و چیزهایی را لازم به تذکر می‌داند که می‌گوید و من یادداشت برمی‌دارم و راهنماییهایی می‌کند و در نهایت از ایشان هم قول می‌گیرم که حتمن در نشست بعدازظهر به عنوان مسوول واحد گواهی امضای الکترونیک کانون حاضر شوند. و ضمن اشاره به دعوت مستقیم سردفتر طباطبایی از ایشان که ظاهرن قرار بوده تلفنی انجام بگیرد تاکید می‌کنم دوست داریم حتمن در نشست شرکت داشته باشید و استفاده کنیم از تخصص تان به علاوه‌ی نگاهی که تازه کشف کردم در شما نسبت به فضای مجازی هست.

مسوول دفتر آقای دشتی می‌گوید نوبتم شده و می‌توانم وارد شوم.گوشیم را روی حالت سکوت می‌گذارم و برای صحبت نهایی با آقای دشتی وارد اتاقشان می‌شوم. مثل همیشه گوشی اتاق مکرر زنگ می‌خورد و مثل همیشه مکرر منشی و مسوول دفتر در رفت و آمد شدیدند و امضا گرفتن و دستور گرفتن و سوال کردن و پیغام آوردن و توضیح درمورد کسی که پشت خط است و ... سعی می‌کنم صحبتهایم را خلاصه کنم و چکیده و شسته رفته مفاد مورد نظرم را از ایشان سوال کنم و بروم. طبق آخرین تبادل اطلاعات آقای طباطبایی با ایشان صحبت و هماهنگی لازم را کرده بودند و فقط بخش محدودی از مذاکرات و رایزنی‌ها باقی مانده بود که سریع انجام می‌شود و برمی‌گردم سراغ سایر کارها. گوشی را از حالت سکوت به ویبره تغییر می‌دهم و تلفنهای بی‌جواب مانده در فاصله‌ی مذاکراتم را یکی یکی شماره‌گیری می‌کنم و صحبت می‌کنیم. همچنان بسیاری از همکاران جواب سوالات و ابهامات خود را می‌خواهند. یکی از همکاران با طرح سوالش مرا به فکر عمیقی فرو می‌برد. می‌پرسد: به نظر شما چرا کانون خواسته ما را دعوت کند و در یک جلسه رسمی همه‌ی ما را داشته باشند؟ یک لحظه بدجور می‌خورد توی ذوقم. باخودم می‌گویم دعوت کانون؟ توضیح می‌دهم که همکار عزیز دعوت که اگر در کار بود پس اینهمه بال بال و خواهش و مذاکره برای اخذ موافقت کانون برای چند ساعت در اختیار گرفتن سالن کانون برای برگزاری نشست ما چه بود و اندیشیدن آنهمه تدبیر و مذاکره و چیدمان و بررسی گزینه‌های بعدی محل و ترتیب برگزاری جلسه که اولویت بندی کرده بودیم تا در صورت دراختیار نگذاشتن مکان و امکانات سالن کانون سراغ گزینه‌های بعدی برویم چه ؟ یا اینکه حتی قرار گذاشته بودیم هرکس سهمی بگذارد تا برای پذیرایی و ناهار و اجاره‌ی محلی برای برگزاری نشست مصرف شود چه؟ بعد می‌گویم خب این توضیح من بود اما شما چه فکری می‌کنی؟ می‌گوید نمی‌دانم! می‌گویم جلسه‌ی ماست. دعوت از ماست. میزبان و میهمان از ماست. سالن را به لطف موافقت کانون در اختیار ما گذاشته‌اند. هزینه‌ی هنگفتی می‌شد هزینه‌ی اجاره‌ى سالنی با امکانات حداقلی برگزاری جلسه که قطعن از توان ما خارج بود و تازه همچنان رایزنی‌ها ادامه دارد که بتوانیم موافقت چندنفر از هیات مدیره را برای شرکت در جلسه حتی برای ساعتی اخذ کنیم. 

همکار دیگری از اینکه عاقبت شناسایی وبلاگنویسان توسط کانون چه خواهد شد می‌پرسد. می‌گویم نام شما را در لیست شرکت کنندگان ندیدم. تشریف می‌آورید؟ می‌گوید خیر. و ادامه می‌دهد که بنظرم شرکت در چنین نشستی در آن محل اشتباه است. می‌گویم شما که در این محل که خانه‌ى سردفتران است برگزاری و حضور را اشتباه می‌دانید بی‌شک در سایر مکان‌ها دلیل‌های تازه‌تری خواهید داشت اما در کل شما مختارید که بیایید و کنار هم باشیم یا نیایید و از دور شاهد جلسه و دستاوردهایش باشید. همکار دیگری زنگ می‌زند و با جدیت سوال خود را اینطور مطرح می‌کند که خانم... شما درست است که استعفا داده‌اید؟ می‌گویم بله. می‌گوید و درست است که می‌گویند به کانون زیاد آمد و شد دارید؟ می‌گویم بله!  می‌گوید خب به نظر شما اینکه چنین فردی دغدغه‌ی برگزاری چنین نشستی را داشته باشد و اینطور برای برگزاریش تلاش کند مشکوک نیست؟ می‌گویم صداقت‌تان قابل تمجید است و صراحتتان ستودنی. برای همین هم تلقی توهین نمی‌کنم و جوابتان را می‌دهم. خب با مقدمه‌ای که شما چیدید دقیقن درست می‌گویید شما! خیلی هم مشکوک است. می‌توان نتیجه گرفت که حتمن دسیسه‌ای در کار است! و قرار است من به عنوان یک نفوذی شما را به کانون دعوت و پس از اجتماع دستگیر کنیم! می‌خندد و می‌گوید جدن دلیل اینهمه تلاش شما برای چیست؟ می‌گویم جدن برای اینکه به اینکار اعتقاد دارم. همکار دیگری تماس می‌گیرد و از جزییات جلسه می‌پرسد و اینکه تا چه ساعتی ادامه دارد. خلاصه که تماسها یکی پس از دیگری تمام می‌شود. مسوول دفتر هیات مدیره دوباره صدایم می‌کند و می‌گوید برای صحبت با آقای آقاصفری که وقت خواسته بودید الان زمان خوبی‌است. باز گوشی را به حالت سکوت می‌گذارم و وارد اتاقشان می‌شوم. اینجا هم رفت و آمد مکرر منشی‌های دفتر ادامه دارد و مذاکرات سنجیده و آرام پیش می‌رود و تا حدی هم به درازا می‌کشد. تمام تلاشم را می‌کنم تا جلسه و نگاهمان به فضای پیش رو در محیط اینترنت را به درستی ترسیم کنم و ایشان با حوصله به طرح موضوعاتی که در ذهنشان می‌گذرد می‌پردازند. دیگر صحبتها رو به انتهاست و قصد رفتن می‌کنم که گوشی مبایلشان زنگ می‌خورد و از تکرار نام طرف مقابل متوجه می‌شوم آقای عادلی است و از تعامل برقرار شده حدس می‌زنم موضوع دعوت برای شرکت در جلسه‌ی فرداست. کمی می‌نشینم تا صحبتها تمام شود. بعد از آن همراه با یادداشتهایی که در حین صحبت با ایشان برداشته‌ام خداحافظی می‌کنم و خارج می‌شوم. شماره‌ی چند نفر را که از ایشان گرفته‌ام تا به جلسه دعوت کنم زیر و رو می‌کنم و در یک مورد گیج می‌شوم. برمی‌گردم سراغ مسوول دفتر هیات مدیره و آرام می‌گویم اسم کوچک آقای میراب زاده‌ی انفورماتیک چیست؟ و ایشان می‌گوید. بعدش می‌گویم خب اسم کوچک آقای میراب زاده‌ى مشاور رسانه‌ای کانون چیست؟ و باز جوابم را می‌شنوم و نگاهی روی ورق می‌کنم و با چشمانی سرشار از علامت سوال به نگارش تند خودم شک می‌کنم و مردد می‌مانم که اگر آقای میراب زاده‌ی بزرگ محسن هستند و اگر آقای میراب زاده‌ى کوچک احسان هستند پس چرا آقای آقاصفری شماره‌ى بیژنشان را به من داده! چیزی به ذهنم نمی‌رسد راهم را می‌کشم و می‌نشینم روی مبل‌های مغزپسته‌ای لابی و آرزو می‌کنم یک قوری بزرگ چایی روی میز بود الان و باز به فکر فرو می‌روم و آخرش هم به هیچ نتیجه‌ای برای خروج از گیجی نمی‌رسم و طی تماسی با آقای طباطبایی از ایشان می خواهم که زحمت دعوت این چند نفر را هم خودشان متقبل شوند و درحالیکه شماره‌ها را برایشان می‌خوانم به شماره‌ى بیژن میراب زاده که می‌رسم فقط می‌گویم میراب‌زاده‌ى مشاور رسانه‌ای تا ایشان را هم گرفتار گیجی عارضه‌ى خودم نکنم و تاکید می‌کنم دیگر جز دعوتها که مثل از ابتدا تا کنون دست خودشان را بوسیده دیگر همه چیز رو به راه است.

یادم به پوشش صوتی تصویری برنامه می‌افتد. با سردفتر مجتهد صحبت می‌کنم و از بابت پوشش برنامه که قبلن قبول زحمت کرده بود مطمئن می‌شوم. وقتهای خالی‌ش را اعلام می‌کند و قرار می‌شود برای ادامه‌ی کارها از ایشان هم کمک بگیرم. یکی دو مورد از مقدمات را باهم چک می‌کنیم و گزینه‌های بهتر را انتخاب و باقی مسائل را برای رایزنی به فردا محول می‌کنیم.

سکانس ششم: انتهای روز ماقبل نشست

مکان:طبقه هیات مدیره کانون

زمان: یکی دو ساعت بعد از غروب

انتهای روز است و دیگر اثری از آفتاب دیده نمی‌شود و تقریبن کارمندان هم یکی پس از دیگری می‌روند و خانم رجبی دفتر حقوقی که در طول روز مرتب با پوشه‌هایی زیر بغل در حال رفت و آمد بوده (و هر بار در طول روز از این سالن عبور کرده کلی انرژی گرفته‌ام از انرژی سرشارش و تعامل پرشورش) هم خداحافظی می‌کند و می‌رود و به جز خانمها اورنگ دوست داشتنی و قادری صبور و باحوصله (که در تمام روز هرکجا کارم گیر کرده ‌و هرجا نیاز به راهنمایی برای پیگیری امور داشتم صادقانه راهنمایی و کمکم کرده اند و) آقای معصومی با روی خوش و مهربانی زیاد که همه و همه جای خالی بچه‌هایی که نیستند را امروز برایم پرکرده‌اند تقریبن اکثر کارمندان رفته‌اند.

در آخرین لحظات قبل از خارج شدن از کانون با سردفتر مجتهد صحبت می‌کنم و چند موردی را که قرار بود کمک کند باهم چک می‌کنیم. قرار می‌شود فردا اول وقت یکساعت زودتر آنجا باشد و اوضاع را رصد و بررسی کند و با اطمینان کامل به استقبال شروع برنامه برویم.

هوا کاملا تاریک شده و خیابان مطهری از پنجره‌های کانون به طرز وسوسه‌ کننده‌ای دیدنی و رویایی است. سرشار از چراغهای آرام آرام در حال عبور و آدمهای در حال گذری تند. کم کم وسایلم را جمع می‌کنم که گوشیم یک آلارم می دهد و خاموش می‌شود. ناچار دوباره برای بار چندم شارژر را به برق می‌زنم تا گوشی کمی جان بگیرد و بزنم به راه. در این فاصله با سه نفر باقیمانده‌ى فوق الذکر راهی سالن می‌شویم و یک رصد نهایی برای برنامه‌ی فردا انجام می‌دهیم و کم کم  یکی پس از دیگری درها قفل می‌شود و بساط جمع می‌شود و می‌رود که کانون هم به خواب شبانگاهی خود فرو برود تا فردا صبح ما بیاییم و بیدارش کنیم...

 .

 

سکانس هفتم

مکان: روبروی مونیتور در منزل

زمان: ساعات ابتدای بامداد روز نشست

شب از نیمه گذشته. لیوان داغ چای را بین دستانم محکم گرفته‌ام و زل زده‌ام به مونیتور. مسنجرم را فعال کرده‌ام و رویش این پیام را گذاشته‌ام : "نخستین نشست سردفتران وبلاگنویس" و انگار که دم خانه‌ی مجازی‌ام را چراغانی کرده باشم صفحه‌ام پرنور و روشن است. یکبار دیگر برنامه‌ی فردا را مرور می‌کنم تا کم و کسری وجود نداشته باشد. یکهو یادم به شروع برنامه می‌آید. با خودم می‌گویم یعنی هیچیک از آقایان قران با صوت می‌خوانند؟ نکند هیچکدام نخوانند و بخواهند از روی یک سوره به صورت ساده بخوانند و شروع کنند !

به فکر فرو می‌روم. با خودم می‌گویم بدون نوای صوت قران که شروع جلسه نباید باشد. نه می‌شود به امید اینکه شاید کسی باشد که قاری قران باشد همه چیز را به خدا سپرد و منتظر فردا شد نه راهی برای اطلاع از این موضوع در این موقع شب هست. تصمیم می گیرم چیزی را به ابهام واگذار نکنم. پس به دقت شروع می‌کنم به جستجو. با خودم می‌گویم دنیا دنیای تکنولوژی است. تکنولوژی نخواهد مسائل غیرمترقبه‌ی ما را پشتیبانی کند به چه درد می‌خورد؟ بعدش با خودم می‌گویم سرود ملی که هم لازم است. ما که سیستم پخش و پروژکتور و یا هرچیزی توی این مایه‌ها هماهنگ نکرده‌ایم؟ این یکی را چه کنم؟ فکری به ذهنم می‌رسد و با هیجان بیشتری به جستجو در اینترنت می‌پردازم. . .

ساعت نزدیک سه صبح است. تمام قطعات قرانی که به صورت قرائت دانلود کرده‌ام یا طولانی است یا صوتش آنقدر جذاب نیست که به همان اکتفا کنم و ناچار همچنان در حال جستجو و دانلود هستم. چشمان خسته‌ دیگر یاری نمی‌کند و هر از گاهی پلکهایم روی هم می‌لغزد اما با نگاهی به عقربه‌های ساعت که به سرعت می‌دود خواب از سرم می‌پرد و در حالیکه هدفون را از روی گوشم برمی‌دارم تا بروم چایی درست کنم تا سرحال تر شوم همچنان نور امید در دلم روشن و سرشار است..

صدای اذان که بلند می‌شود دیگر فایلها هم آماده شده است و سرحال تر‌ از همیشه با هیجان آدرس آنها را سیو می‌کنم تا فردا ابتدای جلسه به صورت آنلاین بتوانیم قران را داشته باشیم. درست توی این آدرس فایل قران مناسب را پیدا می‌کنم:

http://www.aviny.com/voice/quran/ghera'at/ghalvash/ghalvash.aspx

و بعدش هرچه جستجو می‌کنم سرود ملی جذاب و با کیفیت خوب دیگری پیدا نمی‌کنم جز یکی که تازه چه جالب که ابتدای خودش هم قران دارد. یعنی یک فایل که ابتدایش قرائت قران کوتاه است و بعدش هم سرود ملی. کلی هیجان زده می‌شوم. آدرس آنرا هم ذخیره می‌کنم و توی لیست برنامه‌ها این دوبرنامه را های لایت می کنم به نشانه‌ى هماهنگ و انجام شدن.

چشمانم احساس درد دارد. به سراغ دوست نابینا و ناشنوایم می‌روم که توصیه کرده بود حتمن بیدارش کنم تا با من بیاید و امروز را بامن باشد. صبحانه‌اش را آرام آرام می‌خورد و ساعت نزدیک به هفت صبح است . یک پیامک تنظیم می‌کنم و با ذکر خیر مقدم و صبح بخیر ساعت شروع و ریز جزییات برنامه که تا این لحظه نهایی شده به اسامی موجود در فایل آخرین شرکت کنندگان قطعی ارسال می کنم و از لحظاتی بعد همکاران یکی یکی با لطف و سپاس مراتب دریافت جزییات را اعلام می‌کنند...

دقایقی از هشت صبح گذشته است. سردفتر مجتهد زنگ می‌زند. طبق قرار قبلی باید الان کانون می‌بودم و اوضاع را کنترل و رصد می‌کردیم و برخی مقدمات ابتدای کار را شروع می‌کردیم. متاسفانه من هنوز توی مسیر هستم و شرمنده می‌شوم که ابتدای وقت نرسیده‌ام. قرار می‌شود خودش به تنهایی موارد لازم را پیگیری کند و اگر لازم شد و کاری ضرورت داشت انجام دهد.

سکانس هشتم

مکان: خیابان مطهری جلوی ساختمان کانون سردفتران

زمان: نزدیک نه صبح روز 5شنبه بیست و چهارم آذر 1390

 

 

 

 

 پی‌نوشت:

یک:

موارد اصلاح شذه و یا اضافه شده‌ى متن را با رنگ زرد های لایت کرده‌ام که کسانیکه قبلن متن را خوانده‌اند بتوانند مطالب تجدید شده را نیز رصد کنند

دو:

نام سردفتر طباطبایی در متن نوشته بنا به درخواست خودشان به اختصار به نامی که در وبلاگشان می‌نویسند یعنی میرزا تغییر کرد.

 


 
دادسرا
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٩  کلمات کلیدی: دادسرا ، دفتر اسناد رسمی ، سردفتر زن

بخش اول: رویای سرگردان...

آرام در ماشین را می‌بندم و کوله‌ای که این روزها پر است از فولدر و کاورهای مختلف با اسناد و مدارک متفاوت روی دوشم می‌اندازم. نسیم نیمه سردی روی صورتم می‌نشیند و دور قدم می‌چرخد. یقه‌های پالتو را بالا می‌دهم و دستهایم را بی‌آنکه نگران بد فرم شدن لباسم باشم فرو می‌برم به اعماق جیبهای پالتویم. سرم بی‌اراده می‌چرخد به دور دستهای خیابان عریض و طویل پیش رو و مثل همیشه لحظاتی به عمق انتهای دوردست خیابان خیره می‌مانم و بعد آرام آرام از عرض خیابان پرهیاهو عبور می‌کنم و به سمت کوچه‌‌ی پهن روبرو جاری می‌شوم.

هوای ابری زمین و زمان را دلگیرتر از همیشه کرده و برعکس همیشه که عاشق این‌روزهای ابر و نیمه‌ابری نیمه سردانه‌ی پاییزی بودم احساس غربت می‌نشیند روی دلم. کوچه با تمام کوچه‌های شهر فرق دارد انگار. بعضی جاهایش نیمکت داره و ردیف آدمها نشسته‌اند کنار همدیگر. صدای بلند بلند حرف زدن به شکل نامانوسی از گوشه و کنار کوچه به گوش می‌رسد. تردد جوان‌های با لباس سرباز و با ستاره و بی‌ستاره و کم ستاره و پرستاره (که با وجود نظامی بودن پدرجان هیچ وقت حوصله نکردم یاد بگیرمشان) زیاده‌تر از حد معمول خیابانهای شهر است. یکی‌شان با فرد دیگری دستبند به دست در حال حرکت به سوی یک ون نیروی انتظامی است که گوشه‌ی زمین پهناور نیمه متروک امتداد کوچه پارک کرده است. من همچنان به سمت انتهای کوچه در حرکتم و سرباز و ظاهرن متهم از روبرو به ون نزدیک‌تر می‌شوند. یک لحظه می‌ایستم و دست راستم را از جیبم در می‌آورم و عینکم را هل می‌دهم بالاتر و نگاهم را می‌دوزم به سرباز و مرد مسن که با کت و شلوار و محاسن جو گندمی دست بند به دست سرش را زیر انداخته و به ون نزدیک می‌شوند. سربازی که جلوی ون ایستاده نگاهش را به سمت من می‌چرخاند و حرکتی بین ابهام و تعجب به چشمانش می‌نشیند از زل زدن من. از تعجب سرباز به خودم نهیب می‌زنم که لابد رفتارم متعارف نیست. نگاهم روی ون جا می‌ماند. کوله را روی دوشم جابجا می‌کنم و دوباره با دستهایی مشت شده در جیبهایم به سمت ته کوچه حرکت می‌کنم. نزدیکیهای انتهای کوچه اتاقکهای زشت و کوچکی که به بقالی‌های قدیمی بیشتر می‌ماند ساخته شده که با وجود کوچکی‌شان تعداد زیادی مردم مدام در رفت و آمد از آن‌اند. بالای اولی نوشته عریضه نویسی. بالای دومی کپی. بالای سومی بوفه و ... . همه‌شان زشتند و بی‌اسلوب. به انتهای کوچه می‌رسم. اتاقک کوچکی میان کوچه و زمین متروک کنارش قوز مانند ساخته شده و بالایش یک مقوای پوسیده و نمور نوشته شده تحویل مبایل. با خودم می‌گویم کلافه بوده هر کس این را نوشته. از بس دست و پای حروف را بین زمین و زمان پرتاب کرده است. دو اتاقک ته کوچه دیگر انتهای انتهای کوچه است. بالای یکی نوشته ورودی آقایان و بالای دیگری ورودی خانمها. به زحمت پرده‌ی تیره‌ و سنگین آویزان شده جلوی ورودی خانمها را کنار می‌زنم و وارد می‌شوم و زیر لب غرغر می‌کنم که آخر این پرده دیگر چه صیغه‌ایست برای آدمهایی که لباس کامل پوشیده و در حال عبورند و تا لحظاتی پیش بی‌آنکه دورشان پرده‌ای باشد در ملا عام بوده‌اند. زنی که پشت میز ایستاده با تعجب نگاهم می‌کند. کوله را آرام روی میز جلویش می‌گذارم. یک نگاهی می‌کند و با هیجان می‌گوید: چقدر زیپ! لطفن بازشان کنین. چند لحظه خیره می‌مانم توی چشمانش و از فرط خنده‌ای که روی لبهایش نشسته تازه حس می‌کنم چقدر عبوس و تلخم امروز. کمی خودم را جمع و جور می‌کنم و شروع می‌کنم به باز کردن زیپ‌ها. به پنجمی که می‌رسد می‌گوید کافی است. می‌توانی بروی. زیپها را کنترل می‌کنم و کوله را می‌اندازم روی دوشم.

دو قدم بیشتر از زن دور نشده‌ام که صدایم می‌کند خانم! وسایلتان نریزد. زیپ کیفتان باز است. برمی‌گردم کوله‌ى سنگین‌تر از همیشه‌ام را روی لبه‌ى صندلی گوشه‌ى اتاق نیمه‌تاریک می‌گذارم و در حالیکه خیره مانده‌ام به بخاری برقی و فلاکس رنگ و رو رفته‌ى گوشه‌ى اتاق به این می‌اندیشم که لذت و خاطرات این زن از کار روزانه‌اش چقدر است آیا؟ و کوله را بی‌آنکه روی دوشم بیندازم به دست می‌گیرم و از طرف دیگر اتاقک خارج می‌شوم. نور بی‌حس و حال هوای نیمه‌ابری چشمهایم را ریز می‌کند و حیاط دراز و بزرگی که پیش رویم حس قفسه بندی شده دارد را از ابتدا تا دورها رصد می‌کنم و دنبال تابلویی که اطلاعات باشد چشمانم سرگردان تمام تابلوهای سردر اتاقهای ردیف حیاط می‌شود...

 ادامه دارد...


 
و کاروان در راه است
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢  کلمات کلیدی:

و هزار و چهارصد سال است که کاروان در راه است. و اگرچه که خسته و نحیف اما همچنان پرشور راه می پیماید که نسل به نسل، پیام آزادی طلبی و حریت را منتقل کند. که پیام رسان آزادگی باشد و استبداد ستیزی. و ما مردمان همچنان حیران چشمان بسته ی ناهمراهان آن روزگار با بزرگ آزاده مرد تاریخ هستیم در حالیکه خود چشمانمان را آرام به اقتدای تعقل خویشتن خویش و به تدبیر سبک سرانه ی برداشت عامیانه از امور و به اذن همرنگی با جماعت، فرو بسته ایم و دل خوشیم به آن که حقیقت همانست که ما دل در گروی آن داریم. آری و حسین تنها ماند به تاسی دستهایی که در هم گره شده بود برای صیانت از بتهای با صلابتی که به لعاب ریا، تظاهر به جنس دیانت و تقدس داشتند و اگرچه که جامه ی ایمان را به تن کرده بودند به ستم، اما تهی بودند و مگر بتها فقط به آشکاری گوساله ی سامری عیان می شوند آیا؟ آری. به اعتقادات و دلبستگی هایمان که سری بزنیم به تعصبات و مبانی مان که تلنگری بزنیم به سماجت ها و اندیشه های مصرانه مان که سری بزنیم به مفاهیم یکتا و بی نظیر شالوده ی ذهنمان که سر بزنیم بی شک اصرار مردمان آن روزگار، بر برحق بودن تشخیص خود را درک خواهیم کرد. آری و این چنین بود که یکهزار و چهارصد سال پیش قافله به حرکت در آمد و صدای زنگوله های متعددش از دور به گوش می رسد و ما مردمان به دستان خود سخت مشغول ساختن یا مراقبت و تزیین بتهای خوش رنگ و لعابمان هستیم که قرار است شمشیرداران قافله ی ما باشند در این رهگذار. آری کاروان آزادگی نزدیک است ... صدای زنگوله های چارپایانش صحرای زمین را فراگرفته است و ما مردمان سخت مشغول نگاهبانی از اعتقادات ترک برداشته ی خویش مباد که فرو بریزد در مواجهه با لرزش زمین زیر گامهای محکم کاروانیان آزادگی هنگام عبور از نظاره ی زندگیمان... 

 پی نوشت:

تعجیل و بی تدبیری نوشتار را ببخشایید که این روزها عجیب هیاهو فراگرفته اطرافم را.


 
انگار خواب بود...
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧  کلمات کلیدی:

این عکسها برای تماشای تصاویر قبل و حال دفتر رویا نیست. که دفترهایمان بی‌شک شبیه هم است. بلکه برای خیره شدن به آن برای به نظاره نشستن دانه دانه دانه امیدهایی است که در گوشه گوشه گوشه‌ى آن نهان بود و به جای اینکه یکی یکی یکی به بار بنشیند یکی یکی یکی رویاهایی شد که پر پر پر شد... اینها بسط و قبض وسایل نیست بسط دنیایی از رویاست و قبض دنیایی از امید. اینها لحظات فنا شده‌ى من است.نشان گرد خستگی‌ تمام روزهایی که به تنم ماند و خاطره‌ی سرمای استخوان سوزی که بی‌اثر بود اما بجایش تا عمق جان یخبندان بی‌مهری تاراج امیدهایم نفوذ می‌کرد یادگار گلاویز شدن با لحظاتی که دفتر رنگ می‌بازد برای همیشه و لحظاتی که برای همیشه برایم به یادگار خواهد ماند یادگاری از شاهکار حاصل ...

 

 

و سپاسگزار تمام همراهیهای شما هستم در مطلب قبل. و بغضی غریب مانع بود از جواب دادن به تمام مهر سرشار شما. توانی باشد می‌کوشم مهر یکایک شما را حداقل با کلماتی ناتوان پاسخ بدهم و تمام بودن بی‌نظیرتان را چه از طریق نسیم صبح چه حضوری و چه پیامکی برای گذران این روزهای آخر سردفتری رویا سپاسگزارم.

 

پی نوشت:

چرا تصور برخی مهربانان بر این شده که من از یک اتفاقی تحت عنوان بازرسی و گزارش به سوی انصراف سوق داده شده ام و یا از بازرسی ها دلگیرم؟ مگر بازرسی جای دلگیری دارد؟ کدام سردفتر بر اثر بازرسی ترک شغل کرده که من دومیش باشم؟ اتفاقن معتقدم وقتی دفتری بازرسی پرچالشی داشته باشد بیشتر مصر برای ماندن و جبران مافات می شود و بیشتر از رفتن حذر می کند مباد که تصور شود که کم آورده. به هر روی با اطمینان خاطر میگویم من با بازرس و بازرسی هیچ مشکلی که ندارم که هیچ، بلکه آن را به هر نحو وشکلی که باشد گامی در جهت بهبود امور هر دفتر می دانم. دفتر سردفتر رویا هم تابحال چندین و چندبار بازرسی داشته ولی مثل تمام بازرسی‌ها بوده و بس.

اگر همراهانی که همراه نسیم بوده و هستند  چه ناشناس و چه آشنا در کامنتهای این مطلب یک ادرس ایمیل برایم به جا بگذارند خوشحال ‌خواهم شد. که بماند برای روز مبادا که اگر روزی روزگاری بر اثر بلایی که سر این صفحه خدای ناکرده بیاید یا هر اتفاقی که اکنون به ذهنم نمی‌رسد اما شاید برسد و مجبور شوم به ادامه‌ى نوشتن در صفحه‌ی دیگری جدای از نسیم صبح حتی با نامی و نشانی دیگر، بتوانم اطلاع بدهم از طریق ایمیلها. شاید آن روز اینجا برای اعلام عمومی انتقال آدرس امن نباشد. از این روزگار بعید نیست هیچ.پس باب احتیاط باید نگه داشت برای زندگی.

 


 
اول آذر یکهزار و سیصد و نود شمسی
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱  کلمات کلیدی: رویای سردفتری ، انتهای راه

صفر: شاید به شماره‌های این مطلب به مرور اضافه شود و تکمیل گردد.

یک: آهنگی برای عبور

اول از همه اینجا روی این لینک کلیک کنید تا آهنگش آرام آرام آرام برایتان پخش شود و در امتداد کش و قوس لحظه‌ها کمتر رنج عبور تلخیها را احساس کنیم.

دو: رویایی در سر داشتم...

روزگار حرفه‌ی سردفتری روزگار غریبی‌است. روزگاری سرشار از هیاهو و تلاش و دقت و ظرافت. و کسی که این راه را برای روزگارش انتخاب می‌کند غریب روزگاری خواهد داشت از آن به بعد. روزگار متلاطم اقتصاد. روزگار پرتنش کم حوصلگی‌مردمان. روزگار سرشار از جعل و نیازمند مداقه و تامل و حوصله برای در امان ماندن از اشتباه یا جعل و گرفتاری. روزگار ظرافت امور مربوط به حقوق مردم. روزگار پیچیدگی قوانین و تداخل آیین‌نامه‌ها و دستورالعمل‌ها و خلط مباحث حقوقی که سردفتر به تنهایی بار تحلیل و تحمل آثار آن را به دوش می‌کشد تمامش به یک طرف. و تلخی‌ای که به ناحق و به دور از انصاف روانه می‌شود بر روح و جسم و جان سردفتر به جای نظارت صحیح و رصد منصفانه‌ی عملکرد وی هم به یک طرف. بخش اول با تمام صعوبت و خسته‌گی آفرین بودن قابل تحمل است و می‌گذرذ. اما بخش دوم بى تاب می‌کند هر کس را. عصبیت می‌آفریند در روزگار نیازمند دقت سردفتر. تلخ می کند لحظه‌های نیازمند آرامش سردفتر را.

و اگرچه که با کوله‌بار بزرگ انرژی عجیبی وارد این حرفه شده بودم و هر روز تلخی و سختی و مرارتها را با آرامش و صبوری تحمل می‌کردم و روز به روز بیشتر به آرامش می‌رسیدم در این مسند اما دیگر این روزها برایم تحمل فشاری که نه ناشی از نفس حرفه است و نه ارتباط به نحوه‌ی عملکرد صحیح سردفتر دارد بلکه صرفن از باب نگاه غیرمنصفانه‌ی مستحق فشار و در تنگنا قرار دادن سردفتر جاری می‌شود روح هرکس را به عصیان وا می‌دارد. تحمل تلخی زمانه کم صبری مردمان فشار اقتصادی و و و ... همه و همه قابل تصور است و جزیی از احوال هر حرفه در هرکجای دنیاست. اما نگاه سردرمدارانه و تحقیر آمیز و تحت فشار قرار دادن سردفتری که امین مردمان است و برای جل گره های روزگار مردمان نیازمند آرامش است قابل تحمل نیست که نیست که نیست. و شاکی‌ام از این نگاه که این روزها آنقدر زیاد شده که حاضر به تحملش نبودم و تلخی‌ فشارش به جانم ساری شدن را متصور نمی‌باشم و سرشار از امید و انرژی‌ای که برای رویاهایم در این حرفه همچنان در چنته مانده باید بار سفر از این حرفه را بربندم...

بی‌قرار روزهایی هستم که نیستم در جمع شما و نگران فردایی که ساری می‌کنند بر شما و غصه‌ى کم‌صبری‌ام در ماندن در جمع‌تان را می‌خورم این روزها. اما حقیقت این‌است که به نگاه من تمام آنها که ماندگارند در این حرفه از قدرتمندترین‌های این مرز و بوم‌اند که با هجوم همه‌جانبه تمام تلخی‌هایی که از تمام زوایای موجود بر ایشان جاری می‌شود استوارند و ایستاده. و به ثمن بخس نمی‌فروشند حق مردم را و به اندک آورده‌ى دسترنجی که بماند بسنده می‌کنند اما مامن مردمان می‌مانند و تمام دردی که به تعمد از برخی جهات به ایشان تحمیل می‌شود به جان می‌خرند اما مفتخر به نگاه سرشار از اعتمادی که پیر و جوان مملکت به ایشان دارند برای قضاوتی برحق و ایمانی که مردمان دارند به برخط عدل و انصاف بودن اهالی این حرفه دلخوشی‌شان است برای ایستادن با تمام سختی‌ها و روزهای روز است که مقاومند و پابرجا. اگرچه که همان مردمان قدردان نباشند و فردا روزگاری که دستشان برسد نادانسته آزرده‌شان کنند و ستودنی‌است ایمان اهالی دانای این حرفه به راهی که می‌سپارند بی هیچ نگاهی برای جبران عادلانه‌ى تلاششان برای مردمان. و تمام اینها را گفتم که بدانید که مایه‌ى مباهاتید و از فردایی که اگرچه دیگر نیستم از سنخ شما اما افتخار خواهم کرد به تک تک شما در سراسر این مرز و بوم در لحظه لحظه ساعت به ساعت بودن‌هایم .

رویایی در سر داشتم... رویاهایی در سر داشتیم... برای فرداهای بودن‌مان در این حرفه رویاها داشتم. و چه عزیز همراهانی در این مسیر پیدا کردم از هر سوی که هر روز اطمینانم به دست یافتن به رویاها بیش و بیش تر می‌شد. و چه پرهیجان بود برایم که نسیم صبحی که روزی بستر خط خطیهای روزانه‌ی رویا بود و محمل تحمل سختی‌هایی که پشت سر می‌گذاشت اما به چشم بر هم زدنی شد سکان دار رویاهای یک عدد رویا. پلی شد به دنیایی از آشناییها که در پشت این سطور شکل گرفت و در امتدادش همکارانی بودند از گوشه و کنار این مرز و بوم که چه همراهی‌شان شیرین بود و راهگشای مصائب و تلخی‌ها. اما چه زود تلخی‌ها سیطره‌ پیدا کرد بر خواستنم به ماندن. و تمام روزهایم سرشار از تحیری عمیق شد آن نیم‌روز خنک انتهای تابستان که روزنی باز شد برای راهی نو و برای تصمیم برگشتم نگاهی به پشت سرم کردم و نگاهی به فرداهایم از نگاه آنها که بیشینه تجربه و سابقه‌ای در این حرفه داشتند تا تصمیمی بگیرم که عقل در آن حاکم باشد و در کمال بهت و حیرت خودم را میان سیلاب عمیقی دیدم که دلخوشیها برای عبور و رهایی و سر سلامت به در بردن از آن آنقدر کم‌رنگ و بی‌رمق بود که هر امیدی را در خود در می‌نوردید و هر رویایی را گل آلود می‌کرد. و مگر دلخو‌شیهای ما این روزها به جز از همراهی‌مان با همدیگر و تلاش دسته‌جمعی‌مان و تقلایمان برای نفس کشیدن چیست؟ و اگرچه که بزرگ دلخوشی بی نظیری است اما برای این سیلاب سهمگین کفایت نمی‌کند اگرچه که سعی سکانداران حرفه‌هم دلخوشی دیگری است و تمام امکانمان همین همراهی و همبستگی‌ است و تدبیر سکانداران حرفه اما طوفان عظیم‌تر از حد تصور در حال تجهیز خویش است و تدبیر بزرگ‌ و عمیقی اگر به سرعت ترسیم نشود چه غریب تر روزهایی را نظاره گر خواهیم بود خدای نکرده... (که البته که این کنار هم بودن اگرچه که برزگ امکانات غنی و کم نظیری است که هنوز به کار گرفته نشده تا موجی بشود سهمناک که اگر به درایت سکانداران تجمیع شود و بتازد بر تمام طوفانها بی شک روشنی عمیق در انتظار ماست)

روزنی گشوده شده بود برای تصمیمی برای ماندن یا نماندن و تمام تصاویری که از نگاه کوتاه و ناقصم در تمام مدت تامل و تعقل گذشت همین بود و بس. و چه تلخ که به جان دل به شنیدن تجربه‌ی پیشکسوتان حرفه نشستم و ثمره‌ی تجربه‌ی بزرگان و پیشگامان حرفه نیز جز این نبود و مدتها در سکوتی عمیق به تامل و رصد نشستم این راه پرهیاهو و فردا را تا تصمیم بگیرم. تصمیمی به تدبیر و نه عجولانه و نابخردانه.

و چه سخت و غریب بود تصمیمی به این خشونت زمانی که تجربه‌ی اندکت کفاف اداره‌ی اموراتت را به راحتی می‌دهد و معاشرت با مردم برایت لذت بخش تر از هر تجربه‌ی روزانه ای شده است و زمانی که دیگر دغدغه‌ى مالی نداری و بی آنکه نگران درآمد باشی به رتق و فتق امور مردم با اختیاری که قانون به دستت سپرده می‌پردازی و با هر مهری که روی برگ اسناد مردمان می‌فشاری لبخند رضایتی روی لبانت می‌نشیند از گرهی که کاری گشوده‌ای و گامی که به نیکی آن روز برداشته‌ای و وقتی خطوط امضایت روی آثار حکاکی شده از مهر برجسته را ترسیم می‌کنی نگاهت سر می‌خورد به روزی که به اعتماد به آنچه فرا گرفته‌ای و به ضمانت اخلاق و تعهد و وجدان سوگندی یاد کردی و این مهر به ایمان سترگی به دستانت سپرده شد به امانت برای در دست گرفتن سکان حقوق مردمانی که روزگارشان در دایره‌ی حضور تو می‌گذرد. 

 رویایی در سر داشتم... رویاهایی در سر داشتیم... بغض زمانه اما کینه‌توز تر از آن بود که بگذارد به بار بنشیند. تمام تلاشم را کردم. تمام گامها را تا حد امکان برداشتم و هر آنچه در توان داشتم به نیابت از تمام‌تان انجام دادم بی‌شک. و کوله‌ی خسته و کم رمق این روزهایم گواه تمام این دویدن‌ها در طول این سه سالی است که سرریز شد و سر خورد به چهارانه اما مستدام نماند.

حالا چند روزی است مصر شده‌ام برای عبور. برای انتخاب راه نو. برای برخاستن از جمعی که دوست‌ش داشتم اگرچه که دلگیرم از کس و کسانی که روزگار این حرفه را آنقدر تلخ و نادلخوش کرده و می‌کنند که دلخوشی‌ها به افول بگذارد و ماندن را تلخ کند. حالا دیگر مدتی است بار سفر از حرفه را بسته‌ام. رویاهایم را توی همان کوله ریخته‌ام دانه دانه دانه و هرچه خاطره بود رویش تلبنار کرده‌ام اگرچه که تلخی‌ها و دردهایی که مرطوب است درون کیسه‌ای جدا گذاشته‌ام و در جیب کنار کوله چپانده‌ام که سرایت نکند به رویاها و خدانکرده کپک نزده رویاهایم و کوله را به دوش گرفته‌ام و کم کم باید برخیزم برای عبور از دفتر رویایی‌ام و با چشمانی خیس در سکوتی غلیظ و نگاهی مه گرفته آرام قفل در را فشار بدهم. گارد روی در چفت بشود و بی‌انکه حتی لحظه‌ای به دیوار روبروی در ورودی دفتر تکیه بدهم و تابلوی کوچک بالای سردر دفتر را نگاهی بکنم راهم را بکشم و با انگشت سبابه ردی ممتد روی میله‌های کنار راه پله بکشم و آرام آرام آرام خودم را خاطراتم را رویاهایم را روزهایم را و سردفترانه‌های تمام این سه سال پرهیاهو که در آن گذراندم و تمام لحظه لحظه لحظه لحظه‌های تلخ و شیرینم را و سخت‌تر از همه آنهمه نگاه امیدوار مردمان خسته‌ی روزگارم را... بدرقه کنم.

 و چه تلخ است که آنقدر فضا در این حرفه سخت شده باشد که باید چشمهایم را به تمام نگاههای ریشه‌دارم به این حرفه و تمام ثمر این سالهایم را و تمام لحظه لحظه‌هایی که به امید، تجربه اندوختم بربندم و عبور کنم و جاری شوم دوباره برای آغازی دوباره برای آغاز دوباره‌ى دانش‌آموزی بی آنکه تحمل این حرفه‌ در کنارش برایم آرامشی داشته باشد که این انتخاب برایم میسر باشد.

 و چه دلتنگ و بی‌قرارم این روزها برای عبوری که تمام دلبستگی‌هایم را به اسارت گرفته و لحظه‌ای که به عبورم می‌اندیشم تمام اشکهای نهفته از تمام دردها و رنجهای تمام این سه سالانه‌ی پرشور که تحمل کرده بودم به پهنای تمام صورتم چنان تسخیرم می‌کنند که چشمان خودم حیران هجوم این سیل اشک می‌شوند و چنان بغض سهمگینی تمام نفس‌گاهم را تصرف می‌کند که شانه‌هایم را به تکانهایی چنان عمیق وا می‌دارد که جز در سکوتهای تنهایی جسارت اندیشیدن به این عبور را ندارم.

بی‌نظیر همراهانی بودید برایم در گذران تمام روزهایی که غرق هیاهوی این حرفه بودم و گرفتار طوفانهای گاه و بی گاهش. بی‌وفایی نکنید روزهای سخت و تلخ و سهمگین تنها ماندنم بعد از عبور از آن را لطفن و بی‌نظیر بمانید بازهم که رفاقت که ته نشین شود دیگر علتی که اتصال اول را و دیدار اول را و نگاه اول را و هم کلامی اول را و اغاز همراهی را موجب شده بود رنگ می‌بازد و رفاقتی که به جا مانده روز به روز به عمقی روشن‌تر پهلو می‌گیرد از دید من حداقل!

بی طاقتی‌ام و ناشکیبایی ام برای همراهی با هم‌حرفه‌ایهای سخت کوش و صبورم و  نماندنم را مستحق نکوهش می‌دام اما به جد مبهوت استقامت و استواری تمامتان بوده و هستم و صلابتی بی‌خستگی ارزوی همیشه‌هایم خواهد بود برای تک تک تک تک‌تان هم حرفه‌ایهای سراسر مهر...

کمی که بغضم آرام بشود مطلبی خواهم نگاشت در سپاس از تمام آنها که این سالها ماندن در این حرفه را برایم قابل تحمل کردند.

سه: خوشحالم...

 اگرچه که مسافر این حرفه بودم اما شاید مامور انجام ماموریتی در همین حد بودم. مسافر تجربه‌ى درد و رنج نازل شده بر قشری به این شرافت* و مظلوم و مامور نگارش چند روزی از روزگار ایشان. که اگرچه که به قیمت گزاف انجام شد این ماموریت اما آرامم از اینکه توانستم انعکاس دهنده‌ى بخشی از واقعیتهای ساری بر این حرفه باشم در حد وسع خودم و شک ندارم تمام آینده‌ام به قدردانی از تجربه و رشدی که در این مسند به آن دست یافتم خود را مدیون آن خواهم دانست و تمام تلاشم را خواهم کرد برای برداشتن هرگامی منجر به اعتلای این حرفه و شک ندارم از هر آنچه از دستم برآید در این راه دریغ نخواهم کرد و در نهایت خوشحالم و شاکر از اینکه با وجود تمام مرارتها و دردهای این مدت کوتاه، غرق در منجلاب روزمرگی و غم نان و دشواری کار نشدم و توانستم در کنارش هر روز و روزها سطوری بنگارم از شرایط واقعی آن سوی میز دفترخانه و از نگاه سردفتر و تمام حس و حال و روزگار محضر تا کمی روشنگر واقعیتهای این حرفه باشد. حرفه ای که به اجحاف به شکل دیگری به عموم نمایانده شده است و خرسندم که این سطور از نگاه روزنگاشتهایی واقعی باقی می‌ماند در صفحات وب برای شهادت روزگاری که در این سالها گذشت بر این حرفه و شرایطی که یک سردفتر با آن روبروست.

چهار: معترضم...

دلگیرم. دلخورم. شکوا دارم. اصلن معترضم. حتی شکایت دارم. از بی‌تدبیری منجر به این رویه. اگرچه که برای من تجربه‌ای بود بس شگرف و ارزشمند و پوست انداختم در این سالها برای رشد و طی راهی که جز در این مسند و این حرفه و این نگاه قابل دست یافتن نبود. اما این دلیل نمی‌شود که بی‌تدبیری آنان که مسبب این شرایط شدند و تمام اهالی این حرفه را هر یک را به نحوی و نوعی گرفتار کردند قابل اغماض باشد. من رفتم. راه برای رفتن داشتم. آنها که نه راهی روشن از پیش دارند و نه راهی برای بازگشتن، آنها چه می شوند؟ آنها که دانه دانه دانه جلوی چشمانم نظاره گر زجر کشیدنشان هستم هر روز و هر لحظه و از صمیم قلب دردی که می کشند را می شناسم.

 

پنج: برای ما که قربانی شدیم...

این بخش نوشته ام روی حرفم با همکارانی است که سابقه شان در این حرفه چندین و چند ساله است. جسارت است اما شاید اولین و آخرین خواهش یک عدد رویا باشد که دلتان بخواهد بشنویدش. تمام خواهشم هم به یک نگاه ختم می شود. آنهم فقط و فقط نگاهی مهرانه به تمام امیدها و رویاهای هم دوره ی رویا. که: رویا که رفت اما به هرگوشه ی شهر که نگاه کنید یکی از رویاها آرام در دفترش نشسته و در غمی عمیق به فردایی که می داند تلخ تر از امروز است می اندیشد.اگرچه حتی سخت مشغول کار باشد. اما غمی تلخ ته نشین ذهن بیقرارش هست بی شک. کاش هوای اینهمه رویای شهر را داشته باشید. هرکس در شهر خودش می شود کمی مرهم رویاها و امیدهای اطرافش باشد. خواهش یک عدد رویا این است که کاش یادمان بماند هر همکاری که از اهالی آخرین دوره ی جذب سردفتران در اطرافتان هست رویایی است قربانی بی تدبیری ای که برما رفت. و چه بسا رویایی باشد در آستانه ی غروب.و کاش مهرتان شامل حالش بشود به نگاهی از سر مهر و بس. همین. که دیگر غم نگاههای تلخ به غم های روزگارشان اضافه نباشد و صد البته که می دانم بسیاری از شما این نگاه را داشته و دارید و اگر نبود این نگاه، امثال من تا به امروز هم دوام نیافته بودند. اما گاهی شاهدیم نگاههایی تلخ و تیز که به تلخی بر این گروه در حرفه جاریست . کاش رویم را زمین نیندازید که رویای دلشادی که این خواهش را می کند طعم این نگاه حامیانه و مهرامیز را به وفور در اطرافش چشیده و دوامش تا امروز هم از موهبت این نگاهها بوده که البته و صد البته می دانم بسیاری از هم دوره ای هایم از آن محرومند. چراکه رویا خانه نسیم صبح را داشت که از آن نگاه پرمهر شما را دریافت کند و از همین خانه با کس و کسانی (چه در همین خانه و چه در دنیای واقعی) تعامل یافت که دلخوشیهای روزگار سردفتریش شدند. اما رویاهای شهر هریک در کنج دفتر خود به تنهایی به نظاره ی تلخی ها نشسته اند. رویایی که این موهبت را داشته به عمیقی می داند لذت همین نعمت چه عظیم است و چه عمیق است و چه به یاد ماندنی است و شگرف یاریگری است در تحمل دردها و رنج های این روزهای مان. بازهم عذرخواه زیاده خواهیم هستم اما چه کنم که دلم خواست هر رویای شهر را که دیدید یادم کنید...

 

بعدن نوشت:

1 - بغض تلخ عبور نگذاشت یکبار بیشتر آنهم موقع نگارش این مطلب را بخوانم. تحمل ویرایش ندارم. اگر غلط زیاده دارد شرمسارم.

2- این آخرین مطلب سردفترانه نخواهد بود. هروقت مروری بر خاطراتم کردم و روزی را نانگاشته اما قابل نگاشتن یافتم به مرور مان خواهم نگاشت تا دفترچه ی خاطرات روزهای سردفتری ام تکمیل و کامل تر بشود.

3- نسیم صبح همچنان خواهد وزید. همانطور که سالهای سال قبل از سردفتر شدنم می وزید از این به بعد هم تا روزی که نفس نوشتن داشته باشم معتاد نوشتن روزگاری که می گذرانم خواهم بود. دوست داشته باشید همراه می توانید بمانید اهالی مهر این خانه.

 

* یادم باشد یادم باشد یادم باشد یادم باشد که در هر حرفه و شغلی متخلف وجود دارد. تعداد اندکی قانون شکن که ممکن است در اطراف هر یک از ما در یک حرفه وجود داشته باشند نباید باعث تعمیم برخی تلخیها به تمام اهالی آن حرفه بشود. تعمیمی که متاسفانه به تلخی در خصوص این حرفه داده شده و می شود و این در کنار تمام مرارتهایی که اکثریت محترم اهالی این حرفه متحمل می شوند تا حقوق عامه محفوظ بماند آخر بی انصافی است.

 


 
رویای سردفتر و سردفتر رویایی
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧  کلمات کلیدی: رویای سردفتری

نشسته‌ام و به این می‌اندیشم که آیا واقعن من سردفترم؟ یا سردفتری‌ام فقط یک رویاست؟ آیا رویای سردفترم یا غیرسردفتری هستم فرو غلطیده در رویای سردفتری که غرق در اوهام و تخیلات خود از تصورات سردفترانه‌ى خود حظ می‌کند و با این تفاسیر سردفتر رویایی هستم یا اینکه هم رویایم و هم سردفتر و هم چشم انداز دفتری دارم رویایی و دور و دراز که با این تعریف سردفتری رویایی هستم؟

همه‌اش یک جورهایی قابل جمع است با هم دیگر. و این روزها روزهای غریبی است برای یک عدد رویا. روزهایی سنگین و غریب و سهمگین. واقعن چه کسی به جد می‌تواند بگوید این روزهای ما رویاست یا واقعیت؟ این صبح تا عصر پشت این میزها نشستن و زل زدن به اسناد و مدارک و اوراق و مهر زدن و امضا زدن و توضیح دادن و بحث کردن و شرح دادن و عصبانی شدن و فریاد زدن‌ها و سکوت‌ها و طاقت آوردن‌ها و تامل‌ها و اندیشیدن‌ها و تفکرها و تجزیه و تحیلیل درخواست مردمان‌ و این آمد و شدهای مکرر به سر میزی که محل تعامل مکرر است با مردمی سراسر مهر که دوست داشتنی‌تر از آن‌اند که بشود راحت از آنها عبور کرد و این روزهایی که آفتاب دارد و ندارد ابر دارد و ندارد برف دارد و ندارد باران دارد و ندارد مهر دارد و ندارد و و و ...

در افکار خودم غرقم و پرونده‌ى کنار دستم همین‌طور باز مانده و تلفن همچنان ممتد زنگ می‌خورد. این روزها همچنان با آرامش مبایل را می‌گذارم روی حالت سکوت و گوشی تلفن را که مکرر زنگ می‌خورد فقط نگاه می‌کنم و غرق سکوت دفتر رویایی‌ این روزهایم می‌شوم. انگار ولع دارم برای خیره ماندن به در و دیوارش. برای زل زدن به صفحات ثبت شده‌ی دفاتر سنگین و بزرگش  برای نظاره‌ی پوشه های دسته دسته و مرتب کنار هم چیده شده در قفسه های بایگانی‌اش و برای نگاهی ممتد به زمین و زمان دفتری که در بطن سکوتی که بر آن حاکم است غوغایی بی‌نظیر برپاست. انگار راستی راستی دفتر رویا دارد دفتری رویایی می‌شود ناگاه...

 

خانم و آفا نشسته‌اند منتظر تا برای امضای سند صدایشان کنم. مثل اکثر آدمهای دیگر که وارد دفتر رویا می‌شوند آنها هم غرق تکه ورقهایی شده‌اند که هر یک به دیواری چسبانده شده و روی هر کدام جملاتی و چیزهایی نوشته شده است.  همینطور که شماره و تاریخ سند را بالای برگ سند می‌نویسم از گوشه‌ی چشمم می‌بینم که خانم به سمت آقا نزدیک می‌شود و آرام یک چیزی می‌گوید و یک چیزی می‌شنود و بعد که من بلند می‌شوم به سمت میزم می‌روم تا خودکار مشکی را بیاورم در امتداد نگاهم می‌بینم که خانم آرام بلند می‌شود و یک نگاه زیر چشمی به من می‌کند و می‌رود یکی یکی به سمت دیوارها و کاغذها و ورقچه‌ها و مثل خیلی از روزهای دیگر صدای عکس گرفتن با گوشی‌ را می‌شنوم. زیاده این رفتار را زیر این اوراق کج و معوجی که به در و دیوار چسبانده‌ام دیده‌ام و توی دلم ذوق می‌کنم و لبخند کم رنگی می‌نشیند روی لبهایم و با خودم می‌اندیشم که وقتی از دفتر بیرون می‌روند با همدیگر چه می‌گویند در مورد دفتری که بر قلل رویا افتتاخ شده بود و این روزها دیگر ...

 

بعدن نوشت:

- شانه‌هایم درد دارد این روزها. سنگینی که بر رویش نهاده شده با تمام فراخ بودنش اما سنگین تر از طاقت این شانه هاست انگار. خدایا کمکی بده ایستاده بمانم.

- ای وای خدای من! نه یکی نه دوتا نه سه تا نه ده تا نه صدتا بلکه اینهمه تا اوراق بهادار نیم برگی حضرت پست مفقود نموده حالا باید چقدر مثلن مراقب بود این اوراق به دستمان نرسد و چقدر حواسمان باشد اگر رسید از قلم نیفتد که مفقوده بوده و ... مسوولیت اداره پست در گم کردن این مرسوله و آنهمه دردسری که احتمالن تا سالیان سال برای سردفتران و عموم مردم ایجاد می‌شود کجاست و چقدرست آیا؟ خبر را بخوانید که به همین راحتی می‌گوید:

  • حسب اعلام اداره کل منطقه 16 پستی طی نامه شماره19286/2816-23/7/90 مبنی بر مفقود شدن یک مرسوله حاوی اوراق بهادر (نیم برگی از شماره 0447001 الی شماره 0447200 سری پ 90 و قبض حق التحریر از شماره 703701 الی 703900 الف 90) مربوط به دفتراسناد رسمی شماره 566 تهران ، مقتضی است به جهت جلوگیری از سوء استفاده احتمالی ، مراتب به کلیه دفاتر اسناد رسمی و ازدواج و طلاق حوزه ثبتی مربوطه ابلاغ گردد.

 


 
تسلیت به همکار
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤  کلمات کلیدی: تسلیت به همکار

نام مادر که به زبان می آید ناخوداگاه دل تپشش تند و تندتر می شود و گویا حتی تقدس مقام والای مادر به واژه ی اطلاقی بر آن نیز جاری می شود و این لغت را تا به آستانه ی ستایش تعالی می بخشد.

اما ... اما زمانی که نام مادری با لرزش صدای غم داری، جاری می شود به درد و آنگاه که سکوت لحظه ها را می شکند برای بیان سفری دور و دراز مادری به بیکرانه های هستی برای اقامتی امن و جاوید، اینجاست که دیگر دلی نمی ماند برای تپیدن. برای تحمل. برای صبوری و برای لحظه هایی سکوت سیطره پیدا می کند بر تمام واژگان هستی. گویا کلمات و لغات در غیاب مادری دیگر به سکوتی غریب فرو می روند و الکن می ماند زبان از بیان دردی که شره کرده درون جان آنان که به مادر گره خورده بوده نگاهشان و دلهایشان و آرامششان و دیرینه آشنایانی بوده اند با مهرانه های همیشه های آن مادر.

به سهم خودم دلم گرفت و اندوه سیطره پیدا کرد بر لحظاتم از شنیدن خبر آغاز سفر مادری دیگر از جنس آیینه و آب، مادر همکارانمان، جناب آقایان محسن میراب زاده عزیز، مدیر محترم واحد انفورماتیک کانون سردفتران، همکار محترمی که اگرچه دیر شناختمشان اما چه صبور و عجیب و عمیق دیدمشان و آقای احسان میراب زاده‌، مشاور رسانه‌ای کانون سردفتران، که بی شک در صلابت چهره شان رد نگاه آن مادر مسافر را باید جستجو کرد که اینسان فرزندانی به تدبیر پروریده بوده اند بی شک.

بردباری در این رنج تلخ آرزو کردن برایشان کمترینی است که از دستمان بر آید و دعا برای آرامش روح مادری که سفر کرده است امروز، در این روز بارش رحمت آسمانی، غدیر، و صبوری جناب آقایان میراب زاده را از درگاه نور خواستن تنها کاری است که از عهده مان بر آید.

خدایا صبوری، آرامش، استیلای بر اندوه برای این همکاران و پروازی آرام و راضی و مطمئن برای این مادر مهر می خواهیم از درگاهت در این عصرگاه روز برکت و رحمت.

  


 
قیمت منطقه بندی
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۱  کلمات کلیدی: قیمت منطقه بندی ، شکایت ، عدم درج مبلغ واقعی ملک ، مبایعه نامه

چندین روز طول کشیده تا با آمد و رفت مکرر خریدار و فروشنده، این معامله به سرانجام قرار است برسد و بالاخره طرفین برای امروز قرار نهایی امضای سند رسمی انتقال آپارتمان مورد معامله را گذاشته اند. ساعت امضا را آخرین ساعت اداری می گذارم که از اهرم آخر وقت نیز استفاده کنم و معامله ای که هر بار با لجبازی یکی از طرفین بیهوده امضای نهایی اش به تعویق افتاده، زودتر به سرانجام برسد. دلایل امتناع هریک از طرفین هربار انقدر کوچک و بی ثبات بوده که حس می کنم پیشینه ی ذهنی خاصی بین طرفین وجود دارد که قصد تلافی در این مقطع زمانی را دارند. به هر روی هرچه هست آن سوی میز است و ربطی به من ندارد و بنا به سیاست کلی ام از هرگونه ورود و یا حتی نیم نگاهی که حاکی از اطلاع من از اوضاعی که در حال گذر بین آنان است امتناع می کنم تا طرفین به نظر نهایی برسند که ظاهرن آن روز امروز است. یکساعت مانده به آخر وقت که ابتدا خریدار و دقایقی بعد فروشنده وارد دفتر می شوند. هر یک با چند نفر همراه آمده اند و بعد از سلام و احوالپرسی گرمی که می کنند در دلم آرزو می کنم این مودت تا انتهای امضای سند برقرار بماند تا این پرونده نیز از پوشه دان پرونده های معلق به بایگانی منتقل شود.

همه چیز مهیاست و صحبتهای طرفین هم حاکی از آرامش اوضاع است. اصل کارت ملی طرفین را نگاهی دوباره می اندازم و به فروشنده رو می کنم و می پرسم حساب و کتابهایتان تصفیه شده است؟ قراری برای قبل امضا ندارید؟ فروشنده بلافاصله می پرسد سند حاضر است؟ اشاره می کنم بله. سریع می گوید خب حسابی باقی نمانده جز مبلغی جزیی. که خریدار همزمان با این جمله ی فروسنده از جا برمی خیزد و یک پاکت می دهد دست فروشنده. دقایقی تامل می کنم تا فروشنده درون پاکت را تورقی می کند و بعد به من رو می کند و می گوید بیایم برای امضا؟ و خریدار زودتر از او برمی خیزد و می گوید فقط قبلش امکان دارد من سند را بخوانم؟ سند را از گیره ی پوشه که سایر اسناد آماده ی امضا که به همدیگر گیره شده اند جدا می کنم و می دهم دستش. می نشیند و دقایقی سرش را تکان می دهد و سند را با دقت می خواند و هر سطری را با انگشتش که زیر سطور می کشد همراهی می کند. به میانه ی سند که می رسد؛ ناگهان متوقف می شود و رو به من می گوید: شما از نسخه ی مبایعه نامه داشتید؟ می گویم نه. مبایعه نامه ربطی به ما ندارد. می گوید مگر از روی مبایعه نامه سند را نمی نویسید؟ سرم را بلند می کنم و می گویم اولن که مبایعه نامه دست نوشته ای عادی است بین طرفین که ارزشی از حیث سندیت نه برای ما دارد نه برای مراجع قانونی و حتی طبق قانون از حیث نقل و انتقال، ارزشی ندارد و اثبات کننده ی انتقال مالکیت نیست. ثانیا همیشه سرشار از غلط است و اشتباه.چه بسا حتی پلاک ثبتی شما یا مشخصات داخل سند مالکیت مغایرت دارد. ملاک ما سند مالکیت است. می گوید خب پس از کجا از مبلغ مورد توافق ما خبر داشتید که داخل سند بنویسید؟ آرام طوری که ارباب رجوع متوجه نشود آب دهانم را قورت می دهم چرا که با شنیدن این جمله بوی تلخی از ذهنیت خریدار را به وضوح می شنوم که می دانم امتداد سوالاتش به جای خوبی نخواهد رسید. چرا که می دانم اصولن بعد از این مقطع سوالات طرفین معامله به سمتی می رود که خودم هم جوابی برای اقناعشان ندارم.

سرم را می اندازم پایین و برگه های داخل پوشه را وزق می زنم و می گویم مبلغی که ما داخل سند می نویسیم مبلغ واقعی نیست. مبلغی است که... حرفم را قطع می کند و می گوید مگر شما حق اینکار را دارید؟ من 350 میلیون تومن پول داده ام بابت این آپارتمان که بیایم محضر سند امضا کنم آن هم سندی که داخل آن نوشته شده بهای مورد معامله سه میلیون و خرده ای؟ می گویم خب حرف شما درست اما توضیح دارم برای شما. من نگفتم که مبلغ معامله ی شما آن مقدار نیست. بلکه در درجه اول استناد ما در سند به این مبلغ است که دارایی به ما اعلام می کند. این مبلغ ... سریع می پرسد چطور به شما این مبلغ را اعلام می کند؟ می گویم طبق مفاد گواهی ای که در جواب درخواست ما ارسال می کند. می گوید چه کسی این گواهی را دریافت کرده و به شما رسانده؟ می گویم : مالک... و  دیگر صدایم بین داد و فریادهای خریدار و جوابهای یک در میان فروشنده گم می شود. خریدار آنقدر بلند نعره می زند و به سمت فروشنده خیز برمی دارد و مالک را متهم به تبانی با دارایی می کند و فروشنده هم برمی خیزد می ایستد که یک لحظه احساس می کنم الان کتک کاری راه بیفتد. همراهان طرفین آنها را به جایشان برمی گردانند و اوضاع را کمی آرام می کنند و فروشنده غیظ آلود رو می کند به من و می گوید: خانم چه ربطی به من دارد؟ کسی آنجا از من مبلغ نپرسید. حتی دارایی مبایعه نامه ی من را هم گرفت و حتی بار اول که بدون آن رفته بودم به عنوان مدرک لازم برای دادن جواب استعلام شما، مرا ملزم به آوردن مبایعه نامه کرد. خب توی مبایعه نامه هم مبالغ رد و بدل شده و قیمت نهایی ملک نوشته شده. چه ربطی به من دارد. رو به خریدار می کنم و می گویم حق با ایشان است. این بخش قضیه ربطی به مالک ندارد. مستند این کار، قانونی است. من بنا به پیش فرض یک الزام قانونی این مبلغ را در سند قید می‌کنیم و این برای شما مشکلی ایجاد نمی کند. چه بسا امکان اضافه کردن مبلغ واقعی در سند نیز وجود دارد. اما ... از جایش بلند می شود و به سمت میز من می آید و می گوید: آهان! الان درست شد. متوجه شدم. پس برای اینکه مالیات 350 میلیون را ندهی مبلغ بیخود توی سند مردم می نویسی؟ و دوباره داد و هوارش را راه می اندازد. توی چشمانش خیره می مانم و هرچه توی ذهنم با خودم گلاویز می شوم که کدامین جواب متقن را به مرد بدهم هیچ نمی یابم. چطور باید بتوانم او را توجیه کنم که این کار درستی است درحالیکه وجدانم گواهی می دهد حق با اوست و درونا قبول دارم این حق طرفین است که در سندی که رسمی است و مستندات آن باید بنا به واقع باشد و حق ورود کذب به آن نیست اما ناچارم غائله را ختم کنم البته دلم گواهی نمی دهد که این کار در توانم باشد. خریدار لحظه به لحظه صدایش را بلندتر می کند و تا به خودم بیایم فروشنده نیز به او پیوسته. آرام می نشینم و فقط نگاهشان می کنم. انگار سکوت و بی جوابی ام دلشان را به رحم می آورد. دوباره طرفین آنها را آرام می کنند و خریدار داد می زند خانم این مبالغ را اصلاح کنید یا امضا بی امضا. برویم یک دفترخانه ی دیگر که کلاه سر مردم نگذارد!  آخ که این حرفش پتکی می شود توی سرم  و حس تهوعی عیمق درونم می پیچد. با خودم دنبال دلیل این می گردم که چرا طبق قانون موظف به تسجیل کذبی می شوم که در پی آن به ناحق مستحق چنین تهمتی هم بشوم. تجربه ی غریبی است. اولین باری است که توان دفاع از کاری که کرده ام را ندارم. محکومم بی محاکمه. کاری را کرده ام که می دانم اشتباه است اما الزام به متابعت از قانون دارم و مجبورم به رعایت آن و می دانم هر توضیحی که حاکی از قانونی بودن کار من دارد و بنا بر آن اعمال این رقم در سند رسمی به عهده ی من گذاشته شده است برای خریدار و فروشنده ی عصبانی بی فایده است. با خودم می گویم بر فرض من بلند شوم و با صلابت بگویم این کار بنده طبق تبصره ی الحاقی ماده 58 نظامنامه مصوب 1317 پیشنهادی ریاست وقت قوه قضاییه بوده و... مگر افاقه ای دارد برای طرفین معامله ای که فقط و فقط درج مبلغ واقعی رد و بدل شده بینشان را مطالبه می کنند و آنها را ذی حق می دانم. چند لحظه بعد به علت یک طرفه بودن بحث ها و سکوت من دوباره خودبخود دفتر آرام می شود. رو به طرفین می گویم:  من تابع قانونم و هرچند می دانم بی فایده است اما قانون مذکور را هم شرح می دهم برایشان و ادامه می دهم که خب حالا شما بگویید من چه کار کنم؟ خریدار می‌گوید این رقم باید خط بخورد و جای آن رقمی که واقعن معامله شده نوشته شود. می‌گویم آن مبلغ اضافه به این محتویات می‌شود نه اینکه این رقم حذف شود. فروشنده می پرسد یعنی همه دفاتر همین رقم را داخل سند می نویسند؟ می گویم بله. همین رقم نیز در تمامی دفترخانه ها در سند قید می شود. قانون برای همه ی ما واحد است. یکی از همراهانشان که به میز من نزدیک تر است احساس خوشمزه گی می کند و می گوید چه حقه باز! سریع سرم را به سمتش می چرخانم و خشمی که نتوانسته بودم تا این لحظه جاری کنم با چشم غره ای عمیق به سمتش روانه می کنم و می گویم چیزی گفتید شما؟ و او سریع می گوید نع. یعنی آره. گفتم ... با ایشون بودم و اشاره می کند به بغل دستی اش. همان لحظه خریدار یک جوری با صلابت از جا برمی خیزد و رو به فروشنده می گوید پس ما اول می رویم تکلیفمان را با این حرف شما روشن کنیم. بعدش برمی گردیم. می گویم یعنی امضای سند؟ حرفم را قطع می کند و می گوید ما که از قانون سر در نمیاوریم. بگذارید این حرفها را به قاضی بگویید که قانون می فهمد. می گویم منظورتان را نمی فهمم رو به من می کند و می گوید چیز مهمی نیست. مگر شما نمی گویید این را قانون گفته؟ خب باشد حرف شما صحیح .بگذارید ما از همان قانون اقدام کنیم. من اگر حکم نگرفتم و این رقم را عوض نکردم مرد نیستم. برای شما هم بد نمی شود. اینطوری قانون را با این حکم قاضی بهتر یاد می گیرید و رو به فروشنده می گوید چیزی نیست. ما یک شکایت از اقدام این خانم و مداخله در توافقات ما می کنیم و از قاضی دستور اجبار این خانم برای اصلاح مبلغ مندرج در این سند را می گیریم و رای صادره هم اگرچه مدتی ما را به زحمت می اندازد اما اقلن برای محضری ها لازم است که کارشان این است و مردم بیچاره را به مخمصه می اندازند آن هم بدبخت هایی که بدون اینکه بفهمند سندهایی که ایشان تهیه می کند چه کذب بزرگی داخلش هست و با هیجان ادامه می دهد خب اگر من این سند را نخوانده بودم و امضا زده بودم که در به در شده بود. حالا هم می رویم ببینیم چه می شود و در حالیکه همه در خروج از دفتر با او همراهی می کنند از فروشنده می پرسد کپی سند را داری؟ آنجا لازم می شود! و فروشنده در حالیکه با سر سوال را جواب می دهد  همینطور که از دفتر خارج می شوند به خریدار می گوید فکر خوبی است. خب بی شک این کار درس عبرتی می شود برای محضری ها که همیشه موقع نوشتن رقم معامله در سند وجدان داشته باشند و برای ندادن مالیات خودشان مبلغ را به هم نزنند.

حیران مانده ام و در بهتی عمیق فرو رفته ام از اینکه اولین باری است که دفاعی برای کاری که کرده ام ندارم. که بنا به متابعت از قانون کاری کرده ام که مستحق اینهمه بی مهری شده ام و همینطور که نظاره گر خروج طرفین از دفتر هستم با خودم درگیرم و انگار یک نفر درونم می گوید ای کاش نام مرا هم جزو شاکیان می نوشتند نه طرف شکایت.

حالا نشسته ام به این می اندیشم که واقعن جای من در این اتفاق کجا بود در حالیکه با حرف شاکی موافقم و چه بسا دلیلها بر تایید خواسته ی برحق آنان دارم...

 

پی نوشت:

درچ مبلغ غیر واقعی تحت عنوان ارزش منطقه بندی که عمومن بین یک دهم تا یک بیستم مبلغ واقعی ملک است بنا به مستندی که در متن نوشته ذکر شد، اگرچه که درج کذب صریحی درون سند رسمی است اما مردم قادر به هضم این نیستند که من ید قانونم. اگرچه که موظف بشم به اقدامی چون تسجیل کذب، قادر به نافرمانی از آن نیستم. حالا یکی برای من بگوید من متهمم به چه؟


 
ضربان تندتر گامها به سوی انتها...
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧  کلمات کلیدی:

نشسته‌ام به نظاره‌ی روزگار. همچنان عجول و پرشتاب گام برمی‌دارد که اسباب تحیر برانگیزد و در میان شتابش موجی به پا می‌کند از غبار ابهام و راز آلودگی که هرکس را امکان به خطا رفتن بسیار باشد و ما انسانها این موجودات نحیف هستی در تلاطم طوفان‌های موسمی زندگی‌ در تکاپوییم برای چنگ زدن به ریسمانی و تاری حتی سست برای ماندن برای لحظه‌ای بیشتر.

حالا این روزها به روزگار و روزهای پشت سرم که نگاه می‌کنم می‌بینم چه همهمه‌ای به پاست از تلاش لحظه‌ها برای امتداد و تلاش روزها برای انتظار و تلاش انسانها برای فقط بودن! و چه خواسته‌ى حقیری است چنگ انداختن به هر خاری برای فقط ماندن.

 

 

بعدن نگاشت:

اولین برف نیمه‌ى دوم سال 1390 را دقیقن در اولین روزهای نیمه‌ى دوم پاییز تجربه کردن تجربه‌ى عجیب و شگفت انگیزی است. چشمهایت را که بگشایی و برف نورسیده و سرزده‌ى پاییزی آنقدر غافلگیرت کند که تمام تلخی زمانه را با خود از ذهنت بزاید و ببرد هیجان شروع روزت متفاوت خواهد بود و به فال نیکش می‌گیری و شروعی متفاوت و روز و روزگاری سرشار را پیش رویت می‌یابی که هدیه‌ای است ناب در روزگار وانفسای پر پستی و بلندی.

اولین برف پاییزی با شدت هرچه تمامتر امروز تهران را سپید پوش کرده است و با تمام قوا سیاهی پایتخت دود زده را زیر خود پنهان کرده است. مبارک باشد خیلی!

 


 
پاییز بارانی
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۱  کلمات کلیدی:

خدایا باران رحمتت پیاپی در بارش است و زمین و زمان را مشعوف و با طراوت کرده و موجبات سپاس مکرر از ساحت ربوبیتت را فراهم کرده اما بوی تعفن بی اخلاقی همچنان در فضا پیچیده و این روزها در حیرتم از نامردمی مردمانی که ادعای اخلاقشان گوش فلک را کر کرده است. خدایا صبوری از درگاهت می‌طلبم برای تحمل رنج‌های زمانه که بی‌شک برای آزمودنمان به سویمان راهی نموده‌ای.

 

پی نوشت:

این روزها به هر ترتیب و طریقی که بود بیشتر و بیشتر مردمان زمانه‌ام را شناختم و دریافتم که میان منجلابی از ناهنجاری باید به فکر راهی بود جدی برای در امان ماندن از فروغلطیدن به اعماق نیستی آنهم نیستی‌ای پلید و تاریک.

و چه خوب است و چه دلم خوش‌است که نسیم صبح هست که بشود در آن نفس کشید که برایم هدیه آورده همراهی رفقای بلاگستان که گرمای محبتشان از فرسنگها فرسنگ فاصله از ورای مونیتور قابل احساس و ستودنی است برایم.

 

 


 
مبایعه‌نامه‌ دستی ممنوع شد !!!
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢  کلمات کلیدی:

مبایعه‌نامه‌ دستی ممنوع شد

 

امروز یکی از خنده‌دار ترین تیترهای خبری را خواندم. مبایعه نامه دستی ممنوع شد.! خب حالا این معنایش یعنی چه؟ بله! یعنی اینکه دیگر بنگاههای مسکن که همان دلالان باشند که طبق قانون دلالی تنها صلاحیتشان واسطه‌گری بین طرفین فروش یا اجاره ی املاک است دیگر حق ندارند از این ورقهای بزرگ آ3 روی میزهایشان پهن کنند و روی آنها با خودکار و قلم مبایعه نامه یا اجاره نامه بنویسند. تازه روی ورقه هایی این موارد را پرینت می گیرند که یک چیزی که یک اسم قشنگی دارد که به آن می گویند "هولوگرام" و یک جورهایی هم اسم باکلاس دارد و هم قیافه ی باصفایی که روی آن نصب شده است.

خب این البته یک خبر خیلی مهمی است. خب دقت کنید تا بیشتر توضیح بدهم. این یعنی اینکه خب هم متن این اجاره نامه و مبایعه نامه تایپ و پرینت می‌شود و هم حتی روی آن هولوگرام چسبانده شده است.

ای بابا! بازهم متوجه‌ی اینهمه مهم بودن این اقدام نشدید؟

 

تازه در مدح مزایای چنین مبایعه نامه‌ای قلی خسروی رییس صنف بنگاههای املاگ گفته جلوگیری از خط خوردگی و سو استفاده از این قراردادهاست.

 

خب فکرش را بکنید! دیگر خط خوردگی در متن دیده نمی‌شود! اصلن باورتان می‌شود چه تحولی رخ داده است یعنی؟ اصلن قدر این ارتقا برایتان قابل درک است؟

 

خب تازه بعدش اقا قلی فرموده:

" مطمئنا با پرینتی شدن قراردادها علاوه بر اینکه از تخلفات جلوگیری خواهد شد دیگر شاهد تنظیم مبایعه‌نامه خارج از بنگاه‌ و در داخل منازل و به تبع آن ایجاد مشکلات در این خصوص نخواهیم بود."

خالا خبرنگاران خبر آورده اند که یک تیم کارشناسی خبری و خبره سخت مشغول واکاوی این راز بزرگ است که چطور با پرینتی کردن مبایعه نامه ها و جلوگیری از تنطیم مبایعه نامه ها در خارج از بنگاه ؛ این محل رسمی! و موجه! و قانونی! و حتی فراقانونی (چراکه طبق قانون فقط خق واسطه گری  و دلالی دارند و بس ) از مشکلاتی که مد نظر آقاقلی بوده جلوگیری می شود؟

راستیاتش ماکه هرچه فکر کردیم این مشکلات مد نظر اقا قلی را چیزی جز ضرر مالی حاصل از تنظیم خارج از بنگاه این مبایعه نامه و اجاره نامه ندیدیم!

 

نقل است که این خبر ساعتها موجبات حیرت همگان را از لحاظ عمق و شیوایی بیان و میزان اهمیت و درجه ی اولویت خبری برانگیخته و صاحبنظران معتقدند سایتهای خبری همچون تابناک و غیره که اینطور صادقانه و مخلصانه اینگونه اخبار را به سادگی و صراحت روی خبرگزاری خود منتشر می کنند همان دلسوزان بال بال زنان کباب شوانی هستند که مدتی پیش سنگ پنجاه شصت هزارتومان پول دادن مردم بابت تنظیم سند رسمی در دفاتر اسناد رسمی را چنان به سینه می زدند و ضجه سر داده بودند که نقل است پایه های عرش به لزره در آمده بوده از سوز و گداز ایشان. خب البته که اینجا که بحث درصدهای میلیونی دلالان مسکن، این قشر ضعیف و نیازمند کمک همگانی برای رشد و توسعه و سامان گرفتن، است موضوع فرق می کند. و خب البته که سند عادی که در مرجعی که کاملن در محلی فاقد صلاحیت و حتی خلاف صریح قانون دلالی تنظیم می شود بیشتر به نفع مردم است و خب حالا بر فرض که مردم چند میلیونی کمیسیون یک معامله را به چاشنی هزار بار زمین را به زمان دوختن به بنگاهیهای مظلوم بپردازند خب چه معنی دارد که هی یک خبرگزاری بخواهد سنگ جلوی کار بیندازد و بنشیند حساب تعداد معاملاتی که در ماه و سال در تهران و کشور در بنگاهها انجام می شود را تخمین بزند و بعد ضربدر پولهایی که می گیرند بکند و بعدش هم امار و ارقام را در بوق و کرنا کند و هوار هوار به حال مصیبتی که رخ می دهد زار بزند و الامان سر بدهد؟  و یک چیزهایی بگوید که مردمان را تحریک کند و ذهنیت مردم را نسبت به این شغل شریف بدبین کند؟

اینطور کارها فقط از خبرگزاریهای وزینی چون تابناک! در حق مشاغلی رسمی همچون دفاتر اسناد رسمی که اینطور که شواهد حاکی است ایشان از شان اجتماعی و میزان محبوبیت و احترام و اعتماد اهالی این حرفه یعنی سردفتران و همکارانشان، بین مردمان کباب اند و بریان و بال بال زنان، بر می اید و بس!

 

خب دیگر مردم بروید خوشحال بشوید که قرار شده خیل عظیمی از مشکلاتتان حل شود آنهم با پرینتی شدن مبایعه نامه و اجاره نامه در داخل بنگاهها! 

 

 


 
سند مالکیت
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸  کلمات کلیدی:

پیرو آخرین دستاورد سردفترانه ام یعنی همین تپش قلب غریبی که هنوز با آن مانوس نشده ام سعی کردم کمی بیشتر به آرامش در حین کار بیندیشم بلکه کم کم این مهمان ناخوانده نیز غلبه کنم اما نشد که نشد. البته روزگار که بهتر شده و با یک اقدام جدی شر اجل معلق را که کم کردم کمتر تپش قلب می آید سراغم اما خب بدترین اثرش این بوده که به محض اینکه موضوعی خصوصن در مواجهه با ارباب رجوع ذهنم را به هم می ریزد قبل از اینکه به نحوه ی واکنشم به موضوع فکر کنم و عکس العملی نشان بدهم شروع تپش قلب توجهم را به خودش جلب می کند و ناخوداگاه بیشتر اوقات با نفس های عمیق و سکوت سعی می کنم از کنار موضوعات تنش دار عبور کنم اما امروز بر خلاف این رویه در آخرین دقایق ساعت کاری نتوانستم بی تفاوت باشم و دقایقی ممتد، جدی و بلند بلند برای ارباب رجوع حرف می زدم. اگرچه که میانه ی حرفهایم نفسم به تلاطم افتاده بود و صدای ضربان قلبم آزار دهند شده بود اما دلم نیامد حرف را کوتاه کنم و تا اقناع مشتری یک نفس حرف زدم.

موضوع موضوع شوخی ای نبود. موضوع تخصصی بود که به نوعی ناموس حرفه ی خودم می دانمش. موضوع سند رسمی بود. بدم می آید که کسی که تخصصی در موضوعی ندارد نه تنها به طور جدی و صراحت در باره آن موضوع منبر برود و نظریه پراکنی کند بلکه جاهلانه از فرمایشات خود دفاع هم کند و البته از فرط بی اطلاعی هی حرفهای خود را تکرار کند فقط !

 ادامه دارد و دارم سعی می کنم تکمیل و اضافه اش کنم!


 
اجل معلق
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱  کلمات کلیدی:

یک:

اقبال این روزهای دفتر اسناد رسمی نسیم صبح یک اجل معلقی شده است که معلوم نیست که چطور از باد هوا رسید و بر دوش اقبال ما فرود آمد و اینطور روزهایمان را به حیرت کشانده است. توصیه‌ها و هیجانات همکاران و رفقا در پست قبل مانع از این است که این تلخی را به رشته‌ى تحریر در بیاورم اما به روزمره‌ها که می‌نگرم درمی‌بایم و شما هم باور کنید که مقصر رویا نیست که حقیقت این است که روزگار ما بیشتر از آنکه به شیرینیها ملموس باشد به تلخی‌ها اندود است و بس. این نیز بگذرد.

دو:

تپش قلب را تا به حال تجربه نکرده بودم. اصلن نمی دانم واقعن تپش قلب است یا چیز دیگری؟مهم نیست. مهم اینست که خودم اسمش را گذاشته‌ام تپش قلب! گاه و بیگاه‌ انگار با تمام وجود ضربان قلبم را حس می‌کنم و شدت جریانش را از عروق گردنم به شدت حس می‌کنم و احساس می‌کنم نفس‌هایم کمی‌ از معمول تندتر است. یک حسی شبیه وقتهایی که آدم اضطراب دارد یا نگران چیزی است. البته با یک حس ضربه به قفسه سینه هم همراه است. شاید نگرانی‌های ممتد جاری در این روزهایم این حس را امتداد داده است. اما هرچه هست چیز خوبی نیست. احساس اقتدار آدم را در خود در می‌نوردد به سراغ آدم که می‌آید. خصوصن وقتی اجل معلق در لحظه‌هایم قدم می زند. حالا هی می‌خواهم یاد اجل معلق مذکور در بند شماره یک هم نیفتم اما مگر می‌شود! این اجل معلق برای خودش یک قصه‌ی ناب خواهد شد بی‌شک. اصلن این روزها بنا به مصالح همه‌اش دارم قصه‌های نابی را از ننوشتن از دست می‌دهم. خوب است اقلن موضوعش را اینجا می‌گویم که بعدترها شاید نوشتمشان. اما مسلمن به جزییات و ظرافتی که الان در ذهنم هست نخواهد شد.

سه:

شاید از مواهب ورود اجل معلق مذکور در بند یک و دو به زندگی این روزهایم این باشد که این روزها کارهای محیرالعقولی از خودم دیده‌ام که به خواب هم نمی‌دیدم. اینکه یک روزی گوشی را بردارم شماره‌ى کسی را بگیرم گوشی را که بردارد بعد از سلام داد و بیدادم به آسمان برود و در سه چهار جمله تمام منظورم را با فریاد بگویم و گوشی را قطع کنم را به خواب هم از خودم نمی‌دیدم. اینکه چشم در چشم کسی که می‌گوید باید این لطف را به من بکنی*  زل بزنم و ابروانم را در هم گره بزنم و بگویم لطف؟ یادم نمی‌آید چنین قولی داده باشم به شما! و وقتی اصرار می‌کند که باید همکاری کنی* اخمهایم را در هم بکشم و بگویم: هرگز! چرا فکر می‌کنی من باید چنین لطفی به شما بکنم؟ اینکه چشم در چشم کسی* بدوزم و رو به شخص ثالث واسطه بگویم بنده حاضر به تحمل ایشان نیستم... اینکه برگردم به چشمان فرد نگاه کنم و بگویم برایم سوال است که چرا متوجه نیستی من دارم به شما لطف می‌کنم و سپاسگزار که نیستی که هیچ! بلکه جسور هم شده‌ای! اینکه... هنوز هم باورم نمی‌شود رویای تمام این حرفها من بوده‌ام. حالا این روزها سلسله‌ى بی‌تابیها و بی‌قراریها یکی پس از دیگری تکمیل می‌شود و می‌رود تا شاید رویایی دیگر را از نو بازنویسی کند. خدا کند تغییر نکرده باشم. خداکند صبوری‌ها و حوصله‌های عمیق‌ام و آرامش و استقامت‌های بی‌اضطرابم تمام نشده باشد که تحملش را ندارم هرگز. خدا کند این روزها گذرا باشد.

چهار:

همه چیز در کمتر از 24 ساعت اتفاق افتاد. دعوت فوری مادر برای پیوستن به خواهرک در کیلومترها دورتر. آنهم یک دعوت ضروری و فوری. 24 ساعت را تمام خانواده دویدند و اضطراب تکمیل و تهیه‌ى پروسه‌ى سفر به ذره ذره‌ى وجودمان ساری بود تا دیروز عصر که مادر سوار هواپیما شد و بالاخره سفرشان تکمیل شد. برادرک مادر را به دندانپزشکی رسانده بود تا زودتر کارش انجام و به خانه برگردد و چمدان سفر ببندد. برادرک دیگر توی صف بانک بود تا عوارض خروج مادر را پرداخت کند. همسرجان آژانس به آژانس دنبال بلیط برای بیست ساعت بعد می‌گشت. پدرجان دنبال خرید مایحتاج سفر مادر بود و من بال بال زنان واسطه‌ی ارتباط تمام این حلقه‌ها که کدامشان به کدام مرحله رسیده و خودم میان زمین و هوا گرفتار صرافیهایی که همراهی نمی‌کردند و خب میان تمام این دویدن‌ها گوشی مبایل دقیقه به دقیقه زنگ می‌خورد و خب حالا تصور کنید از هر سه تماس یکبارش اجل معلق بود یا راوی و رابطانش. و حالا میان اینهمه آشفتگی که داری تند و تند و با عصبانیت تلفن جواب می‌دهی و گام برمیداری و تقریبن آخرین ساعات انجام کارها در حال از دست رفتن است و آخرین گره هنوز باز نشده باقیست یک نفر با لبخند می‌آید جلوی مسیرت و نگاهش که می‌کنی می‌بینی چقدر آشناست و بعدش که خودش را یکی از ارباب رجوع‌های دفتر که همین دیروز آمده سند ملکش را امضا کرده معرفی می‌کند باورم نمی‌شود که در کمتر از 24 ساعت او را یادم رفته و شرمسار می‌شوم. و خب البته بخش بزرگی از خستگی‌ام در می‌رود میان راه وقتی که می‌بینم مرد جوان خوشحال است که مرا دیده و دعوتم می‌کند که اگر مشکلی هست کمکم کند و درست در لحظات آخر زمانی که باقیست در حل بخشی از مشکلات یاریگر می‌شود و بالاخره کارها تمام می‌شود.

پنج:

مثلن قرار بود اجل معلق در این پست مطرح نشود. حالا که نگاه می کنم رد پایش در بند بند این پست برجاست. درست مثل تمام ساعتهای این روزهایم که ایشان تشرف حضور دارند!!!

 

*درخواستها با وقاحت مطرح می‌شد و توام با جسارت. و مخاطب تمام آن جملات بی ارتباط به همان اجل معلق نیست.


 
سردفتر شدنم را سپاس
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦  کلمات کلیدی:

کمی به انتهای پاییز مانده و کم کم باید آماده بشوم که سالروز سردفتر شدنم را جشن بگیرم و بنویسم از مصادف شدن با روزی که برای اولین بار بر این مسند غریب تکیه زدم.

آری. کمی به انتهای پاییز مانده و همین روزهاست که باید از روزگاری که در این سالهای اندک سردفتری ام بر ما رفت یاد کنم و سلامی کنم به فردایی که آغازی نو است.

همین روزهاست که باید دستم را به کمر بزنم و قامت ایستاده نگه دارم و به بلندای آفتاب، به همکارانم نگاه کنم و خسته نباشیدی از صمیم قلب بهشان بگویم بابت تمام صبوریشان، بابت تمام تلاششان و استقامتشان در این روزگار وانفساه! همین روزهاست که زیادتر باید دینم را به این حرفه ادا کنم. به این حرفه ای که اگرچه که پیر می کند آدم را به آسانی اما کمتر نگاه قدرشناسانه ای به آن می شود.

 همین روزهاست که لبخند خواهم زد به تمام تجربیاتی که اگر نبود ورودم به این حرفه، به آنها دست نمی یافتم. و اشک شوق بریزم از احساس خوبی که  دارم از بودن در میان جمع تمام آن همکارانی که دانه به دانه شان دلخوشی اند. چه آنان که حامیان همیشگی ام بوده اند و هستند چه آنهایی که اساتید گام به گام این شاگرد گریزپایشان بوده اند و هر کجا دست کمک به سویشان دراز کرده به بهترین وجه ممکن دستش را فشرده اند و چه آنها که این روزها گاه و بی گاه با هرکدامشان آشنا می شوم و حس عمیق آرامشی از بودنشان در حرفه به من دست می دهد و چه آنها که "نسیم صبح" را همراه با آنها تنفس می کنم.

همین روزهاست که در آستانه ی سالگرد شروع به کارم باید بگویم چه قدر دلگرمم و خوشحال از بودن تک تک شمایی که با نسیم صبح با شما بودم تمام این روزها را.

همین روزهاست آری همین روزها بود که نامم بر تابلوی آبی رنگ شفاف توی یکی از خیابانهای پایتخت نقش بست و با افتخار از پنجره ی دفتر زل زدم به آن و با خودم نیت کردم هیچ وقت به دیده ی عادت به این صندلی تکیه نزنم و هر صبح و هر روزم را متفاوت از تمام روزهایم آغاز کنم. همان روزی که تصمیم گرفتم هر گامی که در این حرفه برمی دارم گامی باشد در راستای اعتلای شان سردفتری و تثبیت حرمت جایگاه "سردفتر". همان روزی که قسم خوردم حرمت کرسی ای که بر آن تکیه می زنم را پاس بدارم و امانتی که به شرافت به دستم سپرده شده شریفانه نگاه دارم و با احترام و وزین تر از قبل به دست امانتدار بعدی بسپارم.

آری همین روزها بود که با خودم پیمان بستم تمام تلاشم را به کار ببندم تا لحظاتی که مردمان سرزمینم در دفتر منند لحظاتی باشد متفاوت . لحظاتی باشد آرام و امن. لحظاتی باشد به دور از تمام دغدغه ها و تشویش ها. لحظاتی توام با احترام و آرام و قانونمند. همین روزها بود که با خود عهد بستم تمام تلاشم را بکنم تا هرکس به دفترم وارد شد آن روزش و آن ساعتش را که با من مشترک است طوری که شایسته ی مردمان سرزمینم می دانم بر صفحه ی خاطراتش حک کنم. همین روزها بود که سنگینی بار مسوولیت دوگانه ی سردفتری توام با زن بودن بر دوشم  را احساس کردم آن هم در اجتماعی که هنوز نگاهش به زن آنطور که شایسته است نیست و عزمم را جزم کردم برای ثبت روزهایی متفاوت در روزگار مردمانی که برای برداشتن گامی قانونی به دفتر من پناه می آورند. همین روزها بود که عمل به سوگندم برای صیانت از حقوق مردم را در پناه قانون آغاز کردم.

سالگرد ورودم به این حرفه ی طاقت فرسا و این دفتر رویایی مبارکم باشد که به قدر تمام لحظه هایش تجربه اندوختم و لحظه به لحظه اش را به معنای واقعی زندگی کردم و تلاش کردم و مبارزه کردم و مقاومت کردم و با تمام وجود وظیفه ی سنگینی که به دوشم گذارده شده بود را اگرچه که به مرارات اما به هر روی گذراندم.

سالگرد حک شدن روزهای رویایی روزگارم در دفتری رویایی که با تمام قوا در فضایی رویایی ترسیمشان کردم مبارکم باشد.

 


 
بنگاهی
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧  کلمات کلیدی:

نزدیک آخر وقت است. با عجله وارد دفتر می‌شود و سلام می‌کند. سلام و احوالپرسی‌‌ام با او از آن دست سلام و احوالپرسیهای گذراست. یکی از بنگاهیهای محل است که بی‌شک همیشه ورودش به دفتر شروع یک مرارت است. مرارت از این باب که می‌دانم دوباره ده دقیقه‌ای سر میزم خواهد ایستاد و با یک سند نصفه نیمه‌ای که در دست دارد سعی دارد حسن نیت خودش را ثابت کند و اصرار کند که با او همکاری کنیم تا سندهایش را بیشتر به این دفتر بیاورد. و او نیز عادت کرده که از دقیقه‌ی دوم سوم به بعد حرفهایش دیگر نگاهم به او نیست و مشغول انجام کارهای روی میزم می‌شوم اما او همچنان یک‌ریز حرف می‌زند. تمام حرفش هم این است که بخشی از حرفها و مذاکرات و نظراتی را که بین او و مشتریهایش رد و بدل می‌شود  تایید یا رد کنم. کاری که از آن بیزارم و اگر به سندهای محدودی که دارم قناعت کرده‌ام یکی‌از دلایلش رد همین‌گونه مذاکرات است. من توی افکار خودم غوطه‌ورم و او همچنان تند و تند به حرفها و خواهش‌هایش ادامه می‌دهد. لجم گرفته از اینکه آخر مگر یک خواهش را چند بار تکرار می‌کنند مگر یک حرف را چقدر می‌زنند و او باز ادامه می‌دهد. که یکباره حرف جدیدی می‌شنوم. سرش را خم کرده و با انگشت بر روی وکیل وکالت فروش مفصلی را که روی میز گسترده است اشاره می‌کند و می‌گوید حالا یک خواهش هم دارم که کار ما را راه بیندازید. من می‌توانستم دفترهای دیگر بروم دیدم شما دفترتان نزدیکتر‌ است آمدم اینجا. سرم را بلند می‌کنم و می‌گویم خب چه کاری قرار است انجام دهید؟ می‌گوید این سند را مدتی قبل وکالت فروش به نام این وکیل داده‌ایم. حالا این وکیل فرصت کافی ندارد که برود تعویض پلاک و هیچ کاری هم با این سند نکرده و حالا لطفن زحمت بکشید نام این وکیل را لاک بگیرید نام کسی که شناسنامه‌اش را می‌دهم به جای او بنویسید تا این نفر جدید برود پلاک را عوض کند و بیاید ماشین را به نامش کند. چشمانم را ریز می‌کنم و می‌گویم چه؟ لاک؟ نام وکیل؟ می‌گوید بله. همین. می‌گویم شوخی می‌کنید یا اطلاع ندارید که این کار ممکن نیست؟ می‌گوید ممکن که هست. اما اگر شما بخواهی!

یک لحظه احساس می‌کنم خون زیادتر از حد لازم به مغزم می‌رسد. یک نفس عمیق می‌کشم و کمی به خودم مسلط می‌شوم و بعد می‌گویم خب البته این دفتر مشق نیست که قابل لاک گرفتن باشد. آنهم وکالت بلاعزل یک نفر دیگر که شما هیچ سمتی در آن ندارید. اما خب لابد منظورتان این است که این وکالت به دیگرى تفویض شود. می‌گوید خب همین که گفتید. هر طور خودتان صلاح می‌دانید. فقط این کار انجام شود. می‌گویم خب این کار را برای فردا می‌توانیم آماده کنیم فقط دو نکته. اول اینکه وکیل مذکور کی می‌تواند بیاید امضا کند؟ دو اینکه طبق قانون حاکم بر وکالت خودرو ‘علاوه بر هزینه وکالت، برای این انتقال وکالت دوباره هزینه ثبت و مالیات تعلق می‌گیرد. یکهو می‌گوید نع! اونطوری که نع. یک جوری بدون هزینه کارش را راه بیندازید. یک کسی درونم هی می‌گوید آرام آرام. نکند از کوره در بروی؟ رو به مرد می‌گویم متوجه‌ى حرف من شدید؟ تنها راه ممکن همان است. می‌گوید بله فهمیدم فقط شما یک لطفی بکنید و یک کاری بکنید که این دویست سیصد تومان دوباره به او نخورد. می‌گویم امکانش نیست. می‌گوید اووووووه خانم. امکانش که هست. ما دلمان می‌خواست با شما کار کنیم گفتیم سهم شما را بدهیم شما مشکل ما را حل کنید. از وقاحتی که توی چشمانش موج می‌زند بوی تعفن می‌شنوم و حس می‌کنم آمده که سر به سرم بگذارد. به خودم مسلط می‌شوم و می‌گویم وکیل این سند مگر شمایی؟ می‌گوید نع. ولی او وقت ندارد.اگر سند را تنظیم کنید من یک امضا بزنم پایش و ببرم تحویل خریدار جدید بدهم. دستانم سنگین شده. خشم درونم موج می‌زند. تا به‌حال کسی اینطور وقیح و رسوا روبرویم حرف نزده بود. با تاکید می‌گویم: چع؟ یک لحظه سکوت می‌کند. از جایم بلند  می‌شوم. زل می‌زنم به چشمانش. می‌گویم نمی‌فهمم چرا توضیح مرا نمی ‌فهمید. من واضح گفتم این سند را تنظیم می‌کنیم مشروط به دو نکته. با هزینه‌ی قانونی‌ای که مجددن به آن تعلق می‌گیرد و وکیل این سند که می‌آید سند را امضا کند. همین. می‌گوید ولی من آمده‌ام که این وکالت را لاک بگیرید و اسم وکیل را عوض کنید. این وکالت توی این دفتر تنظیم شده. همینجا هم می‌شود همه کارش کرد. شما سخت می گیری! تمام ذهنم را جمع می کنم و به نتیجه نمی رسم که چه بگویم در جوابش که توهین و تحقیری نداشته باشد اما شایسته ی این حرفهایش باشد.نیم نگاهی به او می اندازم و از کنار میز دور می‌زنم. یک دسته اوراق و مدارک مالیاتی که از صبح گرفتارشان بوده‌ام برمی‌دارم و راهم را می‌کشم و می‌روم به سمت اتاق خودم.

مرد همچنان دارد حرف می‌زند و یکی دو قدم پشت سرم می آید. یک لحظه برمی‌گردم و می‌گویم من راه را برایتان گفتم. فکرهایتان را بکنید هر وقت تصمیم‌تان را گرفتید مدارک را بیاورید برای تنظیم سند جدید.

پی‌نوشت:

کاش می‌شد قید حرمت نگه داشتن برای کسی که خودش برای خودش حرمتی قائل نیست را زد ...


 
راهروهایی با بوی درد - و مهتابی که پر درد است...
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی:

هی بیمارستان! هی بیمارستانی که نه از خودت، نه از راهروهای پیچ در پیچ‌ات، نه از پزشکان شنگول و شادمانت و قهقهه‌های مستانه‌شان در راهروهایی پر از بوی درد و رنج و ملالت ات، نه از پرستاران شاخ غول شکسته‌ات، که خود را موظف به پاسخ‌گفتن به هیچ‌کس نمی‌دانند، نه از صدای آه و ناله‌های پیچیده‌ در اتاق به اتاقت، از هیچ کدام سر در نیاوردم آهای بیمارستان! بله با توام! بالاخره یک روز انتقامم را از تو خواهم گرفت! صبر کن بیمارم آرام تر شود... کم کم.

 

پی‌نوشت:

چند روزی است همراه رفیقی شده‌ام در راهروهای بیمارستان از اورژانس درهم و برهم و بی‌در و پیکرش تا راهروی پشت در اتاق عمل. تا برگشت بیمار به بخش. تا رسیدگی‌های نیمه‌ شبانه و تا زیر چشمانم بغضی است و تلخی‌ای فرونشسته که گذاشته‌ام حال بیمارمان بهتر شود و تلافی سرش در نیاورند آن وقت میز به میز بیمارستان را کار دارم. با قدم به قدم آدمهایش کار دارم. لعنت به عادت به ارباب رجوع و در نتیجه بی تفاوتی به آن. لعنت به هر چه باعث شود آدم لجن بگیرد از عادت درون یک شغل و نگاهش مثل یک بت بشود به ارباب رجوعی نگران که روبرویش ایستاده است. شرح روزگار بیمارستانی را به زودی خواهم نوشت که آدم آخر نوشته فقط باید بنشیند و هر چه خوانده بالا آورد تا بیمار نشود یک وقت ...

حالا نمی نویسم که خشمم فرو بنشیند؛ که قرار بگیرد دردی که شانه هایم را رها نمی کند از سنگینی تلخی این روزها، که آرام شود نگاه غضباک این ساعتهایم و مطمئن باشم احساسم را نمی نویسم و واقعیت را می نگارم.


 
و این بار مادری هنرمند
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳  کلمات کلیدی:

تمام روز و روزگار به یک طرف مادر و محبت‌هایش هم به یک طرف.

تمام شادی‌ها و هیجانهای اعصار به یک طرف یک لبخند رضایت مادر هم به یک طرف

تمام آرامش‌ها و آسایش‌های عالم به یک طرف یک لحظه کنار مادر بودن هم به یک طرف

تمام رویاهای دور و نزدیک زندگی به یک طرف یک بار تماشای روشنای چشمان مادر هم به یک طرف

تمام اتفاقات و حوادث قرنها و سالها و ماهها و روزها و ساعتها به یک طرف اتفاق یک لحظه گره خوردن نگاهت به نگاه مادر هم به یک طرف

تمام دستهای همراه و گامهای هم‌سوی هستی به یک طرف یک بار تکیه کردن به شانه‌های مادر هم به یک طرف

و تمام اینها دو روز است که در ذهنم می‌چرخد و می‌گردد و طوفانی کرده لحظه‌هایی که به نوش‌زاد عزیزم فکر می‌کنم را ولی یارای نگارششان نیست که نوشتن از مادر برای مادر و در شان مادر کاری است از عهده‌ها خارج.

دو روز است که گاه و بی‌گاه میان اخبار نام خانم ساحره متین را جستجو می‌کنم و با وجود اینکه خبر سفر این مادر عزیز را در میان اخبار مدام می‌بینم اما هر بار با خودم می‌گویم حتمن اشتباهی در کار است و باورم نمی‌شود که درست چند روز بعد از اینکه با نوش‌زاد مهربان حرف زده‌ایم و از مادر گفته و از کارهایی که برای فرداها برنامه‌ریزی کرده است بشنوم که مادر سفرش به سوی بی‌نهایت را آغاز کرده و قلل آرامش جاودان را به ماندن در این دنیای پر تشویشی که ما همگان هنوز به اقامت در آن محکومیم ترجیح داده اند.

نوش‌زاد عزیزم را که همراه همیشه‌ی لحظات تلخ و سخت روزگار رویا بوده است نمی‌توانم در غم نبود مادر مهربانش که با آرامش و عشق از او سخن می‌گفت تصور کنم و تنها می‌توانم برای این روزهایش صبوری آرزو کنم و برای شهرزاد عزیز که در غربت تلخی خبر را شنیده آرزوی تحمل سختی روزگار را دارم. ای کاش توان همراهی‌ نزدیک‌تر با این دوست سرشار از مهرم را داشتم و ای کاش غم این روزها را یارای تحملش باشد.

مادر به تقدس مقامی که دارد پروازش به سوی جاودانگی که آغاز شود اقامتگاه ابدیش مامن آرامش است و آسایشی همیشگی.

برای این مادر مهربان باران رحمت الهی و برای نوش زاد و شهرزاد عزیز صبر  و تحمل این روزها را آرزو می‌کنم.

پی‌نوشت:

شاد روان بانو متین مادر بزرگوار نوش زاد عزیزم بازیگر پیشکسوت سینما بودند.


 
سماجت!
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

فروشنده و خریدار حدود بیست روز پیش با هم در دفتر حاضر شدند و با تاکید بر اینکه بیست و پنج روز دیگر قرار محضر دارند مدارک خود را جهت تنظیم سند انتقال ملک ارائه دادند و نامه‌های استعلام‌های لازم صادر شد و توضیحات لازم برای طرفین و ادامه‌ی روند تنظیم سند و تکمیل مدارک ارائه شد. حالا هجده روز تمام باشد خریدار هر روز میان روز سر برسد بنشیند هی سوال بپرسد هی میان آنهمه کار نیازمند دقت جوابش را بدهی او باز با تصوراتی سراپا تردید آمیز که به فروشنده دارد ‌(فروشنده‌ای که تو با توجه‌ی به شغلت صادق و بی‌شیله پیله ارزیابی‌اش کرده‌ای) هی اقسام سوالات و محکم کاریها را بپرسد هی برایش توضیح کامل بدهی بعد دوباره فردایش از راه برسد و از نو به بررسی موضوع بپردازد و تو هی هر روز خسته و خسته‌تر بشوی و هر روز خلاصه و خلاصه‌تر جوابش را بدهی به 5 روز نرسیده باشد بی‌شک با سردی جواب سلامش را می‌دهی و یک در میان سوالاتش را نشنیده می‌گیری و گاهی هم که توضیح می‌دهی دلت بخواهد داد بزنی بگویی باباجان می‌شود نخواهید اینجا سندتان تنظیم بشود و ما را میان هر روز و ساعت کاری دیوانه نکنی آخر؟

 یک آدم صبور و با حوصله به من بگوید اگر جای من بود چکار می‌کرد؟ من بی‌حوصله شده‌ام این روزها یا آدمها کارهای عجیبشان زیاد شده است آیا؟

 


 
نفس نفس
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤  کلمات کلیدی: s1

نفسهایم به شماره افتاده. عمیق و به سختی نفس می‌کشم و خس خس مجاری تنفسی‌ام در این حرفه را به وضوح می‌شنوم. شانه‌هایم با هر بار نفس کشیدن بالا و پایین می‌رود و با تمام وجود هرچه هوا در اطراف هست را به درون ریه‌های زندگی فرومی‌خورم تا بلکه کمی اکسیژن آرامش به درون قفسه‌ی سینه‌ی زندگیم جریان یابد اما انگار در این هوا در این فضا فقط کربن استرس پراکنده شده و ذرات معلق اعصاب خوردی و چالش‌های روزمره‌ی زودتر از اکسیژن آرامش به درونم می‌خزند و روی هم تلنبار می‌شوند. به سرفه می‌افتم. سرفه‌ها روز به روز شدید و شدیدتر شده‌اند و حالا دیگر بجای اینکه لابلای نفس‌هایم سرفه‌ کنم لابه‌لای سرفه‌هایم نفس می‌کشم.

نشسته‌ام سر میزم. ساق دستانم را روی میز تکیه داده‌ام به بهانه‌ى اوراقی که در دستم منتظر امضاست و انگار منتظرم بشود کمی نفس کشید. و با هر بار نفس خس خس آلود و سختم آرنجم را روی میز فشار می‌دهم. شانه هایم به وضوح بالا و پایین می‌رود. دهانم خشک خشک شده است و یاد روزهای تلخ و سخت و حتی روزهای شیرین و دلنشین این حرفه درونم انقلاب به پا کرده.

انگار همین میانه هم بغضی فروخفته به امتداد تمام روزهای سردفتری‌ام تا به امروز، به امتداد تمام روزهای خوش و ناخوش این حرفه، به امتداد تمام روزهای تلخ و شیرین این حرفه، به امتداد تمام لحظه‌های مرارت بار این حرفه، به امتداد تمام ماهها و روزها و ساعتها و دقیقه‌ها و حتی ثانیه‌هایی که در این حرفه گذرانده‌ام و لحظه‌ به لحظه‌اش در صفحات ذهنم ثبت و ضبط شده است بغضی به اینهمه امتداد انگار درونم از خواب بیدار شده و بی‌قرار و ویران روح و روانم را در می‌نوردد. 

 

بعدن نوشت:

همیشه اول شرایطی که در آن قرار داشتم را می‌نوشتم بعدش هم حس و حال آن لحظات را. یا حداقل هر دو را در امتداد هم تشریح می‌کردم. اینبار فقط حس و حال بعد از شرایطی که پشت سر گذاشته بودم نوشتم. این بار اما فرصت کم بود و شرایط هم کمی گیج و گنگ. به زودی اصل ماجرا را هم می‌نویسم. آن وقت باید آن ماجرا و این حس و حال را کنار هم بگذارید و قضاوت کنید که منصفانه باشد. اینکه ابتدا حس و حال آن روز را نوشتم برای این بود که جزییات حس و حال آن روز را فراموش نکنم. همین.

 


 
نظریه مشورتی
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳  کلمات کلیدی:

دوستی رهگذر این وبلاگ چند روز پیش درخواست مشورتی برایم به طور خصوصی نوشته بود که هرچه فکر کردم دیدم مشاوره ی یک نفره کارساز نیست و به این نتیجه رسیدم مطلب ایشان را در یک پست جدید منتشر کنم تا نظریه مشورتی همکاران را بتوانند دریافت کنند و خودم هم البته نظرم را در بخش نظرات اعلام خواهم کرد. با سپاس از دوستان و همکارانی که از مشورت صادقانه ی خود برای یک تازه همکار (که البته هنوز به جمعمان نپیوسته) دریغ نمی کنند.

با اجازه ی ایشون  شرایطشونش را با کمی دخل و تصرف (یعنی حذف برخی جزییات خاص) اینجا می گذارم تا نظر  و راهنمایی شما رو برای ایشون داشته باشیم. اگر هم خود ایشان خواستند با حضور در بخش کامنتها مشورت دقیق تر یا جزیی تر از دوستان داشته باشند که قدمشان به چشم/

"سلام. من امروز با وب شما آشنا شدم و درخواست راهنمایی از شما دارم من آزمون سردفتری قبول شده ام و مدتی به خاطر بیماری نتوانستم دفترم رو راه اندازی کنم و به زودی این کار انجام رو انجام می دم الان هم کارمند قراردادی یک شرکت دولتی هستم با حقوق 700 هزارتومان که با کسورات و وام 400 هزارتومان ته جیبم می مونه؟ آیا درآمد من از دفترخانه به همین 700 هزار تومان حداقل برای خودم می رسه ؟ کار سردفتری را دوست داشتم و دارم ولی خوب می دونید که درآمد هم با این وانفسای زندگی الان مهمه ممنون می شم جواب منو بدین 
در یکی از شهرستانهای کوچک برای سردفتری قبول شده ام. متاهلم - یک فرزند خردسال دارم و همسرم هم مشغول یک شغل دولتی است. جزئیات رو گفتم شاید لازم بشه در راهنمایی شما منتظرم نگذارید ممنون "


 
تغییر تعرفه - نیاز به آپدیت برنامه - بهانه ای برای شرکتهای پشتیبان
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٤  کلمات کلیدی:

نشسته ام و به فکر فرو رفته ام که با این بازدهی خوب و درآمد بالایی که سیستم برنامه ی کامپیوتری و پشتیبانی دفترخانه ها دارد چرا کانون پا به میدان نمی گذارد و به عنوان منبع جدید درآمدی که بی شک به شدت چند برابری مورد اعتماد سران دفاتر است اقدام نمی کند؟ تا هم درآمدش به خود سیستم سران دفاتر برگردد و هم از تمام درد و رنجی که ما از این شرکتهای خصوصی نرم افزارهای دفترخانه می کشیم راحت شویم؟

مثلن از ابتدای ورود به این حرفه اشتراک برنامه ی نرم افزاری دفتر را با تمام خرده ریزهای مزخرفش که می دانم نصف آنها کتابت است و تغییر کلمات است و کش و قوس حروف است برای پول گرفتن بیشتر، مشترک شده ام که مبادا روزی که به مشکلی برخوردم بهانه بگیرند.

حالا مثلن شما اشتراک بازداشتیها را داشته باش و هفته ای یکبار یا دوبار از طریق این شرکتها برنامه را به روز کن! بعدش پشتیبانی برنامه را هم ثبت نام کرده باش و مشترک باش. بعدش بعد از یک دوره ی بیش از 5 ساله که ارقام و اعداد و مبانی محاسبه مبالغ یعنی تعرفه ها تغییر کرده، مقدمات این فراهم می شود که بالاخره از پشتیبانی! مذکور استفاده کنی. بعدش زنگ بزنی سوال کنی که بعد از گذشت دو هفته از ابلاغ ارقام و اعداد جدید نمی خواهید برنامه را به روز کنید؟

بعدش جواب بشنوی که یا کیس را بردارید بغل کنید بیاورید شرکت تا ما برنامه را برایتان به روز کنم یا بیایید سی دی آن را بگیرید و ببرید خودتان برنامه را به روز کنید یا با پیک می فرستیم اما نمی دانیم کی و چه روزی و چه ساعتی به دستتان برسد و پولش را هم خودتان پرداخت کنید!

این است پشتیبانی شرکت پر آوازه ی پ -ت! برایم سوال است که آیا در عصر تکنولوژی و یکه تازی فضای سایبری و در صدر بودن ارتباطات اینترنتی آیا برای یک شرکت به اصطلاح مهندسی که مثلن فرض بر این است که در زیرگروه یکی از آپدیت ترین شرکتها باشد، این شرکت نمی توانست تغییرات برنامه را روی سایتش برای مشترکانش! (و نه عموم!) آپلود کند تا هرکس بتواند از دفتر خود آنرا دانلود و نصب کند؟ 

مگر سایر اشتراکات را از طریق همین سایت دانلود نمیکنیم؟ اگر ماه رمضان نبود و خسته و تشنه نبودم بی شک راهم را می کشیدم می رفتم* شرکت مربوطه و بی شک در یکی از طبقات شرکت (که ظاهرن هر از گاهی یک طبقه توسعه پیدا می کند) ریاست محترمش را می یافتم و در خصوص تمام خدماتی که بابت پولی که از تک تک ما می گیرند صحبت مفصلی می کردم. حالا به زودی این کار را خواهم کرد. به نظرم حقوقدانانی که از حقوق حقه ی خود نتوانند دفاع کنند حقوقدانان بی حوصله ای هستند! باید بروم و پیگیر این موضوع باشم و توضیح بخواهم . به نظرم اگر هر کداممان این احساس را داشتیم و این اقدام را می کردیم حال و روزمان متفاوت تر از اینی بود که هست! *یادم باشد آن روز که به شرکت مربوطه رفتم حتمن به ریاست محترمشان بگویم اینکه ایشان سالانه مبلغ زیادی به نام پشتیبانی از مشترکانش دریافت می کند اما هر بار به آنها نیاز پیدا کنی و ماموران خود را برای بررسی اشکال به دفتری روانه کنند مطالبه وجهی بابت به روز کردن یا رفع اشکال و هزینه ایاب و ذهاب می کنند کار اخلاقی و شرافتمندانه ای نیست! باید بگویم اگر قرار بر این است حتمن باید این موضوع را به عنوان تبصره ای در قراردادی که هر بار برای این موارد با شرکت مربوطه می بندیم ذکر کنند وگرنه جایگاه گرفتن این پول مازاد غیرقانونی است. باید تلاش کنم این هزینه های اضافی که در این یکی دوبار بازدید از برنامه بهشان بابت ایاب و ذهاب پرداخته ام پس بگیرم.

*یادم باشد بی تفاوتی نسبت به محیط اطراف و اجحافهایی که در حقمان می شود درونم نهادینه نشود و هنوز آنقدر توان داشته باشم که در مقابل بی عدالتی از خودم واکنش نشان بدهم! یادم باشد بر سر انسان بی تفاوت هر بلایی ممکن است بیاید و از این رهگذار هیچ کس بیشتر از خودش مقصر نخواهد بود!

 

پی نوشت:

آخرین باری که تصمیم گرفتم انتقاداتم را به نحوه ارائه خدمات و نیز گفتن برخی پیشنهادات با مدیران آن شرکت مطرح کنم و باخانم اپراتور شرکت صحبت کردم و از او خواستم مرا برای این منظور به مدیر مربوطه وصل کند به هیچ عنوان حاضر به چنین کاری نشد و با سماجت تمام خواست که خودش مسائل را بشنود که من البته بخشی از موضوع را مطرح کردم ولی زیاده خودم را معطل نکردم چرا که به چنان اصلاح دست به دستی امیدی نبود. و خب البته برای همان بخش معدودی از مشکلات و پیشنهادات هم که مطرح کردم بعدش در عمل هیچ ترتیب اثری ندیدم.

حقیقت این است که این شرکتها فقط موقع فروش برنامه و در سررسید تمدید اشتراکها و قراردادها خط تلفنهایشان آزاد می شود و با افراد مهربان می شوند و با حوصله به حرفها گوش می دهند! البته متاسفانه !!!


 
سوال از خداوندگار عالمیان
ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢  کلمات کلیدی: سوال از خداوندگار عالمیان

دلم می خواهد پرواز کنم به بیرون از این دایره ی ناتمام گربه ای و ببینم در تمام دنیا رسم بر این است که زمانه برای هر کس در هر سن و سالی اینقدر تنش دارد در این مسیر سنگلاخ زندگی؟ و بیشتر از همه؛ هم سن و سالان خودم را ببینم و کشتی زندگی را با آنها به تماشا بنشینم حتی اگر شده برای یک سانس کوتاه و ببینم خدا زمین بازی زندگیها را در سطح عالم چطور گسترده است؟ کنجکاو شده ام بدجور!!!

پی نوشت:

کنجکاو شده ام! چرا که می دانم زیاده دلگیر می شوم اگر یک روزی یکهو بفهمم توی فرش معمولی زندگی هم که پیش پایمان گسترده شده است حتی، متفاوت از دیگرانی بوده ایم درحالیکه سهم همه مان جملگی، همین دو سه صباح بوده از زندگی! خدایا این اجتماع بیمار و اینهمه رنج فرهنگ نداشته مان و سیاست بی تعقل جاری برمان و اقتصاد در نوردیده شده ی این روزهایمان را که (به بی تدبیری برخی) داریم با تمام وجود تحمل می کنیم و زیر فشارش هر روز تا مرز نابودی پیش می رویم و حتی لبخند کشدار می زنیم به تمام ناراستیهای روزگار، بلکه خرد نشویم زیر فشارهای ناجوانمردانه اش و تا مرز ویرانی مطلق پیش می رویم هر روز و دوباره باز با یک نظرت برمی گردیم به زندگی برای تجربه ی تمام آنها از نو؛ اینها را که داریم تحمل می کنیم حتی گاهی با کمال میل، حالا دیگر توی جامی که تعارف می کنی از زندگی بهمان، تمایز قائل نشو لطفن!


 
← صفحه بعد